کاکا توفیق - آخرین قسمت

 

وقتی وارد کوچه ای شدیم که توفیق گفته بود منزل مادرش درآنجاست ، از بوی طراوت کوچه حال دیگری پیدا کردم ، آسفالت جلو همه خانه ها خیس بود و هنوزهم دو پسر ده یازده ساله شلنگ بدست مشغول آبپاشی بودند ، کمی دورتر یکی از کنارفرو رفتگی درب حیاطی داشت سرک می کشید و تا ما را دید رفت داخل و درب را بست ، این جریان را به زن پدر توفیق گفتم اما اهمیت نداد ، او از آن دو پسراسم و فامیلی را پرسید و آنها اظهار بی اطلاعی کردند ، درب دوسه منزل  دیگررا زد و حتی درب روبروی آن منزلی که سری از آن سرک کشیده بود ، اما همه اظهاربی اطلاعی کردند ، اشتباه زن پدر توفیق در این بود که به همه اسم و فامیل مادر توفیق را می گفت نه شوهراو را ویا شاید هم واقعاً نمی دانست  اما من بچه بودم و فکر می کردم صلاح با اوست ، چند کوچه دیگر را هم وارد شدیم و پرسشها انجام شد اما جستجو بیفایده بود و ما دست خالی برگشتیم کفیشه ! آفتاب فروکش کرده بود که ما از تاکسی پیاده شدیم ، پدرم پیش کفاش محله نشسته بود و تا ما را دید که بی نتیجه برگشته ایم عصبانی شد و مشتی حرف بارم کرد !

از توفیق خبری نشد مگر چهار روز بعد ، یه صبحی طبق معمول از منزل زدم بیرون که دیدم توفیق متفکرانه کنار دیوار منزلشان یه وری ایستاده و کتف راستش را به دیوار تکیه داده و با دست چپش توی موهای سرش را جستجو می کرد ، رفتم سراغش و تا مرا دید خندید ، ژولیده تر و کثیف تراز چند روزقبل بنظر می رسید و همان شورت و پیراهن همیشگی هم تنش بود! آمده بود اما از ترس پدر جرأت نداشت پا درون منزل بگذارد ! خبر داشت که من و زن پدرش رفته ایم سراغش و طبق اقرار این خوش غیرت ، همان سری که از کنار درسرک کشیده خودش بوده است ! تا ایستاده بودیم به صحبت ، زن پدرش هم آمد بیرون و بدون این که صدایش را بلند کند و با چشم هائی که اشک درون آنها بازی می کرد به او گفت : " خاک تو سرت کنن مگه بد بود که مثه هر دفعه به من بگی تا آبرومندانه بفرستمت ! من همش غصه اینه می خورم که مزاحم ئی آغا شدم و بخاطرتو باباش مشتی سر زنشش کرد ! دِ حالاهم اگه جراًت داری از دست پدرت پاته بذار تو خونه ! " به زن باباهه گفتم : " آخرش همونی که سرک کشیده و در را بسته بود خودش بوده ! " گفت : " خو اینم درجه غیرت اینه می رسونه ! "  کمی بعد دو سه تا  از مردان همنشین ، از پدر توفیق خواهش کرده بودند کاری به کار توفیق نداشته باشد و آمدند توفیق را بزور بردند داخل و ما با بچه های دیگر بی خیال رفتیم دنبال بازی ، ساعتی بعد توی سایه دیوار نشسته بودیم و گرم بازی شیریا خط ، و برد و باخت سرِ طشتک نوشابه بودیم که صدای نعره توفیق از توی دالان منزلشان بگوش رسید و " عابد " پسر همسایه شان ازدرب منزل پرید بیرون و در حالی که چهره اش از خنده مچاله شده بود ، با اشاره دست ، ما را به آنجا خواند ، ما هم بازی را رها کردیم و همه با دو رفتیم و جمع شدیم جلو دالان که ببینیم چه شده ، توفیق بی هیچ لباسی توی راهرو دالان توی خودش مچاله شده بود و نعره میزد ! مردان همسایه شان فوراُ آمدند و او را دوره کردند و بردند داخل ! عابد اصل قضیه را برای ما اینطور تعریف کرد :

