نوشتن خاطرات همه سفر هایم به بوشهر باعث خستگی شما و خودم می شود اما بخشی را که مربوط به قبر ژنرال انگلیسی می شود چون جنبه تاریخی دارد حکایت می کنم ، قبلاً خود بچه های بوشهر روی وبلاگ هایشان در این مورد مطالبی را همراه با عکس های جالب آورده اند اما تحقیق و تفحص بنده مربوط به شهریور سال 77 است که پس از ده سال موفق شدم به مطلبم برسم  . سفرهای من بیشتر در تابستان پیش آمده اند که بشود بچه ها را هم با خودم ببرم  برای اولین بار که به فکر پیدا کردن قبر ژنرال انگلیسی افتادم در سفرسال 67 بود به همراهی دوستی از اهالی جفره ماهینی در بوشهر. قضیه پیدا کردن قبر این ژنرال انگلیسی در بوشهر خود داستان جدا گانه ای دارد که بطور اختصار می آورم : در سال 67 که با دوستم آقای خداکرم عسکری رفته بودیم برای پیدا کردن قبر تاریخی مذکور، محل آنرا توی راهنمای 12 صفحه ای هتل جهانگردی نوشته بودند " خیابان برق کوچه ابومسلم " غافل از آنکه خیابان برق که در بلوار سنگی واقع شده حالا همان خیابان توحید کنونی است ، و نوشته بودند محل قبر در گلخانه شهرداری بوشهر واقع شده . هیچکس آدرس مذکور را نمی دانست و همه می گفتند " گلخانه شهرداری نزدیک بیمارستان قدیم و در جاده ساحلی قرار دارد " به آنجا رفتیم و آقای عسکری شروع کرد به گشتن لای بوته های گل و گیاه و مرتب غر میزد : " عجیبه ها ، پس ئی قبرکو کجاس ؟ ! " حتی دانش آموزی که در آنجا درس می خواند به کمک ما آمد اما بی نتیجه بود پیرمرد چروکیده ای که گویا باغبان آنجا بود و توی سایه اندک یک ابریشم کوچک و نزدیک دستگاه پمپاژ آب ، دستش زیر چانه اش وبه حالت نشسته روی یک نیمکت بخواب عمیقی فرو رفته بود ، دانش آموز رفت و دستش را گذاشت روی شانه پیرمرد و چرتش را پراند ! دانش آموز به او گفت " ببخشید عامو ، قبر ئی ژنرال انگلیسی کجاس ؟ " پیرمرد گیج و مبهوت و با چشمان کلاپیسه و قرمزش نگاهی به او انداخت و گفت : " قبر جونرال انگریزی ؟! ... آهان اووره ، تو گلخونه شهرداری نزدیک فلکه فرودگاهه یه چیزی هم روش ساختن  " این را گفت و باز به خواب عمیقی فرو رفت ! بدون معطلی و با تاکسی رفتیم و در محل مذکور پیاده شدیم ، جالب است که خود آقای عسکری و اهالی بوشهر فقط اسمی از قبر ژنرال شنیده بودند ! و حالا من از شهر دیگری به بوشهر رفته بودم برای یافتن چه چیزی ؟! توی گلخانه شهرداری گرما و شرجی بیداد می کرد ! دوباره آقای عسکری شروع کرد به جستجو در لابلای درختها و گلها ، اما دست آخر بی هیچ نتیجه ای روی یکی از نیمکتها وا رفتیم ، کمی بعد عسکری بدو رفت و از کیوسک داخل فلکه بستنی و نوشابه خرید و گذاشت وسط و به شوخی گفت : " بخور عامو ، فعلاً تو فکر قبرکو نباش ! روزگاریه که هر کس بیش از حد مشغله فکری و مالی داره تا چه برسه که بخواد قبر ناخدایه انگلیسی بلد باشه ! " بعد از آن از چند نفر دیگر هم آدرس مذکور را پرسیدیم ، هیچکس نمی دانست یا توی این فکرها نبود ! ساعت از دوازده گذشته بود که دیدم آقای عسکری گفت : " حالا ای پیداش نکردیم چی ؟ " فهمیدم که حوصله اش سررفته ! به او گفتم : " هیچی ، قیدشه میزنیم تا یه وقتی دیگه "

شاید باور کردنی نباشد ، که بگویم بعلت بی حوصلگی شخص همراهم و بعد هم امواج معطل کننده ای که در زندگی خودم پیش آمد ! دیدن قبر ژنرال انگلیسی در بوشهر که در چند صد متری ما قرار داشت ، به ده سال بعد یعنی شهریورسال 77 امکان پذیر شد !! در سال 75 سفر دیگری به بوشهر داشتم اما کوتاه و با عجله بود و آنقدر فکرم متوجه مشکلات مالی و عدیده ای که در زندگی ام پیش آمده بود که فرصتی برای فکر کردن در مورد تکمیل سفرنامه ام نداشتم ! تا اینکه در شهریور 77 به بهانه آخرین دیدار خانوادگی از عامو عبداله رهسپار بوشهر شدیم ، من و ابراهیم بودیم و مادرش ، مادر و پسر 15 سال بود که به بوشهر نرفته بودند ! عامو عبداله ما مدت 5 سال بود که بر اثر سکته ناقص زمین گیر شده بود !  هنگام غروب آفتاب بود که در جفره پیاده شدیم ، عامو عبداله عصا بدست روی صندلی سر نبش کوچه شان نشسته بود و دنیا را تماشا می کرد ، حالا او در سن 63 سالگی پیر و فرتوت و خمیده قامت شده بود ! او را به خانم نشان دادم باورش نشد ! با او به سلام و احوالپرسی پرداختیم ، بنده خدا با آن نیم تنه فلج راحت ما را شناخت و با زبانی که به سختی به حرف زدن باز می شد ما را به منزلش تعارف کرد !

