X
تبلیغات
خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطره نویسی

خاطرات سربازی - قسمت اول

 

دوستان و همشهریان خوبم ، در اردیبهشت سال 52 یعنی درست 40 سال پیش ، ما از آبادان  به خدمت سربازی اعزام شدیم . به همین مناسبت به فکر افتادم که اینباریک قسمت از خاطرات چند ماه اول دوران سربازی ام را که اولین تجربه طولانی مربوط به دوری از خانواده و شهر و دیارم آبادان می شود تقدیم عزیزان کنم ، برای سرگرمی بد نیست بخوانید :

تاریخ اعزام ما را توی برگه آماده به خدمت 10/2/52 رقم زده بودند اما تأکید هم شده بود که از یکهفته قبل هم بوسیله رادیو آبادان اعلام خواهد شد . تا قبل از اینکه برگه را بگیریم ، از 15 فروردین تا پایان ماه که دوره تحویل مدارک و ثبت نام بود من و بهزاد وعلیقلی که از بچه های محلمان بودند و هر سه با هم در شهریور 51 دیپلم گرفته بودیم هر روز شال و کلاه می کردیم و می رفتیم حوزه و کمی بعد که کار دیگری نداشتیم می رفتیم خیابان گردی ، محل حوزه نظام وظیفه آبادان در آنموقع در منطقه سیکلین یا سیک لاین بود توی خیابانی که دبیرستان با عظمت رازی در ابتدایش واقع شده و بعد هم اداراتی مثل مخابرات و پست و تلگراف و تلفن و مرکز دژبانی نیروی دریائی و راهنمائی و رانندگی و آتش نشانی و درب شرقی پالایشگاه و اداره کارگزینی شرکت نفت و منازل سیکلین ( منازلی که یک زمانی مختص زندگی سیک های هندی بودند )  در آنجا قرار داشتند و هنوز هم هستند . به قول بچه های آنموقع : این دوره " گز استریت " – خیابان گردی و گشت و گذار ، یک دوره کوتاه  و خاطره انگیز از دوران جوانی ما بود که با پیش آمدن دوران خدمت به سرعت سپری شد ، در آن زمان گرفتن مدرک دیپلم ، دری بود که به روی زندگی هر جوان ایرانی باز می شد ، بعد از دوران خدمت هم کار فراوان بود و کار و زندگی هم در مقابل جوانان قرار داشت ، هر چند که بودند عده ای جوان که لذت خواب صبح را در منزل پدر با هیچ چیز عوض نمی کردند و از مشاغل ادارای گریزان بودند و همیشه به دنبال راهی بودند که یکشبه راه صد ساله طی کنند ! دوست ما بهزاد از این فرقه بود که موقعیتی خیلی بهتر از من نصیبش شد اما نتوانست حفظش کند ! در ادامه این حکایت همه چیز دستگیرتان خواهد شد . بهزاد عضو تیم فوتبال باشگاه پیروز بود که درب ورودی زمین فوتبالش  روبروی درب دبستان زاینده رود قرار دارد . در همان دوران چند روزه بیکاری ، روز پنجم اردیبهشت 52 از طرف باشگاه پیروز ضیافت شامی به افتخار فوتبالیست هائی که داشتند به خدمت اعزام می شدند ترتیب داده شد ، بهزاد از من خواست که در این جشن او را همراهی کنم ، مثل آنشب به یاد ماندنی و گرد همائی همکلاسی های سابق ، دیگر هیچوقت پیش نیامد ! شبی فراموش ناشدنی بود و عکاس هم داشتیم . دهم اردیبهشت هم از راه رسید و خبری از اعزام نشد ، ماها دچار یک خوش خیالی شده بودیم که شاید این دوره را از خدمت معاف کنند ! اما نه اینطور نشد ، روز پانزده اردیبهشت در تابلو اعلانات حوزه نظام وظیفه این اطلاعیه را خواندیم : " اعزام مشمولین دیپلمه رأس ساعت 8 صبح روز 18 اردیبهشت از مقابل پاسگاه ژاندارمری جمشیدآباد انچام خواهد شد . لازم است که مشمولین حداقل سی دقیقه قبل از حرکت در محل حاضر باشند "

در آن روز وداع ها انجام شد و ما رأس ساعت مقرر در محل بودیم  ، آنروز بعد از سه ساعت معطلی و نیامدن اتوبوسها ، از طریق بلندگوی پاسگاه اعلام کردند که اعزام مشمولین روز بعد انجام خواهد شد ! همه با چهره های خندان ساکها را برداشتیم و گفتیم  : " بریم بابا یه روز هم یه روزه ! " با دوتن از دوستان که همراهم آمده بودند برگشتیم منزل و به محض رسیدن ، یکی شان به مادرم گفت :

" بیا ننه رجب ، دوباره آوردیمش برات ! یه روز دیگه هم از خدمتش رفت " مادرم با چهره ای که شادی از آن می بارید از آنها تشکر کرد و من به او گفتم : " همش تقصیر او کاسه آبی بود که پشت سرم ریختی " آن یک روز دیوانه کننده هم به هر شکلی بود گذشت !