" پدر توفیق به توفیق گفته کتکت نمیزنم که بی اجازه من رفتی خونه مادرت اما جریمت اینه که لخت بشی و بری تو آفتاب کنار بشکه بشینی و آب بریزی رو خودت و حمام کنی ، توفیق از اینکار خودداری کرده و به پدرش میگه : مثل همیشه بهم پول بده برم حمام عمومی ، پدرش هم بزور لباسای توفیقه از تنش در میاره و با اردنگی از اطاق پرتش می کنه بیرون و بش میگه حالا برو حموم ! " بعد از این جریان ، توفیق تا مدتها خانه نشین شده بود ! دو ماه بعد از این صحبتها منزلی از منازل پیروزآباد به پدرم تعلق گرفت و دوران کرایه نشینی ما به سرآمد ، روز یکم تیرماه سال 41 پدرم یک پیکاب شورلت مدل 1956 آورد سرکوچه و ما شروع به بار کردن اثاثیه منزل کردیم ، زنان همسایه که زن پدرتوفیق هم جز آنها بود دور ما جمع شده بودند و مرتب با حالت گریه آلودی ازیکدیگرمی پرسیدند : " مو معلوم بی یت ابو رجب وِن رَهَت ؟ " – ( معلوم نیست منزل پدر رجب کجا میروند ؟ ) یکی از آنها هم با صدائی مرتعش از مادرم پرسید : " هَن ، ننه رجب خودتون کجا میرین؟ آدرس به ما نمی دین تا بیائیم از خونتون آب ببریم ؟ " بعضی هاشان هم علناً گریه می کردند ، توفیق هم با چند بچه دیگرآمده بودند کمک و دستی به بالمان می زدند ، موقع حرکت ماشین ، توفیق با خنده ای که از عمقش تلخی می بارید شروع کرد به دست تکان دادن وگفت : " رِجب به ما سر بزنی ها ! "

چهارماه بعد ، بعد ازظهر یکی از روزهای اواخر مهر به همراه پدرم سری به منزل قبلی و همسایگان سابق زدیم ، وتا پدرم نشسته بود پیش خواج محمدعلی - اجاره دارمنزل - و صحبت می کردند ، مرتب همسایه ها می امدند به احوالپرسی ، من اجازه ای گرفتم و رفتم سراغ توفیق و عابد اما مدرسه بودند و موفق به دیدنشان نشدم ، یک سال بعد توفیق را به صورت برخوردی در همان پیروزآباد دیدم که آمده بودند مهمانی و ساعتی را هم در کنار هم به صحبت گذراندیم و خاطراتی را مرور کردیم و این بگذشت و دیگر او را ندیدم مگرده سال بعد !

تیرماه سال 51 بود و امتحانات نهائی سال آخر دبیرستان را گذرانده و در انتظار نتیجه امتحانات بودم ، صبح روزجمعه ای ، محمد برادر نه ساله ام را با دوچرخه برده بودم زیر پل دوم بهمنشیرو توی سایه پل نشسته بودیم و گذر آب را تماشا می کردیم و تلاش دو سه قایق را که نفراتشان برای صید ماهی تور به آب می انداختند ، از لحظه آمدنمان جوان بلند بالائی در فاصله چند قدمی و کمی هم پشت به ما نشسته بود و قلابی را به آب انداخته بود و سه تا ماهی کمتر از یک وجب را هم که ازقبل صید کرده بود در کنارش روی یک کیسه پلاستیکی انداخته بود ، کمی بعد جوانک سر قلابش را با تکه چوبی درزمین فرو کرد و تا حد بند پاها رفت توی آب و اینجا بود که فرصتی پیش آمد تا نگاهی به صورتش بیندازم ، ابتدا چند مشت آب به صورتش و بعد هم روی لاشه سه عدد ماهی پاشید ، قیافه اش به نظرم آشنا آمد اما شک بر انگیز بود ، ریش و سبیل خط انداخته اش قیافه ای برایش ساخته بود شبیه به حکام شیخ نشین ها ! حدس زدم که باید توفیق باشد ، به برادرم گفتم :

