کاکا توفیق - آخرین قسمت
وقتی وارد کوچه ای شدیم که توفیق گفته بود منزل مادرش درآنجاست ، از بوی طراوت کوچه حال دیگری پیدا کردم ، آسفالت جلو همه خانه ها خیس بود و هنوزهم دو پسر ده یازده ساله شلنگ بدست مشغول آبپاشی بودند ، کمی دورتر یکی از کنارفرو رفتگی درب حیاطی داشت سرک می کشید و تا ما را دید رفت داخل و درب را بست ، این جریان را به زن پدر توفیق گفتم اما اهمیت نداد ، او از آن دو پسراسم و فامیلی را پرسید و آنها اظهار بی اطلاعی کردند ، درب دوسه منزل دیگررا زد و حتی درب روبروی آن منزلی که سری از آن سرک کشیده بود ، اما همه اظهاربی اطلاعی کردند ، اشتباه زن پدر توفیق در این بود که به همه اسم و فامیل مادر توفیق را می گفت نه شوهراو را ویا شاید هم واقعاً نمی دانست اما من بچه بودم و فکر می کردم صلاح با اوست ، چند کوچه دیگر را هم وارد شدیم و پرسشها انجام شد اما جستجو بیفایده بود و ما دست خالی برگشتیم کفیشه ! آفتاب فروکش کرده بود که ما از تاکسی پیاده شدیم ، پدرم پیش کفاش محله نشسته بود و تا ما را دید که بی نتیجه برگشته ایم عصبانی شد و مشتی حرف بارم کرد !
از توفیق خبری نشد مگر چهار روز بعد ، یه صبحی طبق معمول از منزل زدم بیرون که دیدم توفیق متفکرانه کنار دیوار منزلشان یه وری ایستاده و کتف راستش را به دیوار تکیه داده و با دست چپش توی موهای سرش را جستجو می کرد ، رفتم سراغش و تا مرا دید خندید ، ژولیده تر و کثیف تراز چند روزقبل بنظر می رسید و همان شورت و پیراهن همیشگی هم تنش بود! آمده بود اما از ترس پدر جرأت نداشت پا درون منزل بگذارد ! خبر داشت که من و زن پدرش رفته ایم سراغش و طبق اقرار این خوش غیرت ، همان سری که از کنار درسرک کشیده خودش بوده است ! تا ایستاده بودیم به صحبت ، زن پدرش هم آمد بیرون و بدون این که صدایش را بلند کند و با چشم هائی که اشک درون آنها بازی می کرد به او گفت : " خاک تو سرت کنن مگه بد بود که مثه هر دفعه به من بگی تا آبرومندانه بفرستمت ! من همش غصه اینه می خورم که مزاحم ئی آغا شدم و بخاطرتو باباش مشتی سر زنشش کرد ! دِ حالاهم اگه جراًت داری از دست پدرت پاته بذار تو خونه ! " به زن باباهه گفتم : " آخرش همونی که سرک کشیده و در را بسته بود خودش بوده ! " گفت : " خو اینم درجه غیرت اینه می رسونه ! " کمی بعد دو سه تا از مردان همنشین ، از پدر توفیق خواهش کرده بودند کاری به کار توفیق نداشته باشد و آمدند توفیق را بزور بردند داخل و ما با بچه های دیگر بی خیال رفتیم دنبال بازی ، ساعتی بعد توی سایه دیوار نشسته بودیم و گرم بازی شیریا خط ، و برد و باخت سرِ طشتک نوشابه بودیم که صدای نعره توفیق از توی دالان منزلشان بگوش رسید و " عابد " پسر همسایه شان ازدرب منزل پرید بیرون و در حالی که چهره اش از خنده مچاله شده بود ، با اشاره دست ، ما را به آنجا خواند ، ما هم بازی را رها کردیم و همه با دو رفتیم و جمع شدیم جلو دالان که ببینیم چه شده ، توفیق بی هیچ لباسی توی راهرو دالان توی خودش مچاله شده بود و نعره میزد ! مردان همسایه شان فوراُ آمدند و او را دوره کردند و بردند داخل ! عابد اصل قضیه را برای ما اینطور تعریف کرد :
" پدر توفیق به توفیق گفته کتکت نمیزنم که بی اجازه من رفتی خونه مادرت اما جریمت اینه که لخت بشی و بری تو آفتاب کنار بشکه بشینی و آب بریزی رو خودت و حمام کنی ، توفیق از اینکار خودداری کرده و به پدرش میگه : مثل همیشه بهم پول بده برم حمام عمومی ، پدرش هم بزور لباسای توفیقه از تنش در میاره و با اردنگی از اطاق پرتش می کنه بیرون و بش میگه حالا برو حموم ! " بعد از این جریان ، توفیق تا مدتها خانه نشین شده بود ! دو ماه بعد از این صحبتها منزلی از منازل پیروزآباد به پدرم تعلق گرفت و دوران کرایه نشینی ما به سرآمد ، روز یکم تیرماه سال 41 پدرم یک پیکاب شورلت مدل 1956 آورد سرکوچه و ما شروع به بار کردن اثاثیه منزل کردیم ، زنان همسایه که زن پدرتوفیق هم جز آنها بود دور ما جمع شده بودند و مرتب با حالت گریه آلودی ازیکدیگرمی پرسیدند : " مو معلوم بی یت ابو رجب وِن رَهَت ؟ " – ( معلوم نیست منزل پدر رجب کجا میروند ؟ ) یکی از آنها هم با صدائی مرتعش از مادرم پرسید : " هَن ، ننه رجب خودتون کجا میرین؟ آدرس به ما نمی دین تا بیائیم از خونتون آب ببریم ؟ " بعضی هاشان هم علناً گریه می کردند ، توفیق هم با چند بچه دیگرآمده بودند کمک و دستی به بالمان می زدند ، موقع حرکت ماشین ، توفیق با خنده ای که از عمقش تلخی می بارید شروع کرد به دست تکان دادن وگفت : " رِجب به ما سر بزنی ها ! "
چهارماه بعد ، بعد ازظهر یکی از روزهای اواخر مهر به همراه پدرم سری به منزل قبلی و همسایگان سابق زدیم ، وتا پدرم نشسته بود پیش خواج محمدعلی - اجاره دارمنزل - و صحبت می کردند ، مرتب همسایه ها می امدند به احوالپرسی ، من اجازه ای گرفتم و رفتم سراغ توفیق و عابد اما مدرسه بودند و موفق به دیدنشان نشدم ، یک سال بعد توفیق را به صورت برخوردی در همان پیروزآباد دیدم که آمده بودند مهمانی و ساعتی را هم در کنار هم به صحبت گذراندیم و خاطراتی را مرور کردیم و این بگذشت و دیگر او را ندیدم مگرده سال بعد !