 روز بعد – 19/2/52 دیگر خیال برگشت مجدد به منزل از سرمان پرید چون رأس ساعت 8 صبح اتوبوسها برای اعزام مشمولین به شهرهای مختلف آمدند و تا اسامی را بخوانند و سوار شویم و راه بیفتیم ساعت یازده و نیم شد ، هر اتوبوس شامل چهل نفر مشمول و یک درجه دار ژاندارمری بعنوان سرپرست بود که مسئولیت رساندن این عده را به پادگان آموزشی مربوطه عهده دار بودند ، سرپرست اتوبوس ما یک گروهباندوم ژاندارم بود با حدود سی و پنج سال سن و قامتی متوسط و چاق با سبیلی پت و پهن و خنده رو بنام سرکار مرادی ، به محض اینکه راه افتادیم  کمی هم برای ما وعظ کرد :

" خب آقایون از اینکه با شما همسفر هستیم خوشحالیم ، من مرادی هستم از ژاندارمری آبادان که مسئولیت رساندن شما را تا پادگان مربوطه عهده دارهستم ، امیدوارم که سفری خوش و فراموش نشدنی در کنار هم داشته باشیم ، بعنوان کمک هزینه خرج بین راه شما به تعداد نفرات هر نفر " 9 تومنو پنزار" به ما دادن که البته همش هم خرد نیست ، هر کس پول خرد داره در راه رضای خدا به من بینوا کمک کنه تا به بقیه دوستان هم بتونیم این پول رو برسونیم  ! "

رسیده بودیم سر لین یک احمدآباد که پول های خرد ته کشیدند و مأمور چاق و خنده روی ما مجبور شد کمی بعد از سینما ایران اتوبوس را مقابل یک شعبه بانک ملی جدیدالتأسیس نگه دارد ، او از اتوبوس پرید پایین و رفت از بانک هر قدر که توانست پول خرد گرفت و راه افتادیم . این اتوبوس یک کاروان شادی به تمام معنی بود ، سر نشینانش همه در آبادان پرورش یافته بودند و تعدادی هم از بچه های پیروزآباد و از همسایگان خودمان بودند مثل " منصور رأفت " همه اما فقط وسوسه یک چیز را داشتند و آن هم اینکه با ما ، معدل های بالای 14، چه معامله ای خواهند کرد ! در دوره های قبل معدل های این چنینی همه سپاه دانش و یا بهداشت می شدند اما بین راه سرکار مرادی آب پاکی روی دست همه ریخت و گفت : "  بطور کلی هر کیه می برن تهرون برای دوره آموزشی فقط گروبان وظیفه می شه ! اما آقایون باز هم صد در صد معلوم نیست ، اونجا که رسیدید مشخص میشه !  در تهرون دو پادگان فرح آباد و لشکرک هستند که مخصوص آموزش درجه دارای وظیفه اند و ما ابتدا شما رو تحویل پادگان فرح آباد میدیم اما بعد تقسیم می شید و تعداد بیشتر را می فرستند لشکرک ، این پادگان مثل بهشته  " از اینجا فهمیدیم که اینبار معدل بالاها برخلاف سابق همه گروهبان وظیفه خواهند شد ، حالا فرق ما با آنهائی که سپاه دانش می شدند در این بود که آنها به هر ده کوره و بی آب و برق و دور افتاده ای هم که می رفتند دوران خدمت را راحت می گذراندند و بعد جذب آموزش و پرورش می شدند و تا پنج سال دوران تعهد خدمتشان را در همان محل می گذراندند ، به همین علت خیلی ها از شغل معلمی گریزان بودند ، اما ما باید با دورانی پرفشار و مخاطره انگیز و مانور ها و رزم های شبانه و صبح و عصر به پادگان رفتن می گذراندیم ! " یکی دوتا از بچه ها که معدل های بالای 16 داشتند حالشان گرفته شد و یکی شان علناً به گریه افتاد ! چند تائی گفتند : " خدا کنه ما را نفرستن لشکرک ، خیلی از شهر دوره ! " سرکار مرادی گفت : " اتفاقاً لشکرک مثل بهشته ، پر از درخت میوه اس ، همچین که راه می رید سیب و گردو از زمین وردارید بخورید ! "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:48  توسط فرخی  | 

زمستان 42

 