- " یه صدائی در بیار ببین چطوراینجا انعکاس پیدا می کنه " گفت : " چی بگم ؟ " بهش گفتم : " با صدای بلند بگو مجله توفیق " و محمد هم اجرا کرد ! توفیق سر را بلند کرد و نگاهی به من انداخت ، پا شدم و رفتم روبرویش ایستادم و بعد از یک خسته نباشید ، او را به حرف کشاندم ، از نوع ماهی هائی که صید کرده بود پرسیدم و اینکه چه فصلی برای ماهی گیری بهتراست و از این حرفها ، دست آخر به او گفتم : " شما این اطراف کسی به اسم توفیق را نمی شناسی ؟ "  گفت : " توفیقِ کی ؟ "  فامیلش را که گفتم ، بلافاصله گفت : " خودم هستم "

به او گفتم : " شما منو نمی شناسی ؟ " با صورتی جدی گفت : "  نه نمیشناسم " ، خودم را که معرفی کردم خنده ای تمام چهره اش را در بر گرفت و گفت : " هان رجب ! چطوری ؟! " و به تندی از آب پرید بیرون و همدیگر را در آغوش گرفتیم و مرتب می گفت :

" ماشالا چقد تغییر کردی ؟! نشناختمت " من هم به او گفتم : " شیخ ، تو هم ماشالا خیلی تغییر کردی ابتدا فکر کردم با حاکم دوبی طرفم ! "  توفیق خندید و اشاره کرد به محمد و گفت : " ها برادرته ؟ چقد شبیه بچگیای خودته ! "  توفیق اینطور که می گفت ، چند سالی رفته بود کویت کار کرده و حالا برگشته و زن گرفته بود ، ازش پرسیدم : " درساته به کجا رسوندی ؟ " گفت : " تا شیشم خوندوم اما مردود شدم و دیگه نرفتم مدرسه ، دو سه سالی هم با کار های متفرقه گذشت تا اینکه زدم رفتم کویت ، کلاً یه پنج سالی بودم و علاوه بر ریخت و پاش خودم یه 25 هزار تومنی هم جمع کردم و هشت ماه پیش که برگشتم ایران ده تومنشه دادم به آقام برای خودش چون داشت ساختمون می کرد گفتم کم نیاد ، اووخ با 15 تومن دیگه یه  زن گرفتم با یه ضبط ! و حالا هم منتظرم تا تکلیف سربازیم روشن بشه دوباره برگردم کویت " از قضیه  یه زن با یه ضبطش خنده ام گرفته بود اما به سختی خودم را گرفتم ، به او گفتم : " خب مبارکه اما حالا برای خرجی چه می کنی ؟ " گفت : " بیکار نیستم الان میرم بنائی ، ثلاشم و معطلیم بخاطر اینه که شاید معاف بشم " به او گفتم " خدا کریمه " و این آخرین دیدار با این دوست دوران بچگی بود ، الان 38 سال از آن تاریخ می گذرد !

 

