اوسا برّه سلمانی
اوسا بره پیرمرد کوتاه قد و خپله و قلدری بود با کله ای از دم طاس و صورتی گوشتالود و دائم شش تیغه با پک و پوزی پیش آمده که همیشه انگار آماده " بتو چه ! " گفتن و یا " به مو چه ! " گفتن بود ! او توی بازار کفیشه شغل آرایشگری داشت و همه جا به اوسا بره سلمانی معروف بود . وی چون از همشهریان پدرم بود ، آرایشگر ما هم بود و همین جریان باعث شد که حتی شکل شمایل و نحوه حرف زدن اوسا بره هم در خاطرم باقی بماند ! گویا اوسا با جرعه سوادی که داشت از قبل چیزی نظیر شاهنامه و یا آلب ارسلان رومی را خوانده بود ، به همین جهت وقتی مشتریانش زیاد بودند و تمام صندلی های دکانش اشغال می شد اوسا برای سر گرمی شان می رفت توی بحر روایت از تاریخ گذشته ایران ، یادم است روزی که داشت از امیر تیمورگورکانی روایت می کرد ، پسر دومی اش که مشغول کشیدن و رها کردن طناب باد بزن سقفی بود چند بار توی حرف پدرش دوید و گفت : " بابا ، بابا ، امیر تیمور کی بیدَه ؟ " اوسا که داشت پشت گوش مشتری را خیس می کرد یکهو داد زد : " خو چه دونوم کی بیدَه ! " نمی دانم دقیقاً که اوسا بره چند پسر و دختر داشت اما همیشه پسر اولی و دومی اش توی دکان ور دست پدر می پلکیدند . بسیار پیش آمد که می دیدم اوسا ، پسر دومی را به قصد کشت میزد ! حسین پسر بزرگش در آنموقع جوان بیست ساله ای بود که با برادر14 ساله اش یواشکی به دخل پدر ناخنک می زدند تا شبها برای سینما رفتن و ساندویچ خوردن ، کم نیارن ! حسین آنموقع سیگار کنت و وینستون هم می کشید ! اوسا با خانواده اش توی یک اطاق از یک منزل چند اطاقه کرایه نشین بودند ، و پسران لنده هورش هر شب که دیر وقت به منزل بر می گشتند ، با در زدن های ممتد ، سایرهمسایه ها را که توی حیاط خواب بودند خواب زده می کردند ! یکی دوتا از همسایه ها اغلب با اوسا بره بخاطر این جریان بگو مگو داشتند تا اینکه یکشب قبل از آمدن حسین و حسن از سینما ، کار مشاجره به زد و خورد می کشد و دوتا از مردها با اوسا بره در گیر می شوند ، یکی گلویش را می گیرد و دیگری از بغل با مشت به گیجگاهش می کوبد ! زبان اوسا از دهانش بیرون می جهد و دستهایش آویزان می شوند ! او جان به جان آفرین تسلیم می کند ! روز بعد تمام اهالی کفیشه از این قتل با خبر شدند و روزنامه های اطلاعات و کیهان با تیتر درشت همراه با چاپ عکسی از اوسابره نوشتند : " پیرمرد 55 ساله را زیر ضربات مشت و لگد به قتل رساندند ! " یه دو ریالی از پدرم گرفتم و بدو رفتم از روبروی دبستان مهرو از کتابفروشی امیر کبیر ، یک روزنامه اطلاعات خریدم و با ذوق و شوق به منزل رفتم ! چند وقت بعد فهمیدیم که قاتلان هر کدام به پانزده سال حبس محکوم شده اند ! هنوز دوهفته از این جریان نگذشته بود که همراه پدرم برای خرید به بازار رفتیم ، حسین پسربزرگ اوسا بره توی مغازه پدرش مشغول کار بود ، داشت سری را اصلاح می کرد و هر از گاهی سیگارش را از توی زیرسیگاری بر می داشت و پکی به آن می زد ، پدرم رفت در دکان و با حسین به احوالپرسی پرداخت و به او گفت : " حالا می خواید چه کنید ؟ مسئولیت شما بیشتر شده ، جای خالی پدره باید پر کنید " حسین با خنده جواب داد : " فعلاً همین جا میمونیم و کار می کنیم عامو، پدرمون تا زنده بود نمی ذاشت زیر پامونه هم نگاهی کنیم " پدرم به او گفت : " سعی کن موقعی که مشغول کاری سیگار نکشی که بیشتر به مشتری برسی ، تا پدرتونه بودش که جرأت اینجور کارها را نداشتید ! " حسین قاه قاه زد زیر خنده و گفت : " عامو حالا تازه از دستش راحت شدیم که در اختیار خودمون باشیم !! " خود همین حسین در سن 46 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه در گذشت !! در عکس هائی که مستر شرودر انگلیسی در سال 37 از اکثر محله های آبادان گرفته دکان سلمانی اوسا بره در وراء گاری باقلا فروش و سر دونبش با درب آبی چهار لنگه پیداست .