این نوشته را تقدیم می کنم به آوارگان و جنگزدگان و کودکان بی خبر از همه جا ! که معلوم نیست چند زمستان را باید درون چادر های ناپایدار بسر ببرند و از زور سرما و سوء تغذیه تلف شوند ! زمستان سال 42 خوزستان بی سابقه ترین زمستان بود که در طول عمرم دیده ام و تا کنون هنوز نظیرش را ندیده ام ! سال پنجم ابتدائی بودم که آن زمستان در آبادان بر ما گذشت ، روزنامه ها مرتب خبرها را درج می کردند : " سرما و یخبندان بی سابقه درخوزستان " و در ادامه ، خبراز مرگ ها و تلفات می دادند . در آن سال شهری مثل دزفول برای مدت دو روز برف بارید و در آبادان آنچه که این حقیر دیدم در تمام دیماه تا چند روزی از بهمن صبح ها روی ایگوها و نهرها یخ می بست . این زمستان مربوط به آن سالی بود که معلم ما مرحوم آقای شریفی بود که سر گذشتش را در نوشته های پیشین و درداستان سرگیجه آورده ام ، صبح ها که با همکلاسی ها و هم کوچه ایها می رفتیم مدرسه همه با هم سرفه می کردیم ، بچه ها هر آنچه از لباس گرم دم دستشان می رسید می پوشیدند ، گاهی بچه هائی می دیدم که پنج تا لباس روی هم می پوشیدند : زیر پیرهن ، پیرهن ، ژاکت ، کت ، کاپشن و بعد هم کلاه پشمی و شال گردن و دستکش ! و باز بچه هائی را می دیدم که نصف اینها را هم نداشتند ، دست اغلب بچه ها از سرما ترک می خورد و خون از آن بیرون میزد و منجمد می شد ! در این اوضاع و احوال ، صبح ها موقع رفتن به مدرسه یکی از سرگرمی های بچه ها این بود که سنگ از زمین برمی داشتند و روی سطح یخ بسته ایگوها پرتاب می کردند و این سنگ مسافت زیادی را لیز می خورد و می رفت ، تعدادی دیگر از آن تخس های ناجور دست می بردند توی جوی های کثیف و یک لایه یخ طولانی را بلند می کردند و تکه ای از آنرا می شکستند و به طرف دوستان دیگرشان پرتاب می کردند ! توی مسیرمان معمولاً زیر شمشادها سگ وگربه مرده یخ زده می دیدیم ! دست فروش های سر مسیر، آنهائی که عکس های مختلف و " برگردون "  و شیرینی و شکلات و تخمه می فروختند ، اگر " برگردون " یادتونه ، تو نظریه بنویسید . این فروشنده ها معمولاً درون یک حلب سوخته و زنگ زده از چوب و مقوا آتشی روشن می کردند که خودشان را از سرما حفظ کنند ، بعضی دیگر هم  روی زمین بکر آتش روشن می کردند ، در همین راستا بچه هائی که دستشان از سرما یخ زده و دیگر قادر به نگهداری کیف و کتاب های خود نبودند با رسیدن به آتش عنان اختیار را از دست داده و حتی کیف و کتابها روی زمین پخش می شدند تا دستشان را روی آتش یا توی آتش بگیرند ! یک روز  دانش آموزی که دستهایش یخ زده بودند آنقدر دستش را توی آتش اینور و آنور کرد که دستش سوخت و ناخن هایش همه پیچیده شدند و آن وقت تازه فهمید که دستش گرم شده ! در آن موقع هنوز مثل امروز آدم های معتاد کارتن خواب یا توی کارتن خواب وجود نداشت یا شاید هم ما نمی دیدیم اماهر روز از جائی سروصدا بلند می شد که در فلان جا گدای بی خانمانی از سرما یخ زده و مرده ! در یکی از همان روزها ، زنگ آخر ، بچه های کلاس ما موقع خروج از کلاس سر وصدای زیادی ایجاد کردند ، آقای شریفی که در اوج بیماری اش قرار داشت و رنگش حسابی زرد شده بود برگشت و با نگاهی غضب آلود نگاهی به بچه ها انداخت و آنها برای لحظه ای ساکت شدند ، آقای " صبوری " ناظم خشن مدرسه که با چوبدستی اش همیشه دم دفتر ایستاده بود متوجه این جریان شد و با چند قدم بلند خودش را رساند و به بچه ها گفت : " آهای گوساله ها ! خارج شدن از کلاس که سر وصدا نداره ! خب چه مرگتونه ؟! حالا بیائید برید تا فردا حسابتونه میرسم ! " مبصر کلاس به بچه ها گفت : " بفرمائید ! حالا خوب شد ؟! "