پایان

کاکا توفیق - قسمت دوم

دوستان و همشهریان عزیز در قسمت اول این خاطره تا آنجا برایتان گفتیم که توفیق با دیدن حبانه آب یادش آمد که تشنه است و از خانواده ای که توی باغچه بودند تقاضای آب کرد :" خاله بی زحمت یه خرده آب بده بخوریم " به سفارش مادر ، پسربزرگتر کاسه ای را ازکنار دستش برداشت و در پوش گرد و تخته ای حبانه را برداشت وکاسه را از آب آن پر کرد و آورد و به دست توفیق داد ، توفیق بعد ازسیراب شدن کاسه را به دست من داد و من هم خوردم وبقیه آب را کنار ریشه شمشادها ریختم و پس از تشکر راه افتادیم ، از حد دیوار پالایشگاه گذشتیم و بعد ازآن زمین خاکی وسیعی بود که دو دروازه فوتبال در آن قرار داشت و بعد جاده آسفالته ای که می رفت بطرف بریم ، رسیدیم به فلکه ایستگاه 9 بهار که درسمت راست آن در زمین مستطیل شکل وسیعی کارگران روی پی ریزی ساختمانی که بعد ها شد مسجد حضرت مهدی موعود ( ع ) کار می کردند و بعد تا چشم کار می کرد باز سبخ بود و هنوزهم نه خبری از پطروشیمی بود و نه منازل سازمانی اش ، بعد ازگذشتن از فلکه ، دیگر هیچ سایه ای نبود و آفتاب مستقیم می تابید ، پیاده رو داغ پشت منازل شرکتی پارتیشندارمشبک را در پیش رو داشتیم ، یک ایگوی کم عمق و کم عرض و خشک  در کنار پای چپ ما ما را همراهی می کرد تا نزدیک کلانتری پیروزآباد که در آنجا می پیچید به سمت راست و هیچ پلی هم نداشت ، من به راحتی از روی آن پریدم اما توفیق بیچاره موقع پریدن پایش لیز خورد و به سینه افتاد روی لبه خاکی کناره ایگو " آخ ! " و لنگهای دراز و لختش توی عمق جوی بودند ! به سختی نالید اما متعاقب آن گفت : " آخ جون یه قران جُسوم ! " یک عدد یک ریالی جلو پوزش و روی خاکهای لبه جوی پیدا کرد و پا شد و آنرا توی جیب پیراهن اش انداخت و راه افتادیم و اینطور که توفیق می گفت گویا به پایان خط نزدیک بودیم ، ایستگاه چهار ، پایان این پیاده روی طولانی بود ، در جائی ایستادیم که هفت سال بعد سینما پیروزساخته شد ، روبروی ما آندست بلوار همان گاراژی بود که چند ماه بعد شد دبستان ارشدی ، به اتفاق عرض خیابان را طی کردیم و توفیق کوچه ای را نشانم داد و گفت : " خونه مادرم اینا تو همی کوچس"  دهانه ورودی کوچه بفاصله عرض یک خیابان خاکی درست پشت گاراژ واقع شده بود و باغچه های پشت منازل کوچه طبق معمول در امتداد بلوار اصلی بودند ، توفیق خوش غیرت آن یکریالی را که پیدا کرده بود کف دستم گذاشت و گفت : " سر همی ایزگا به ایست الان که تریلی اومد سوار شو تا خود کفیشه هم میره ، وقتی رسیدی اونجا به زن پدرم بگو که مو کجام ، تا سه چهار روز دیگه هم نمیام " و بعد راهش را کشید وسلانه سلانه رفت و من ایستادم و او را از پشت سر تماشا می کردم که یک طرف پیراهن بلندش رفته بود توی شورتش ! توفیق رفت و توی کوچه غیبش زد و من هم رفتم زیر سایه بان ایستگاه که از زن و مرد چند نفری هم ایستاده بودند ، طولی نکشید که یک تریلی سربی رنگ  ، از آن نمونه ای که  درب ورود و خروجی شان در ناحیه دُم قرار داشت از راه رسید و من آخر ازهمه تا پرسیدم : " کفیشه میره ؟ "  تریلی راه افتاده بود که چِکِر ( بلیط فروش ) دستم را گرفت و کشید بالا و رفتم روی یکی از صندلی های خالی نزدیک به درنشستم ، لُژپر بود چون مسافران دوست داشتند بالا بنشینند که باد بیشتری به آنها بخورد ، کمی بعد چکر آمد بالای سرم و من هم آن یکریالی را که توی دستم خیس عرق شده بود به ازاء یک بلیط  به او دادم ، ظهر بود و ایستگاهها خالی از مسافرو تریلی به سرعت می رفت و راهی را که من و توفیق در مدت سه ساعت طی کرده بودیم حالا در کمتر از بیست دقیقه طی شد و من جلو دبستان مهر پیاده شدم و اولین کارم این بود که رفتم سراغ زن پدر توفیق ، از دالان منزل که گذشتم بوی قلیه ماهی و برنج و ماهی تنوری  گیجم کرد ! زنی هم در کنار تنور داشت نان می پخت ، منزلی بود با حدود ده دوازده اطاق و همین تعداد کرایه نشین ، در آن موقع روزکمتر اتفاق می افتاد که مردی را توی منزل ببینیم مگر آنهائی که شغل آزاد داشتند و یا در استخدام شرکت نفت و عصر کار بودند ، یک نخل تنومند هم وسط حیاط بود که پر از " چِمری " بود ، همه کرایه نشین ها عرب بودند بجز زن پدر توفیق که او هم عربی را با زنهای دیگر مثل خودشان صحبت می کرد ، وارد حیاط که شدم نگاه همه متوجه من شد و زنها مرتب می پرسیدند : " هَن رجب ، اِش خبر؟! " من هم به فارسی جواب می دادم : " با ننه توفیق کار دارم " زن پدر توفیق توی سایه جلو اطاقشان روی پاشنه در نشسته بود و توی ماهی تابه روی پریموس داشت ماهی سرخ می کرد ، سلام کردم و پیغام توفیق را بهش گفتم ، با تعجب نگاه ام کرد و با عصبانیت گفت : " خاک تو اون سرش ، رفت خونه مادرش با اون سرو وضع ؟! "  جواب دادم : " ها دیگه رفت " موقع خدا حافظی که داشتم از آن منزل بیرون می رفتم ، زن پدر توفیق با صدای بلند گفت :

