ما قبل از آنکه پیروزآباد نشین باشیم ، یه سه سالی هم بین سال های 41 – 38 در کفیشه نزدیک به دبستان دخترانه مهر در یک خانه هشت اطاقه کرایه نشین بودیم .

توفیق پسر یکی از همسایه های بیرونی بود که عرب بودند اما حالا چند سال بود که مادرش طلاق گرفته بود و او یک زن پدر همدانی داشت اما هیچکس این زن پدر را از یک مادر واقعی و مهربان تشخیص نمیداد ! توفیق از همبازی های همسن و سال خودمان بود اما کشیده تر و لاغر اندام و به قول بچه ها – لِی لَق – بود ، پدر توفیق مردی با معرفت وخوش اخلاق و سیاه چرده بلند بالائی بود که موقع راه رفتن می لنگید . از مشخصات بارز توفیق این بود که با آن لنگ های درازش همیشه یک شورت سیاه می پوشید و یک پیراهن سورمه ای آستین بلند و دراز که تا روی شورتش پائین می آمد ! و بیشتر مواقع هم برادر کوچکش را در بغل داشت . از روزی که همسایه آنها شدیم اسم کاکا توفیق را من روی او گذاشتم و علت این انتخاب بخاطرهفته نامه فکاهی توفیق بود که ناشر محترمش خودش را به شکل میمون دراز و لاغری بنام کاکا توفیق به خوانندگانش معرفی می کرد که دستش بعنوان سلام در بیخ گوشش بود وما همیشه این نشریه توفیق را در ردیف نشریه های دیگری همچون ، امید ایران ، سپید و سیاه ، فردوسی ، بانوان ، اطلاعات هفتگی و ... آویخته بر دهنه کتابفروشیهای امیرکبیرو گلگون وکندی که روبروی دبستان مهر بودند می دیدیم و گاهی  هم می خریدیم . خود توفیق که رفیق ما بود چون بچه کنجکاوی نبود ونمی دانست به چه علت این اسم را برایش انتخاب کرده ام بدش که نمی آمد ، موقعی که صدایش می کردم پوزخندی هم میزد !

اواخر اردیبهشت سال 41 بود و بعد از امتحانات آخر سال و تعطیلی مدارس ، بیکاری بچه های دوران ابتدائی شروع شده بود و من وتوفیق تازه سوم ابتدائی را پشت سرگذاشته بودیم ، هوای آبادان هم چهار نعل بسوی گرما و باد های گرم می تاخت! با چند تا از بچه های همسایه هر کدام یک گونی بر دوش صبح زود می رفتیم برای گرفتن ربع قالب سهمیه یخ با کوپنی که شرکت نفت به خانواده های کارگران می داد و کمی بعد خرید نان و آش یا حلیم و یا باقلا برای صبحانه ، این یکی زحمت زیادی نداشت چون دکان کاهگلی مش عبدالله  سرنبش کوچه بود و همیشه بوی خوش باقلای پخته با فلفل های درشت قرمز در آن اطراف پراکنده بود و خاک جلو دکانش به رنگ قهوه ای بود چون همیشه آخر وقت آب اضافی دیگ باقلا را در آنجا می ریخت ، بعد از صبحانه اگربشکه دویست لیتری آب مصرفی مان کم و کسری داشت باید پرش می کردم ، درغیر اینصورت با بچه ها جمع می شدیم  درسایه دیوار سر نبش کوچه که به خیابان اصلی نزدیک بود و توفیق اینا کرایه نشین همین خانه بودند ، می نشستیم به صحبت وتعریف خاطرات کلاس سال قبل ، اما پدرها معمولاً نمی گذاشتند این دوره طولانی شود ، یا ملا و مکتب در انتظارمان بود و یا کلاسهای تابستانی . بعضی از بجه ها هم "سرتاسر" فروشی  و یا خنجربالی و یا پاکوره می فروختند ،از بین بچه ها در آن ایام شروع تعطیلات ، توفیق تنها کسی بود که بیشتر وقتها که هیچ بچه ای هم توی کوچه نبود او به تنهائی و سر در گریبان در گوشه ای می نشست و زانوها را در بغل می گرفت و دو دستش را در طرفین سرش قرار می داد و عبور آدمها را تماشا می کرد و هر کس هم ازش می پرسید : " هان توفیق چته ؟ " به آهستگی جواب می داد: " هیچی بابا ، ولوم کن ! " گاهی به همین حالت بچه ها دورش جمع می شدند و بخاطر اینکه از این حالت خارجش کنند سر به سرش می گذاشتند و تهمت عاشقی به پایش می بستند و یا دست آخر همه با هم دستها و پاهایش را می گرفتند و از زمین بلندش می کردند و مثل گهواره تابش می دادند !  اما باز به محض اینکه بچه ها از دورش پراکنده می شدند دوباره همان حال و هوا بود تا ظهروموقعی که سایه ای باقی نمی ماند آنوقت توفیق پا می شد و سلانه سلانه می رفت منزلشان . صبح یکی از همان روزها بعد از خوردن صبحانه رفتم بیرون و روی عتابه در حیاط ایستادم و کوچه را دید زدم که دیدم توفیق خودش تنها کنار دیوارمنزلشان نشسته ، سوتی برایش زدم ، سر را به چپ گرداند و مرا دید ، با اشاره دست به او فهماندم که " چه خبر؟ " با دست اشاره کرد " بیا اینجا "