صبح روز بعد هوا همچنان سرد ومه آلود و یخ بندان بود ، از در مدرسه که وارد شدم  دیدم آقای صبوری با کت و شلوار طوسی و کراوات ، خشک و براق ، با چوبدستی و چهره ای شبیه سید کریم – جوکر معروف – دم درب کلاس ایستاده بود ! صف هر کلاسی جلو کلاس خودش به خط ایستاده بود ، کمی بعد زنگ به صدا در آمد و بچه ها بطرف کلاسها راه افتادند ، شرط  ورود ما به کلاس برای هر دانش آموز دوتا چوب کف دست ، سهمیه بندی شده بود ! دست های یخ زده و دو ضربه محکم چوب ! آقای صبوری یک پیچ و تاب می خورد و بیرحمانه چوب را کف دست و یا روی انگشتان می کوبید و بعد می گفت :" نفر بعدی ! " سر کلاس همه زار می زدند و دانش آموزی هم که در قید نبود ناچار با بقیه همراهی می کرد که وقت کلاس گرفته شود ! دستها تاول زده و آماس شده ، نه  "های های نفس ها " و نه گرمای زیر بغلها قادر به رفع درد و سوزش کف دستها بود ! بعضی ها در حال گریه انگشت ها را تا جائی که راه داشت توی دهانشان جای می دادند شاید زودتر جای چوب ها تسکین یابد ! کلاس ها هم که بطور کلی فاقد هر گونه وسایل گرم کننده بودند و از آن هم بدتر اینکه  دیوار کلاسها ی دبستان ارشدی که قبلاً تعمیرگاه ماشین های شرکت نفت بود از بلوک بودند و بعضی از بچه های گوشه نشین کلاس با ته خودکار یا میخ سوراخهائی از لای بلوکها به بیرون ایجاد کرده بودند که گاهی بیرون را تماشا کنند ! آنروز بیشتروقت ساعت اول کلاس با گریه و زاری های جوراجور گذشت ، آقای شریفی هر چه می گفت : " دیگه بسه ! " فایده ای نداشت تا اینکه هشدار داد : " ساکت می شید یا بفرستم آقای صبوری دوبار بیاد ! " با این هشدار رفته رفته سکوت برقرار شد !

چند روز بعد که همچنان هوا گرفته و سرمای استخوان سوز ادامه داشت از یک روز قبل اعلام شد که فردا کسی حق ندارد با کلاه و شال گردن بیاید مدرسه ، لباس مرتب به پوشید چون قرار است شاه برای افتتاح فاز جدید پالایشگاه به آبادان وارد شود و دانش آموزان را سر مسیر او خواهند برد ! بچه ها غر زدند : " آخر با سر تراشیده چطور می شه کلاه یا شال استفاده نکنیم ؟! ئی مسخره بازیا چیه !

روز بعد هوا تا حدی مه آلود بود ودر اخبار ساعت 7 صبح  رادیو آبادان اعلام کرد : " سرما نسبت به روز قبل 2 درجه افزایش نشان می دهد ! " برخلاف هشدار روز قبل مدیرمدرسه ، شالم را دور سر و گوش هایم پیچیدم و رفتم مدرسه اما بدون کیف و کتاب . وقتی رسیدم جلو مدرسه ، شالم را از دور سرم باز کردم و توی جیب کتم جا دادم یک ساعت بعد چهار اتوبوس " بدفورد " سبز رنگ آمدند و ما را به صف سوار اتوبوسها کردند و راه افتادیم ، خودروهای ارتشی پر از سرباز توی خیابانها در رفت و آمد بودند و پیاده روها هم پر از پاسبان های پالتو پوش بود . ما را بردند توی خیابانی که بین فلکه ایستگاه هفت و خیابان جنب دیوار پالایشگاه بود ، کنار دیوار شمشادی باغچه ها پشت ردیف " سیصدیا " ما را پیاده کردند وروی پیاده رو و در کنار هم صفی طولانی را تشکیل دادیم ، روی پیاده رو آن سمت خیابان ، مقابل ما گُله به گُله سربازانی با کلاه آهنی و تفنگ  ایستاده بودند و پاسبانهائی که از زور سرما دست ها را در جیب پالتوهایشان فرو برده و هر از گاهی برای گرم کردن بدن خود ، درجا بدو رو انجام می دادند ! و در پشت سر آنها فنس های آهنی سرنیزه ای کانال لوله های قطور نفت مربوط به زمان  دارسی و" رینولدز " قرار داشتند . ما بچه ها چون حرکتی نداشتیم سرما هر لحظه بیشتر بر ما فشار می آورد و اکثراً می لرزیدیم و دندان ها روی هم بند نمی شدند و گوش هایم یخ زده بودند ! دست بردم توی جیب کتم و هرچه بادا باد ، شالم را در آوردم ودورسرم پیچیدم . صدای مریض گونه آقای شریفی را از پشت سرم شنیدم که گفت : " ما که بهتون گفتیم این چیزا رو با خودتون نیارید ! " یکی از معلم ها به او اشاره کرد : " ول کن بابا ! " در یک لحظه بقیه بچه ها هم دست به جیب ها بردند و شالها و کلاها را به سر کشیدند ! حدود دو ساعت بدین منوال گذشت ،  معلم ها و رهگذران پشت سر ما مرتب در رفت و آمد بودند و اکثراً سیگار دود می کردند ، در همین موقع یک هواپیمای چهار موتوره از بالای سر ما گذشت و رفت بطرف فرودگاه ، پاسبانی با سر اشاره کرد که : " نه ، خودش نیست " رهگذران عادی از زن و مرد با شتاب و برای خرید مایحتاج روزانه به طرف بازار ایستگاه هفت می رفتند ، یک بار هم چند مرد جوان بلند بالا که در حال گذر بودند با دیدن لرزشی که از سرما بر بدن ما افتاده بود ایستادند و به معلم ها غر زدند : " آغا اینایه بری چه اینجا نگهداشتین ؟ ! اینا فردا همشون مریض می افتن ها ! " خود معلم ها هم یواشکی این چیزها را می گفتند ! دوساعت بعد حوصله بچه ها سر رفت و عده ای نشستند و کمی بعد صف به هم خورد و اکثراً یواشکی در رفتیم توی کوچه های پشت سرو محوطه های باز شروع به دویدن کردیم ، یک پرتقال فروش دوره گرد با سبدی پر از پرتقال های درشت بمی در حد فاصل دو کوچه ایستاده بود و پرتقالی دو ریال می فروخت ، نفهمیدم چرا بچه ها  پوست پرتقال را با سیم های فنس باغچه ها شکاف می دهند ، وقتی خودم خریدم و اولین تکه پوست پرتقال را با دردسر زیاد جدا کردم فهمیدم که پرتقال ها از سرما یخ زده بودند و پوستشان می شکست و جدا می شد ! خود پرتقال ها هم از ترشی ، دست نارنج را از پشت بودند ! دویدن هم چاره سرما نمی کرد ! حدود سی نفر ی بودیم که ناچار به درون طارمه پشت یکی از خانه ها پناه بردیم و دستها زیر بغل تنگ هم نشستیم ، درست عینهو جوجه های یکروزه ! همانجا بودیم تا ساعت دوازده که صدای سوت آقای صبوری را شنیدیم و بعد صدای خودش را : " دانش آموزا بیان سوار شن ! " اتوبوس ها آمده بودند برای برگرداندن ما . از پناهگاه بیرون آمدیم و دویدیم به طرف اتوبوس ها ، تا دستور حرکت داده شود ، راننده پیر و با حال اتوبوس روی روکش موتور ضرب گرفت و شعری خواند و بچه ها شروع کردند به دست زدن و چند تائی هم به رقصیدن وسط اتوبوس ! از اشعارش چیز هائی به یادم ماند و بعد ها فهمیدم که از نسیم شمال بوده :