- " میگم ها تو که باش رفتی تا اونجا حالا خونه مادرش اینا یه بلدی ؟ " به او گفتم : " نه مو فقط کوچه شونه بلدوم " گفت : " خب خیلی ممنون که اومدی گفتی ، سلام برسون " با دو رفتم سراغ منزل خودمان ، از دالان که وارد حیاط شدم  یکی از زنان همسایه  که داشت پای بشکه خودشان سبزی می شست تا مرا دید گفت : " هان کجا بودی پسر؟ مادرت دنبالت می گشت! "

رفتم درِ اطاق که دمپائی های لاستیکی ام را بردارم و پاهای خاکی ام را پای بشکه بشورم ، مادرم داشت با بچه ها ناهار می خوردند و بوی ماهی سرخ کرده به دماغم خورد ، مادرم چنان نگاهی به من انداخت که از ترس بهش سلام کردم ! جوابی که نداد هیچ ، با عصبانیت سرم دادکشید : " هان ولو؟! از صبح تا حالا کدوم گوری بودی ؟! حالا هم گرسنت شده که اومدی خونه؟! به آقات میگم تا قتلگاهی برات بسازه ! " از این تهدید آخری اش تنم لرزید می دانستم که این غیبت طولانی ام را حتماً به پدرم خواهد گفت! پاها و دست و صورتم را شستم و رفتم توی اطاق و بخاطر اینکه صحنه را عوض کنم به مادرم گفتم : " زن بوای توفیق سلام رسوند " چهره مادرم کمی عوض شد وگفت : " هان مگه خودت خونه نداری که بری تو خونه توفیق بشینی ؟! " اینطور خیال کرده بود ، پای سینی نشستم و یک نان و سهمیه ماهی ام جلووم گذاشته شد و ضمن خوردن شروع کردم به تعریف اصل قضیه تا شاید از سهمیه کتکم در گذرند! بعد ازناهارنشستم به سربسرگذاشتن با علی برادر سه ساله ام وکمی هم ریگ بازی با دو خواهرم و بعد هم در گوشه ای از اطاق دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم .

نمی دانم چه ساعتی از ظهر بود که با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و نشستم ، زن پدر توفیق جلو درب اطاقمان ایستاده بود ودر حالی که پسر کوچکش را بغل گرفته بود داشت با مادرم از توفیق حرف میزد ، با چادر گوشه دارو مقنائی که دور سر وصورتش پیچیده بود می بارید که قصد رفتن به جائی را دارد ، پدرم با عصبانیت درآمد که :

" چرا بی اجازه مادرت رفتی با توفیق ؟! "