عصر روز بعد با دوربینی که حمایلم بود و به همراهی پسرم ابراهیم و به قصد پیدا کردن قبر ژنرال راه افتادیم ، و این در حالی بود که مثل همان ده سال قبل راهنمای دوازده صفحه ای هتل جهانگردی را با خودم داشتم ، اینبار دور فلکه سنگی صاحب کیوسک روزنامه فروشی ما را راهنمائی کرد که جای تشکر دارد ، خیابان برق ( توحید ) کوچه ابومسلم ، ادامه بلوار سنگی بطرف فرودگاه ، اگر چه باد شمال در وزش بود اما لباسها خیس از عرق به بدنمان چسبیده بود که موفق به پیدا کردن قبر ژنرال شدیم ! هر چه که نگاه اش می کردم دلم از دیدنش سیر نمیشد ! ده سال در خیالم پروریده بودمش ! محوطه فضای سبزی که بنای قبر ژنرال در وسط آن قرار دارد به نظر میرسد بقایای یک نخلستان قدیمی است که اکنون بطور تقریب یک مساحت هزار و پانصد متری از آن مابین منازل مسکونی بر جای مانده ، شهرداری بوشهر در سال 1373 شمسی دیوار کوتاهی به دور این محوطه کشیده با ظاهری از رش سفید   ، دیوار یک و نیم متر ارتفاع دارد و بدین ترتیب آن گورستان کوچک متجاوزین انگلیسی بصورت پارک کوچکی درآمده با جدول بندی و چمن کاری و تعدادی نخل که همه هم میوه دار بودند و زیر هر نخل هم مقداری رطب ریخته بود ، پارک دارای یک درب اصلی و دو فرعی است ، تعدادی از بر و بچه های دبیرستانی در آن روز توی محوطه مشغول درس خواندن بودند و معلوم نیست کدام فرصت طلب اهل دل بر روی دیوار کنار درب اصلی با رنگ سیاه و برس نوشته بود " پارک عاشقان سنگی ! " در کنار درب اصلی یک تابلو بزرگ آهنی با زمینه آبی و نوشته ها زرد رنگ نصب شده که تابش شدید آفتاب باعث پریدگی رنگ آن شده و من به سختی این جمله روی تابلو را خواندم : " بنای تاریخی ژنرال معروف به جرنیل " جرنیل تحریف شده ژنرال است بزبان محلی ، در پشت تابلو که از آفتاب مصون مانده اسامی افراد مدفون شده در آن محل قید شده ، اینطور که نوشته روی تابلو نشان می دهد این افراد در جنگی که در سال 1857 میلادی بین متجاوزین نیروی دریائی انگلیس و افراد باقر خان تنگستانی رخ داده کشته شده اند ، اینها عبارتند از :

1-ژنرال استاکر، فرمانده کل قوای اعزامی به خلیج فارس – علت مرگ خودکشی 2- ناخدا اِتِرسی ، فرمانده قوای بحری – علت مرگ خودکشی 3 – سرتیپ استاپفورد ، افسر ستاد – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 4 – سرهنگ دوم مالت ، فرمانده هنگ سواره نظام سبک – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 5 – ستوان اِتِرسون ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 6 – ستوان وارن ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 7 – ستوان فرانکلند ، افسر ارشد هنگ دوم سواره اروپائی – علت مرگ ، اصابت گلوله در جنگ . و عده ای سرباز هندی و انگلیسی . در این جنگ نا برابر ، احمد خان فرزند شجاع باقر خان و عده ای از احرار به شهادت می رسند و باقر خان نیز از داغ فرزند خود زمین گیر شده و بوشهر به تصرف قوای انگلیس در می آید . انگلیسی ها برای دفن کشته های خود در گوشه دنجی از بوشهر آنموقع و در میان انبوه نخلهای سر به فلک کشیده قطعه کنونی را انتخاب می کنند و این بنای یاد بود را بر روی آنها می سازند ، اگر بوشهریها آدمهای غریب نواز و پر ترحمی نبودند حالا اثری از این ساختمان تاریخی وجود نداشت . مصالحی که برای ساخت این بنای یاد بود به کار رفته از آجر قرمز لندنی هستند . و من که به دور از بوشهر زندگی می کنم زمانی این بنای تاریخی را دیدم که حال و روز سالهای قبل را نداشت ! جای کتیبه معروفش که با خط عبری و ستاره داوود منقوش بوده به یغما رفته و علاوه بر آن یک استوانه سیمانی هم که بر بالای ستون قرار داشته ندیدم ! از باغبانی که داشت چمنها را آب می داد در مورد کتیبه پرسیدم با حالت تاسف باری گفت : " ای آقا ! شهرداری حاضر نیست به ما قفل بده که بعد از خاتمه کارمون حداقل ای دوتا درب را قفل کنیم ، بچه های فضول محله چشم ما را که دور دیدند از این ستون بالا میرن و آجراشه از او بالا میندازن پائین ! " اما حالا بعد از اینهمه سالها می بینم دستی به سر و صورت این بنای یاد بود کشیده اند و اطرافش را با زنجیر زینت بخشیده اند