کاکا توفیق - قسمت دوم
دوستان و همشهریان عزیز در قسمت اول این خاطره تا آنجا برایتان گفتیم که توفیق با دیدن حبانه آب یادش آمد که تشنه است و از خانواده ای که توی باغچه بودند تقاضای آب کرد :" خاله بی زحمت یه خرده آب بده بخوریم " به سفارش مادر ، پسربزرگتر کاسه ای را ازکنار دستش برداشت و در پوش گرد و تخته ای حبانه را برداشت وکاسه را از آب آن پر کرد و آورد و به دست توفیق داد ، توفیق بعد ازسیراب شدن کاسه را به دست من داد و من هم خوردم وبقیه آب را کنار ریشه شمشادها ریختم و پس از تشکر راه افتادیم ، از حد دیوار پالایشگاه گذشتیم و بعد ازآن زمین خاکی وسیعی بود که دو دروازه فوتبال در آن قرار داشت و بعد جاده آسفالته ای که می رفت بطرف بریم ، رسیدیم به فلکه ایستگاه 9 بهار که درسمت راست آن در زمین مستطیل شکل وسیعی کارگران روی پی ریزی ساختمانی که بعد ها شد مسجد حضرت مهدی موعود ( ع ) کار می کردند و بعد تا چشم کار می کرد باز سبخ بود و هنوزهم نه خبری از پطروشیمی بود و نه منازل سازمانی اش ، بعد ازگذشتن از فلکه ، دیگر هیچ سایه ای نبود و آفتاب مستقیم می تابید ، پیاده رو داغ پشت منازل شرکتی پارتیشندارمشبک را در پیش رو داشتیم ، یک ایگوی کم عمق و کم عرض و خشک در کنار پای چپ ما ما را همراهی می کرد تا نزدیک کلانتری پیروزآباد که در آنجا می پیچید به سمت راست و هیچ پلی هم نداشت ، من به راحتی از روی آن پریدم اما توفیق بیچاره موقع پریدن پایش لیز خورد و به سینه افتاد روی لبه خاکی کناره ایگو " آخ ! " و لنگهای دراز و لختش توی عمق جوی بودند ! به سختی نالید اما متعاقب آن گفت : " آخ جون یه قران جُسوم ! " یک عدد یک ریالی جلو پوزش و روی خاکهای لبه جوی پیدا کرد و پا شد و آنرا توی جیب پیراهن اش انداخت و راه افتادیم و اینطور که توفیق می گفت گویا به پایان خط نزدیک بودیم ، ایستگاه چهار ، پایان این پیاده روی طولانی بود ، در جائی ایستادیم که هفت سال بعد سینما پیروزساخته شد ، روبروی ما آندست بلوار همان گاراژی بود که چند ماه بعد شد دبستان ارشدی ، به اتفاق عرض خیابان را طی کردیم و توفیق کوچه ای را نشانم داد و گفت : " خونه مادرم اینا تو همی کوچس" دهانه ورودی کوچه بفاصله عرض یک خیابان خاکی درست پشت گاراژ واقع شده بود و باغچه های پشت منازل کوچه طبق معمول در امتداد بلوار اصلی بودند ، توفیق خوش غیرت آن یکریالی را که پیدا کرده بود کف دستم گذاشت و گفت : " سر همی ایزگا به ایست الان که تریلی اومد سوار شو تا خود کفیشه هم میره ، وقتی رسیدی اونجا به زن پدرم بگو که مو کجام ، تا سه چهار روز دیگه هم نمیام " و بعد راهش را کشید وسلانه سلانه رفت و من ایستادم و او را از پشت سر تماشا می کردم که یک طرف پیراهن بلندش رفته بود توی شورتش ! توفیق رفت و توی کوچه غیبش زد و من هم رفتم زیر سایه بان ایستگاه که از زن و مرد چند نفری هم ایستاده بودند ، طولی نکشید که یک تریلی سربی رنگ ، از آن نمونه ای که درب ورود و خروجی شان در ناحیه دُم قرار داشت از راه رسید و من آخر ازهمه تا پرسیدم : " کفیشه میره ؟ " تریلی راه افتاده بود که چِکِر ( بلیط فروش ) دستم را گرفت و کشید بالا و رفتم روی یکی از صندلی های خالی نزدیک به درنشستم ، لُژپر بود چون مسافران دوست داشتند بالا بنشینند که باد بیشتری به آنها بخورد ، کمی بعد چکر آمد بالای سرم و من هم آن یکریالی را که توی دستم خیس عرق شده بود به ازاء یک بلیط به او دادم ، ظهر بود و ایستگاهها خالی از مسافرو تریلی به سرعت می رفت و راهی را که من و توفیق در مدت سه ساعت طی کرده بودیم حالا در کمتر از بیست دقیقه طی شد و من جلو دبستان مهر پیاده شدم و اولین کارم این بود که رفتم سراغ زن پدر توفیق ، از دالان منزل که گذشتم بوی قلیه ماهی و برنج و ماهی تنوری گیجم کرد ! زنی هم در کنار تنور داشت نان می پخت ، منزلی بود با حدود ده دوازده اطاق و همین تعداد کرایه نشین ، در آن موقع روزکمتر اتفاق می افتاد که مردی را توی منزل ببینیم مگر آنهائی که شغل آزاد داشتند و یا در استخدام شرکت نفت و عصر کار بودند ، یک نخل تنومند هم وسط حیاط بود که پر از " چِمری " بود ، همه کرایه نشین ها عرب بودند بجز زن پدر توفیق که او هم عربی را با زنهای دیگر مثل خودشان صحبت می کرد ، وارد حیاط که شدم نگاه همه متوجه من شد و زنها مرتب می پرسیدند : " هَن رجب ، اِش خبر؟! " من هم به فارسی جواب می دادم : " با ننه توفیق کار دارم " زن پدر توفیق توی سایه جلو اطاقشان روی پاشنه در نشسته بود و توی ماهی تابه روی پریموس داشت ماهی سرخ می کرد ، سلام کردم و پیغام توفیق را بهش گفتم ، با تعجب نگاه ام کرد و با عصبانیت گفت : " خاک تو اون سرش ، رفت خونه مادرش با اون سرو وضع ؟! " جواب دادم : " ها دیگه رفت " موقع خدا حافظی که داشتم از آن منزل بیرون می رفتم ، زن پدر توفیق با صدای بلند گفت :