" خو گفت میریمو زود بر می گردیم " زن پدر توفیق به طرفداری از من از پدرم خواهش کرد کاری باهام نداشته باشد چون مقصر اصلی توفیق بوده است ، بعد با صدای ملایمتری به مادرم گفت : " خاک تو سرش هر دفعه که می خواس بره پیش مادرش خدا می دونه که من خودم می فرستادمش حمام ، می فرستادمش سلمانی مو هاشه کوتاه کنه و بعد هم با لباس مرتب و یه چند تومن پول هم بش می دادم آبرومندانه ، نه با این سرو وضع افتضاح که حالا رفته ، حالا باباش گفته حتماً بری پیداش کنی بیاریش ، خواهرچه باید کرد حتماً باید برم بیارمش که دفعه دیگه از ئی غلطا نکنه " دست آخر این زن بابای مهربان از پدرم خواهش کرد که اجازه دهد من همراهش بروم تا توفیق را پیدا کرده و بر گردانیم و من هم فوری دست و روئی شستم و با لباس مرتب همراهش رفتم ، او از سر خیابان یک تاکسی دربست گرفت تا خود ایستگاه چهارپیروزآباد ، آفتاب هنوزبراق وعمودی می تابید ، کوچه ای را که توفیق وارد آن شده بود به زن پدرش نشان دادم اما او پیشنهاد کرد که ابتدا برویم منزل خواهرش تا کمی هم وقت بگذرد . این منزل شرکتی ودرردیف صدی ها بود ، خانواده ای خوش اخلاق و خوش برخورد بودند ، وقتی وارد شدیم مرد منزل داشت با خود تراش برقی صورتش را اصلاح می کرد و بچه ها پای تلویزیون داشتند کارتن تماشا می کردند ، کمی نشستیم و با شربت آبلیمواز ما پذیرائی کردند ، هوای داخل منزل بخاطر روشن بودن کولر گازی خنک بود ، خواهر زن بابا ازدیدن من غریبه همراه خواهرش متعجب شد اما زن بابا ی توفیق مرا به او معرفی کرد وآنها را در جریان کار قرار داد ، با آدرسی که من داده بودم ، پسربزرگ  آن خانواده و پدرشان اظهار عقیده کردند که باید توی ردیف " دویستیها " باید باشد .

 ادامه در قسمت سوم بزودی...

کاکا توفیق- قسمت اول

 

 

ما قبل از آنکه پیروزآباد نشین باشیم ، یه سه سالی هم بین سال های 41 – 38 در کفیشه نزدیک به دبستان دخترانه مهر در یک خانه هشت اطاقه کرایه نشین بودیم .

توفیق پسر یکی از همسایه های بیرونی بود که عرب بودند اما حالا چند سال بود که مادرش طلاق گرفته بود و او یک زن پدر همدانی داشت اما هیچکس این زن پدر را از یک مادر واقعی و مهربان تشخیص نمیداد ! توفیق از همبازی های همسن و سال خودمان بود اما کشیده تر و لاغر اندام و به قول بچه ها – لِی لَق – بود ، پدر توفیق مردی با معرفت وخوش اخلاق و سیاه چرده بلند بالائی بود که موقع راه رفتن می لنگید . از مشخصات بارز توفیق این بود که با آن لنگ های درازش همیشه یک شورت سیاه می پوشید و یک پیراهن سورمه ای آستین بلند و دراز که تا روی شورتش پائین می آمد ! و بیشتر مواقع هم برادر کوچکش را در بغل داشت . از روزی که همسایه آنها شدیم اسم کاکا توفیق را من روی او گذاشتم و علت این انتخاب بخاطرهفته نامه فکاهی توفیق بود که ناشر محترمش خودش را به شکل میمون دراز و لاغری بنام کاکا توفیق به خوانندگانش معرفی می کرد که دستش بعنوان سلام در بیخ گوشش بود وما همیشه این نشریه توفیق را در ردیف نشریه های دیگری همچون ، امید ایران ، سپید و سیاه ، فردوسی ، بانوان ، اطلاعات هفتگی و ... آویخته بر دهنه کتابفروشیهای امیرکبیرو گلگون وکندی که روبروی دبستان مهر بودند می دیدیم و گاهی  هم می خریدیم . خود توفیق که رفیق ما بود چون بچه کنجکاوی نبود ونمی دانست به چه علت این اسم را برایش انتخاب کرده ام بدش که نمی آمد ، موقعی که صدایش می کردم پوزخندی هم میزد !