تو نگفتی می کنیم امشب الو   تو نگفتی می خوریم امشب پلو

نه پلو دیدیم امشب نه چلو       سخت افتادیم  اندر منگنه

همه جواب بدید : آخ عجب سرماست امشب ای ننه !

می خورد هر شب جناب مستطاب   ماهی و قرقاول و جوجه کباب

منزل ما جمله سرما می خورند      منزل ما بدتر است از گردنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 11:29  توسط فرخی  | 

زنبور های گوشتخوار

 

روزی که خودم را شناختم ، توی منازل ایستگاه شش فرح آباد زندگی می کردیم منزل مال بابابزرگ بود ( جد مادری ام ) پیرمردی که از ابتدای دوران جوانی اش موقع پی ریزی پالایشگاه آبادان در آنجا کار کرده بود ، ما تا سال 38 که بابا بزرگ بازنشسته شد طفیلی منزل او بودیم چون هنوز سابقه پدرم آنقدر نبود که منزل سازمانی بهش تعلق بگیره ، توی همون خونه بود که یه بار کنار منقل پر از زغال گداخته خوردم زمین و دست راستم سر خورد زیر ذغالها و سوخت و مدتی بعد ، انگشت های سبابه و میانی همان دستم را سر نبش کوچه یک زنبور زرد گوشتخوارگاز گرفت و این خاطره تلخ هم مثل آن یکی برای همیشه در ذهنم ماند ! امان از دست این زنبور های مفتخور و بی خاصیت و خطرناک ! زنبور عسل اگر آدمو نیش بزنه بازم یه حرفی ! قضیه سوختن دستم را در نوشته های پیشین در مطلب " پالایشگاه در آتش و دود " نوشته ام و حالا به پردازیم به این یکی که تکرار مکررات نشود :