- " میگم ها تو که باش رفتی تا اونجا حالا خونه مادرش اینا یه بلدی ؟ " به او گفتم : " نه مو فقط کوچه شونه بلدوم " گفت : " خب خیلی ممنون که اومدی گفتی ، سلام برسون " با دو رفتم سراغ منزل خودمان ، از دالان که وارد حیاط شدم یکی از زنان همسایه که داشت پای بشکه خودشان سبزی می شست تا مرا دید گفت : " هان کجا بودی پسر؟ مادرت دنبالت می گشت! "
رفتم درِ اطاق که دمپائی های لاستیکی ام را بردارم و پاهای خاکی ام را پای بشکه بشورم ، مادرم داشت با بچه ها ناهار می خوردند و بوی ماهی سرخ کرده به دماغم خورد ، مادرم چنان نگاهی به من انداخت که از ترس بهش سلام کردم ! جوابی که نداد هیچ ، با عصبانیت سرم دادکشید : " هان ولو؟! از صبح تا حالا کدوم گوری بودی ؟! حالا هم گرسنت شده که اومدی خونه؟! به آقات میگم تا قتلگاهی برات بسازه ! " از این تهدید آخری اش تنم لرزید می دانستم که این غیبت طولانی ام را حتماً به پدرم خواهد گفت! پاها و دست و صورتم را شستم و رفتم توی اطاق و بخاطر اینکه صحنه را عوض کنم به مادرم گفتم : " زن بوای توفیق سلام رسوند " چهره مادرم کمی عوض شد وگفت : " هان مگه خودت خونه نداری که بری تو خونه توفیق بشینی ؟! " اینطور خیال کرده بود ، پای سینی نشستم و یک نان و سهمیه ماهی ام جلووم گذاشته شد و ضمن خوردن شروع کردم به تعریف اصل قضیه تا شاید از سهمیه کتکم در گذرند! بعد ازناهارنشستم به سربسرگذاشتن با علی برادر سه ساله ام وکمی هم ریگ بازی با دو خواهرم و بعد هم در گوشه ای از اطاق دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم .
نمی دانم چه ساعتی از ظهر بود که با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و نشستم ، زن پدر توفیق جلو درب اطاقمان ایستاده بود ودر حالی که پسر کوچکش را بغل گرفته بود داشت با مادرم از توفیق حرف میزد ، با چادر گوشه دارو مقنائی که دور سر وصورتش پیچیده بود می بارید که قصد رفتن به جائی را دارد ، پدرم با عصبانیت درآمد که :
" چرا بی اجازه مادرت رفتی با توفیق ؟! "
" خو گفت میریمو زود بر می گردیم " زن پدر توفیق به طرفداری از من از پدرم خواهش کرد کاری باهام نداشته باشد چون مقصر اصلی توفیق بوده است ، بعد با صدای ملایمتری به مادرم گفت : " خاک تو سرش هر دفعه که می خواس بره پیش مادرش خدا می دونه که من خودم می فرستادمش حمام ، می فرستادمش سلمانی مو هاشه کوتاه کنه و بعد هم با لباس مرتب و یه چند تومن پول هم بش می دادم آبرومندانه ، نه با این سرو وضع افتضاح که حالا رفته ، حالا باباش گفته حتماً بری پیداش کنی بیاریش ، خواهرچه باید کرد حتماً باید برم بیارمش که دفعه دیگه از ئی غلطا نکنه " دست آخر این زن بابای مهربان از پدرم خواهش کرد که اجازه دهد من همراهش بروم تا توفیق را پیدا کرده و بر گردانیم و من هم فوری دست و روئی شستم و با لباس مرتب همراهش رفتم ، او از سر خیابان یک تاکسی دربست گرفت تا خود ایستگاه چهارپیروزآباد ، آفتاب هنوزبراق وعمودی می تابید ، کوچه ای را که توفیق وارد آن شده بود به زن پدرش نشان دادم اما او پیشنهاد کرد که ابتدا برویم منزل خواهرش تا کمی هم وقت بگذرد . این منزل شرکتی ودرردیف صدی ها بود ، خانواده ای خوش اخلاق و خوش برخورد بودند ، وقتی وارد شدیم مرد منزل داشت با خود تراش برقی صورتش را اصلاح می کرد و بچه ها پای تلویزیون داشتند کارتن تماشا می کردند ، کمی نشستیم و با شربت آبلیمواز ما پذیرائی کردند ، هوای داخل منزل بخاطر روشن بودن کولر گازی خنک بود ، خواهر زن بابا ازدیدن من غریبه همراه خواهرش متعجب شد اما زن بابا ی توفیق مرا به او معرفی کرد وآنها را در جریان کار قرار داد ، با آدرسی که من داده بودم ، پسربزرگ آن خانواده و پدرشان اظهار عقیده کردند که باید توی ردیف " دویستیها " باید باشد .
ادامه در قسمت سوم بزودی...