اواخر اردیبهشت سال 41 بود و بعد از امتحانات آخر سال و تعطیلی مدارس ، بیکاری بچه های دوران ابتدائی شروع شده بود و من وتوفیق تازه سوم ابتدائی را پشت سرگذاشته بودیم ، هوای آبادان هم چهار نعل بسوی گرما و باد های گرم می تاخت! با چند تا از بچه های همسایه هر کدام یک گونی بر دوش صبح زود می رفتیم برای گرفتن ربع قالب سهمیه یخ با کوپنی که شرکت نفت به خانواده های کارگران می داد و کمی بعد خرید نان و آش یا حلیم و یا باقلا برای صبحانه ، این یکی زحمت زیادی نداشت چون دکان کاهگلی مش عبدالله  سرنبش کوچه بود و همیشه بوی خوش باقلای پخته با فلفل های درشت قرمز در آن اطراف پراکنده بود و خاک جلو دکانش به رنگ قهوه ای بود چون همیشه آخر وقت آب اضافی دیگ باقلا را در آنجا می ریخت ، بعد از صبحانه اگربشکه دویست لیتری آب مصرفی مان کم و کسری داشت باید پرش می کردم ، درغیر اینصورت با بچه ها جمع می شدیم  درسایه دیوار سر نبش کوچه که به خیابان اصلی نزدیک بود و توفیق اینا کرایه نشین همین خانه بودند ، می نشستیم به صحبت وتعریف خاطرات کلاس سال قبل ، اما پدرها معمولاً نمی گذاشتند این دوره طولانی شود ، یا ملا و مکتب در انتظارمان بود و یا کلاسهای تابستانی . بعضی از بجه ها هم "سرتاسر" فروشی  و یا خنجربالی و یا پاکوره می فروختند ،از بین بچه ها در آن ایام شروع تعطیلات ، توفیق تنها کسی بود که بیشتر وقتها که هیچ بچه ای هم توی کوچه نبود او به تنهائی و سر در گریبان در گوشه ای می نشست و زانوها را در بغل می گرفت و دو دستش را در طرفین سرش قرار می داد و عبور آدمها را تماشا می کرد و هر کس هم ازش می پرسید : " هان توفیق چته ؟ " به آهستگی جواب می داد: " هیچی بابا ، ولوم کن ! " گاهی به همین حالت بچه ها دورش جمع می شدند و بخاطر اینکه از این حالت خارجش کنند سر به سرش می گذاشتند و تهمت عاشقی به پایش می بستند و یا دست آخر همه با هم دستها و پاهایش را می گرفتند و از زمین بلندش می کردند و مثل گهواره تابش می دادند !  اما باز به محض اینکه بچه ها از دورش پراکنده می شدند دوباره همان حال و هوا بود تا ظهروموقعی که سایه ای باقی نمی ماند آنوقت توفیق پا می شد و سلانه سلانه می رفت منزلشان . صبح یکی از همان روزها بعد از خوردن صبحانه رفتم بیرون و روی عتابه در حیاط ایستادم و کوچه را دید زدم که دیدم توفیق خودش تنها کنار دیوارمنزلشان نشسته ، سوتی برایش زدم ، سر را به چپ گرداند و مرا دید ، با اشاره دست به او فهماندم که " چه خبر؟ " با دست اشاره کرد " بیا اینجا "

چهره توفیق غمگینی روز قبل را نداشت ، در کنارش نشستم و به او گفتم : " هان مثه ایکه امروز خوشحالی ، چه خبر شده ؟ ! " گفت : " تصمیم خودمه گرفتوم رجب ، امروز می خوام بروم دیدن مادرم ! " وقتی این را گفت ، به علت آنهمه ناراحتی و سر در گریبانی اش پی بردم ، اینطور که می گفت نزدیک به یک سال بود که مادرش را ندیده  بود و حالا سخت هوای دیدن مادر به سرش زده بود ! گفت : " تا سر کلاس می رفتوم ها زیاد تو فکر نبودوم اما از روزیکه تعطیل شدیم خیلی دلوم برای مادرم تنگ شده ، زن پدره هم حسابی با کاراش مونه سر گرم کرده ، هی میگه برادرته ببر بیرون تا قِذا دُرُس کنوم ، بچه یه بگیر تا رخت بشورم ،  تا نون بپزوم ، خو دیگه حوصلم سر اومد با ئی کارا ! "

 