منازل ایستگاه شش فرح آباد دارای یک آب رو مشترک بودند که از جلو پاشنه درب هر کدام از منازل می گذشت ، ما ردیف 360 اطاق 8 بودیم که به خیابان کناره نخلستان و بازار ایستگاه هفت نزدیک بود ، منزل کناری ما یعنی اطاق 9 به خونه " جاسم سیاه " معروف بود ، جاسم در بخش حراست شرکت نفت کار می کرد و به اصطلاح " اِسپکتور" بود و یک موتورسیکلت مجلس در اختیارش بود ، منزل اوچون سر نبش کوچه واقع شده بود ، یک باغچه بزرگ نیم دایره با دیواری شمشادی ضمیمه اش بود و جاسم در اواخر زمستان آنرا بامیه و گل آفتاب گردان و سبزی می کاشت تا در بهار محصولشان دست بدهد و بعد از ظهر ها در پناه آنها بنشیند و با چای و سیگار و... حال کند ! گوشه سر نبش پشت دیوار منزل جاسم و در کنار دیوار شمشادی ، چاهک مربع شکل بدون درپوشی بود که آب رو منازل در آن سرازیر می شد ، گاهی که آشغال ماهی و گوشت توی این چاهک با حرکت آب زیر و بالا می شدند ، تعداد زیادی زنبورگوشتخوار در اطراف چاهک می گشتند و من و مهرداد دوستم می رفتیم به تماشای آنها – این مهرداد که همسایه دو منزل آنطرفتر از ما بودند بنظر می رسید از خودم کوچکتر است ، پسر بچه عاقل و کم حرفی بود و  چون هیچکدام از ما تا آنموقع برادری نداشتیم بیشتر مواقع با هم بودیم و گاهی هم همخوراک می شدیم –  یکی از عادات اهل آبادان قدیم این بود که هیچوقت درب حیاط را کامل نمی بستند ، صبح یکی از روزهای اردیبهشت بود و توی حیاط داشتم با سه چرخه ام می چرخیدم که دیدم مهرداد از لای در سرک کشید و با دیدن من خنده ای در چهره اش ظاهر شد و آمد تو و دیگر نگذاشت رکاب بزنم ، دو دستش را گذاشت پشت کمرم و آهسته شروع کرد به هل دادن و کمی بعد گفت : " بریم نگا زنبورا " مادرم که با سر و صورت پوشیده آماده جارو کشیدن حیاط بود گفت : " جا دوری نرین ها ! " سه چرخه را رها کردم و دویدیم بیرون ، سه چرخه مهرداد دم درمنزل مال بود ، من پیاده و او سوار برسه چرخه اش رفتیم بالای سر چاهک ، آفتاب تندی به پشت دیوار منزل جاسم سیاه می کوبید و تعدادی زنبورتوی برق آفتاب و بالای سر چاهک ویز ویز کنان می چرخیدند ، خیلی وقت بود دوست داشتم یکی از آنها را شکار کنم ، فکر می کردم اینها هم مثل سنجاقک ها هستند که راحت با یک تکه چوب توی آفتاب و نزدیک به باغچه ها می ایستادیم و وقتی بالای تکه چوب می نشستند ، چوب را آهسته آهسته پائین می آوردیم و بعد با احتیاط دوتا بال براق سنجاقک را از پشت می گرفتیم و بعد همین سنجاقک تمام آنروز مایه سرگرمی ما بود ، نخی با یک تکه کاغذ به دمش می بستم و رهایش می کردم ، زبان بسته پرواز کوتاهی انجام می داد و دوباره می نشست . حالا هم بالای سر زنبور های زرد گوشتخوارو آشغال خور ایستاده بودم و هر بار که آهسته دستم را به طرفشان می بردم بجز یکی دوتا مردنی بقیه فرار می کردند و من دوست داشتم یکی از آنهائی را بگیرم که خوب پرواز می کنند !  مهرداد روی سه چرخه اش نشسته بود و با صدای کودکانه اش می گفت :

" خو این یکیه بگیر ، اینو بگیر که نشسته " و من هم پیش خودم گفتم " خب بخاطر مهرداد همین مردنیه بگیرم بش بدم  " انگشت شست و سبابه ام که به کمرش نزدیک شد  در یک لحظه کار خودش را کرد ! سوزش انگشتان تا قلبم تیر کشید و فریادم چنان به هوا بلند شد که در یک لحظه سکوت کوچه به هم خورد و همسایه های اطراف از خانه هایشان ریختند بیرون و من با دهان باز دویدم بطرف منزل ! مادرم با چهره ای در هم از درب منزل زد بیرون و من در حال گریه به او فهماندم که انگشتانم را زنبورگاز گرفته ! زن های همسایه ریختند توی منزل ما و از میان بقیه زن مسن همسایه روبرو تقلا می کرد که نیش زنبور را از انگشتان ورم کرده ام بیرون بکشد ، گویا اینکار باعث شد که کمی آرام بگیرم ، انگشتانم را فشرد تا از جای نیش مقداری خون بیرون زد " ننه حسینو " زن بختیاری همسایه اطاق 3 با چشمان از حدقه درآمده تا فهمید چه شده با صدای گرفته اش به مادرم گفت : " یو علاجس خّره یه ! ویس تا بیاروم " و بدو رفت و تا برگردد همسایه دیگری کمی آبلیمو ریخت روی دستم " ننه حسینو"  از راه رسید و تمام دستم را توی گِل فرو برد و دستم را با پارچه پیچاندند ، گریه ام آرامتر شده بود که از لای در دوتا سر سرک کشیدند ، یکی شان سر مهرداد بود که با چهره ای وحشتزده نگاهی به من انداخت و رفت و بعد " علی سیاه " پسر دوازده ساله جاسم سیاه ، تا نیم تنه خودش را داد داخل حیاط و با صدای بلند گفت : " هان دیگه خوب شد ؟ ! بابا مانه ترسوند ، گفتم برق گرفتش ! " مادر بزرگم که تازه از بازار رسیده بود با عصبانیت به او گفت :