چهره توفیق غمگینی روز قبل را نداشت ، در کنارش نشستم و به او گفتم : " هان مثه ایکه امروز خوشحالی ، چه خبر شده ؟ ! " گفت : " تصمیم خودمه گرفتوم رجب ، امروز می خوام بروم دیدن مادرم ! " وقتی این را گفت ، به علت آنهمه ناراحتی و سر در گریبانی اش پی بردم ، اینطور که می گفت نزدیک به یک سال بود که مادرش را ندیده  بود و حالا سخت هوای دیدن مادر به سرش زده بود ! گفت : " تا سر کلاس می رفتوم ها زیاد تو فکر نبودوم اما از روزیکه تعطیل شدیم خیلی دلوم برای مادرم تنگ شده ، زن پدره هم حسابی با کاراش مونه سر گرم کرده ، هی میگه برادرته ببر بیرون تا قِذا دُرُس کنوم ، بچه یه بگیر تا رخت بشورم ،  تا نون بپزوم ، خو دیگه حوصلم سر اومد با ئی کارا ! "

 

- " خو حالا چی ؟ می خوای بری پیشش به پدرت بگو و برو ، دیگه چرا هی بشینی سرته بذاری وسط زانوات؟! " توفیق گفت : " سِی ئی ترا بخدا ! اِی بش بگوم اصلا نمیذاره برم ، اگر هم زیاد بش اسرار کردوم ، اول یه کتک باید بخوروم تا اووَخ بعد از چند روزکه هی یه گوشه ای نشسوم و هی گریه کردوم ، زن بوام بش سفارش کنه که یه کمی پول بم بدهو بفرسم ! "  بعد از همه اینها به توفیق گقتم : " حالا آخرش چی ؟ می خوای بی خبر بری ؟ " گفت " ها وولا چاره ای نداروم ، میای بام همی امروز با هم  پیاده بریم ؟ وقتی رسیدیم اونجا از مادروم پول می گیرم تا با تاکسی بر گردیم "  به او گفتم : " ها ن مگه منزل مادرت اینا دوره ؟ " گفت : " یه کمی اوورتره ایزگای دوازده س " من هم از خدا خواست به او جواب مثبت دادم و قرارمان شد برای صبح روز بعد بلافاصله بعد از خوردن ناشتائی تا هوا کمی خنک است راه بیفتیم و قرار شد که به هیچ کس هم چیزی نگیم و حتی لباس هم عوض نکنیم ! امان از دنیای بچگی و بی خیالی ، اما آنروزها هم کسی از وضع ظاهری کسی ایراد نمی گرفت ! بچه ها اکثراً با پای برهنه همه جا می رفتند ! - روز بعد طبق قرارقبلی راه افتادیم ، توفیق باهمان سرو وضع همیشگی اما من کمی پوشیده تر از او بودم ، با پیژامه مقلم و زیر پوش آستین دار. از سایه اولین منزل سر خیابان اصلی که روبروی دبستان مهر و نبش کوچه بود راه افتادیم به طرف غرب آبادان ، آفتاب روشنی بر همه جا می تابید و آسمان نیلی یکدست بود و احساس می کردیم نه اینکه پیاده که بلکه داریم پرواز می کنیم ! طولی نکشید که به بازار کفیشه رسیدیم و از باریکه ای که بازار را به خیابان اصلی مرتبط می کرد و سمت چپش کوچه سینما سعدی قرار داشت گذشتیم و پیچیدیم به راست که فلکه ایستگاه 3 وکلانتری 3 و کشتارگاه روبروی ما بودند ، در این فاصله تصمیم گرفتیم که از سایه  باغچه های منازل شرکتی که رو بطرف دیوارپلیتی پالایشگاه قرار داشتند به راه خودمان ادامه دهیم ، باغچه ها به برکت دیوار شمشادی شان و گه گداری وجود درختان نخل و سپستان و کُنار( سدر ) سایه خنکی بر پیاده رو ایجاد کرده بودند ، در حال صحبت و نگاه کردن توی باغچه ها نمی فهمیدیم مسیر چگونه طی می شود ، زمانی به خود آمدیم که رسیده بودیم به محوطه بازسه راهی گیت 18 پالایشگاه ، تا این قسمت طی شود و برسیم به باغچه های بعدی ، آفتاب پس گردنمان می تابید ، به سمت چپ که نگاه می کردم دستگاه عظیم کت کراکررا می دیدم و بخارهائی که از اطرافش متصاعد می شد و بعد از آن تانکی های  B242 و  B241 جلب نظر می کرد ند که درآن موقع روز پدرم درآنجا بود ، ادامه راه ما همچنان باغچه ها بودند ، توی یکی از باغچه ها مادری با دو دختر قد و نیم قد و دو پسرش که یکی شان خط سبیلش مشخص بود توی سایه رواق طارمه نشسته بودند ، مادر داشت برنج پاک می کرد ، دو خواهرمشغول ریگ بازی و برادرها درمورد فیلمی که شب قبل دیده بودند صحبتشان گل کرده بود ، یک حبانه خزه بسته خیس روی یک چهار پایه چوبی در گوشه طارمه قرار داشت ، توفیق با دیدن جبانه یادش آمد که تشنه است ، ایستاد جلودرب باغچه و تقاضای آب کرد

ادامه داستان بزودی...