- " خو حالا چی ؟ می خوای بری پیشش به پدرت بگو و برو ، دیگه چرا هی بشینی سرته بذاری وسط زانوات؟! " توفیق گفت : " سِی ئی ترا بخدا ! اِی بش بگوم اصلا نمیذاره برم ، اگر هم زیاد بش اسرار کردوم ، اول یه کتک باید بخوروم تا اووَخ بعد از چند روزکه هی یه گوشه ای نشسوم و هی گریه کردوم ، زن بوام بش سفارش کنه که یه کمی پول بم بدهو بفرسم ! "  بعد از همه اینها به توفیق گقتم : " حالا آخرش چی ؟ می خوای بی خبر بری ؟ " گفت " ها وولا چاره ای نداروم ، میای بام همی امروز با هم  پیاده بریم ؟ وقتی رسیدیم اونجا از مادروم پول می گیرم تا با تاکسی بر گردیم "  به او گفتم : " ها ن مگه منزل مادرت اینا دوره ؟ " گفت : " یه کمی اوورتره ایزگای دوازده س " من هم از خدا خواست به او جواب مثبت دادم و قرارمان شد برای صبح روز بعد بلافاصله بعد از خوردن ناشتائی تا هوا کمی خنک است راه بیفتیم و قرار شد که به هیچ کس هم چیزی نگیم و حتی لباس هم عوض نکنیم ! امان از دنیای بچگی و بی خیالی ، اما آنروزها هم کسی از وضع ظاهری کسی ایراد نمی گرفت ! بچه ها اکثراً با پای برهنه همه جا می رفتند ! - روز بعد طبق قرارقبلی راه افتادیم ، توفیق باهمان سرو وضع همیشگی اما من کمی پوشیده تر از او بودم ، با پیژامه مقلم و زیر پوش آستین دار. از سایه اولین منزل سر خیابان اصلی که روبروی دبستان مهر و نبش کوچه بود راه افتادیم به طرف غرب آبادان ، آفتاب روشنی بر همه جا می تابید و آسمان نیلی یکدست بود و احساس می کردیم نه اینکه پیاده که بلکه داریم پرواز می کنیم ! طولی نکشید که به بازار کفیشه رسیدیم و از باریکه ای که بازار را به خیابان اصلی مرتبط می کرد و سمت چپش کوچه سینما سعدی قرار داشت گذشتیم و پیچیدیم به راست که فلکه ایستگاه 3 وکلانتری 3 و کشتارگاه روبروی ما بودند ، در این فاصله تصمیم گرفتیم که از سایه  باغچه های منازل شرکتی که رو بطرف دیوارپلیتی پالایشگاه قرار داشتند به راه خودمان ادامه دهیم ، باغچه ها به برکت دیوار شمشادی شان و گه گداری وجود درختان نخل و سپستان و کُنار( سدر ) سایه خنکی بر پیاده رو ایجاد کرده بودند ، در حال صحبت و نگاه کردن توی باغچه ها نمی فهمیدیم مسیر چگونه طی می شود ، زمانی به خود آمدیم که رسیده بودیم به محوطه بازسه راهی گیت 18 پالایشگاه ، تا این قسمت طی شود و برسیم به باغچه های بعدی ، آفتاب پس گردنمان می تابید ، به سمت چپ که نگاه می کردم دستگاه عظیم کت کراکررا می دیدم و بخارهائی که از اطرافش متصاعد می شد و بعد از آن تانکی های  B242 و  B241 جلب نظر می کرد ند که درآن موقع روز پدرم درآنجا بود ، ادامه راه ما همچنان باغچه ها بودند ، توی یکی از باغچه ها مادری با دو دختر قد و نیم قد و دو پسرش که یکی شان خط سبیلش مشخص بود توی سایه رواق طارمه نشسته بودند ، مادر داشت برنج پاک می کرد ، دو خواهرمشغول ریگ بازی و برادرها درمورد فیلمی که شب قبل دیده بودند صحبتشان گل کرده بود ، یک حبانه خزه بسته خیس روی یک چهار پایه چوبی در گوشه طارمه قرار داشت ، توفیق با دیدن جبانه یادش آمد که تشنه است ، ایستاد جلودرب باغچه و تقاضای آب کرد

ادامه داستان بزودی...