تیرماه سال 51 بود و امتحانات نهائی سال آخر دبیرستان را گذرانده و در انتظار نتیجه امتحانات بودم ، صبح روزجمعه ای ، محمد برادر نه ساله ام را با دوچرخه برده بودم زیر پل دوم بهمنشیرو توی سایه پل نشسته بودیم و گذر آب را تماشا می کردیم و تلاش دو سه قایق را که نفراتشان برای صید ماهی تور به آب می انداختند ، از لحظه آمدنمان جوان بلند بالائی در فاصله چند قدمی و کمی هم پشت به ما نشسته بود و قلابی را به آب انداخته بود و سه تا ماهی کمتر از یک وجب را هم که ازقبل صید کرده بود در کنارش روی یک کیسه پلاستیکی انداخته بود ، کمی بعد جوانک سر قلابش را با تکه چوبی درزمین فرو کرد و تا حد بند پاها رفت توی آب و اینجا بود که فرصتی پیش آمد تا نگاهی به صورتش بیندازم ، ابتدا چند مشت آب به صورتش و بعد هم روی لاشه سه عدد ماهی پاشید ، قیافه اش به نظرم آشنا آمد اما شک بر انگیز بود ، ریش و سبیل خط انداخته اش قیافه ای برایش ساخته بود شبیه به حکام شیخ نشین ها ! حدس زدم که باید توفیق باشد ، به برادرم گفتم :
- " یه صدائی در بیار ببین چطوراینجا انعکاس پیدا می کنه " گفت : " چی بگم ؟ " بهش گفتم : " با صدای بلند بگو مجله توفیق " و محمد هم اجرا کرد ! توفیق سر را بلند کرد و نگاهی به من انداخت ، پا شدم و رفتم روبرویش ایستادم و بعد از یک خسته نباشید ، او را به حرف کشاندم ، از نوع ماهی هائی که صید کرده بود پرسیدم و اینکه چه فصلی برای ماهی گیری بهتراست و از این حرفها ، دست آخر به او گفتم : " شما این اطراف کسی به اسم توفیق را نمی شناسی ؟ " گفت : " توفیقِ کی ؟ " فامیلش را که گفتم ، بلافاصله گفت : " خودم هستم "
به او گفتم : " شما منو نمی شناسی ؟ " با صورتی جدی گفت : " نه نمیشناسم " ، خودم را که معرفی کردم خنده ای تمام چهره اش را در بر گرفت و گفت : " هان رجب ! چطوری ؟! " و به تندی از آب پرید بیرون و همدیگر را در آغوش گرفتیم و مرتب می گفت :
" ماشالا چقد تغییر کردی ؟! نشناختمت " من هم به او گفتم : " شیخ ، تو هم ماشالا خیلی تغییر کردی ابتدا فکر کردم با حاکم دوبی طرفم ! " توفیق خندید و اشاره کرد به محمد و گفت : " ها برادرته ؟ چقد شبیه بچگیای خودته ! " توفیق اینطور که می گفت ، چند سالی رفته بود کویت کار کرده و حالا برگشته و زن گرفته بود ، ازش پرسیدم : " درساته به کجا رسوندی ؟ " گفت : " تا شیشم خوندوم اما مردود شدم و دیگه نرفتم مدرسه ، دو سه سالی هم با کار های متفرقه گذشت تا اینکه زدم رفتم کویت ، کلاً یه پنج سالی بودم و علاوه بر ریخت و پاش خودم یه 25 هزار تومنی هم جمع کردم و هشت ماه پیش که برگشتم ایران ده تومنشه دادم به آقام برای خودش چون داشت ساختمون می کرد گفتم کم نیاد ، اووخ با 15 تومن دیگه یه زن گرفتم با یه ضبط ! و حالا هم منتظرم تا تکلیف سربازیم روشن بشه دوباره برگردم کویت " از قضیه یه زن با یه ضبطش خنده ام گرفته بود اما به سختی خودم را گرفتم ، به او گفتم : " خب مبارکه اما حالا برای خرجی چه می کنی ؟ " گفت : " بیکار نیستم الان میرم بنائی ، ثلاشم و معطلیم بخاطر اینه که شاید معاف بشم " به او گفتم " خدا کریمه " و این آخرین دیدار با این دوست دوران بچگی بود ، الان 38 سال از آن تاریخ می گذرد !
پایان