" ایشالا برق بوای سیاهو عرق خورته بگیره ! برو گمشو ! " با دست پر از گِل و باند پیچی شده ، مادرم مرا برد توی اطاق و گفت : " یه کمی بخواب تا دستت زودتر خوب بشه اما دیگه یادت باشه که از حالا ببعد هر جونوری دیدی دستته نبری به طرفش ! حالا دیگه هم آروم بگیر بخواب به آغات میگم یه ساز دهنی مثه مال دائیت برات بخره "

وقتی از خواب بیدار شدم نگاهی به اطراف انداختم ، پنکه سقفی فرو فر کار می کرد و پدرم و بابابزرگم از سر کار آمده بودند ، پدرم داشت ناهار می خورد و بابا طبق معمول کنار درخروجی پذیرائی که به باغچه پشتی باز می شد نشسته بود و داشت سیگار" لِف " می پیچید ، بلند شدم و نشستم و با چهره ای در هم نگاهی به پدرم انداختم ، توی صورتم خندید و گفت :

" دیگه دستت سوز نمیزنه ؟ " با اشاره سر به او جواب منفی دادم ، بابا بزرگ سیگارش را روشن کرد و نگاهی به من انداخت و سری تکان داد و گفت : " هر بیشه گمان مبر که خالیست / شاید که پلنگ خفته باشد ! " دست تو هر چاله چوله ای نباید بکنی ، شاید مار و عقرب توش باشه ! " مدتی از این جریان گذشت ، طرف های ساعت 12 ظهر بوی ماهی صبور همه جا را فرا گرفته بود ، دودش از باغچه پشتی منزل جاسم می آمد ، در آنموقع چون هنوز از کولر در هیچ منزلی خبری نبود ، معمولاً ظهر ها درب های ورودی و خروجی وپنجره پذیرائی ها باز بود تا نسیمی بترواد ، صدای همهمه و رفت و آمد از توی باغچه پشتی منزل جاسم بگوش می رسید ، رفتم و نگاهی از پشت فنس مشترک شمشادی به داخل باغچه منزل جاسم انداختم ، چاله ای پر از آتش بر پا کرده بودند و ننه علی داشت ماهی ها را روی آن کباب می کرد و علی با باد بزن مرتب باد می زد و سه دختر جاسم هم چمباتمه نشسته بودند دور چاله و با مادرشان به عربی صحبت می کردند و درباره کباب شدن ماهی ها اظهار نظر می کردند :

" یه یوما شوف بَعَد ، هسه زی ین هَ یو " – (مادر نگاه کن ، این یکی حالا دیگه خوبه) - در یک لحظه چشم یکی از دخترها به من افتاد و نهیب زد : " هی هی رجب ! خودت بری چه نگاه می کنی ؟! " و من خندیدم و در رفتم و هر چه دیده بودم برای مادرم تعریف کردم . کمی بعد انگار توی منزل جاسم زلزله ای برپا شد ! صدای جیغ و داد و بدو بدو ابتدا مقطع و بعد یکنواخت بگوش می رسید ! جاسم سر کار بود و زن و بچه هایش با خیال راحت نشسته بودند که ماهی صبور های کباب شده را بخورند ، زنبور های گوشتخواربه همراه انبوهی مگس سمج که دور و بر چاهک پشت دیوار می گشتند به هوای بوی ماهی های کباب شده به منزل جاسم هجوم برده بودند ! ابتدا تاک و توکی از آنها وارد اطاق پذیرائی شده بودند ، زن جاسم بخاطر اینکه بچه هایش راحت غذا بخورند با تکه ای پارچه دستگیره به مصاف با زنبورها برخاسته بود و زنبورها هم با او لج کرده بودند و رفته رفته تعداد آنها زیاد شده بود و چند تائی از آنها که ضربه بیشتری خورده بودند مثل مار زخمی به سر و گردن و چند جای بدن زن جاسم هجوم برده و نیش های جانکاه خود را در بدنش فرو کرده بودند ! زن جاسم غش کرده بود و علی و خواهرانش ماهی ها را برای زنبور ها گذاشته و با لقمه ای که در دهان داشتند خودشان را به کوچه رسانده و با گریه و زاری از همسایه ها استمداد می طلبیدند ! مثل آنروز من ، همسایه ها از خانه هایشان ریختند بیرون ، علی مچ دستش را گرفته بود و با گریه و زاری به زن های همسایه گفت : " زنبورا ! زنبورا ! مادروم گاز گرفتن داره می میره ! " و حال آنکه مچ دست خودش را هم از دو جا زده بودند ! " زن ها ریختند توی منزل جاسم ، ننه حسینو داد میزد : " چه بد بختیه ها پَ یو زنبورا چی ین ئی روزا ! بابا شرکت نفته خِورکنین  فکری به حالسو کنه ! " ننه حسینو این را گفت و تشت لباسشوئی را از توی حیاط برداشت و برد توی پذیرائی که حالا دیگر شلوغ شده بود ، علی پسر جاسم با عصبانیت بچه ها را از منزل بیرون کرد و در را بست . زن جاسم را به هوش آورده بودند و او با وحشت به چهره وحشتزده زنهای همسایه نگاه کرده بود و فکر کرده بود مرده و حالا در قعر جهنم و در حال کباب شدن است و اینها که بالای سرش ایستاده اند خادمین جهنم اند و منتظر خوردن او هستند ! با جیغ و داد بلند شده بود که از درون جهنم فرار کند اما زن ها او را گرفته بودند و یک تشت پر از گِل خنک بر بدن ورم کرده اش مالیده بودند ! ما بچه ها توی سایه کم عمق منازل روبروی منزل جاسم جمع بودیم و در آن ظهر داغ اواخر بهار، پاهای برهنه مان را بخاطر اینکه از آسفالت داغ نسوزند توی آب رو قرار داده بودیم ، چند دقیقه بعد درب منزل جاسم باز شد و دوتا از زنان در حالی که می خندیدند آمدند بیرون ، یکی از آنها به دیگری گفت : " ننه علی شده عین یه تاپو گلی ! "

تا در را دیدیم باز ، چند تائی بدو رفتیم توی منزل جاسم و از پنجره پذیرائی سرک کشیدیم ، همان زن همسایه درست گفته بود ، ننه علی بد بخت گل مالی شده و ورم کرده می نالید و دور وبرش شلوغ بود ، در همان لحظه صدای موتور سیکلت دو سیلندرمجلس بگوش رسید و جاسم با لباس های فرم حراست با چهره ای شبیه " انور سادات " – که بعد ها او را شناختم - سوار بر موتورسیکلت جلو درب حیاط ظاهر شد و ما از ترس پا به فرار گذاشتیم ! علی و خواهرانش با چشم های پر از اشک آمدند توی حیاط و به پدرشان خسته نباشید گفتند و او هم از آنها پرسید : " هان ، اِش خبر اِهنا ؟! " و بچه ها جریان را برایش تعریف کردند ، جاسم موتورسیکلت را توی برق آفتاب گذاشت رفت بطرف پذیرائی و با صدای بلند گفت " یا الله ! " کفش هایش را درآورد و رفت توی پذیرائی و چیزی گفت که همه را به خنده انداخت : " این ننه علی یه یو مجسمش ؟! " و بعد هم گفت : " نه والا اگر همینطور بمونه خوبه ! " دو روز بعد از طرف اداره مستغلات آمدند ابتدا چاهک و اطراف آنرا نفت سیاه پاشیدند و با یک درپوش بتونی رویش را پوشاندند و بعد هم مأموران بهداشت به تک تک منازل هشدار دادند که از انداختن آشغال گوشت و ماهی در آب روها خودداری کنند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 10:12  توسط فرخی  | 

مردم آزاری

منصور از بچه های تخس کوچه ما بود ، بچه نه به آن صورت ، زمانی که به کوچه ما آمدند دوازده ساله پسری بود سیاه و لاغرو تیزرو ، مدتی بعد توی مدرسه ، یکی از بچه های کوچه سابقشان با خنده به من گفت : " ئی اووختی که همسایه ما بود ما بش می گفتیم منصور چپقی ! ضمناً خیلی دو بهم زن و آتش بیار معرکه اس ، حواستون بش باشه ها " من هم شبی که با سایر بچه ها بغیر از منصور ، حلقه وار کنارهم نشسته بودیم بعنوان خنده ، این جریان را فاش کردم و از آن ببعد هر وقت کسی می خواست منصور را عصبانی کند به او می گفت " چپقی ! " اما بعد ها به آبغوره معروف شد و این دیگر مقصر خودش بود چون خیلی از آبغوره تعریف می کرد ! –  دوران بچگی یک دوره خاص از زندگی هر آدمی است ،  بچه ها سر نگهدار نیستند و خیلی راحت هر چه را دیده و شنیده اند برای دیگران تعریف می کنند ! اوایل هیچکدام از بچه ها منصور را تحویل  نمی گرفتند و دوست نداشتند باهاش رفیق بشوند خودش تنها زیر برجستگی پنجره می نشست و به دیوار تکیه می داد و اینور و آنور را نگاه می کرد . اما این جریان برای مدت کوتاهی بود . مادر منصور سالها پیش در دوران کودکی منصور مرده بود وپدرش زن دیگری اختیار کرده بود و حالا هم پدر و هم زن پدر منصور هر دو در دوران بالای 60 سالگی بودند اما این یکی هم مثل قضیه توفیق که جزء نوشته های پیشین است ، رابطه منصور با زن پدرش در حدی بود که برای خیلی ها باور کردنی نبود  که اینها مادرو فرزند نیستند ، زن پدره پیرزن مهربانی بود که خیلی به منصور می رسید ، منصور او را ننه صدا میزد ! غذای مورد علاقه منصور که آنرا به همه چیز ترجیح می داد نان گرم تنوری و شیره خرما بود ! بسیاری از مواقع که توی سایه دیوار کنار منزلشان در حال صحبت نشسته بودیم ، وقت ناهار زن پدرش می آمد بالای سرش و خبرش می کرد که  : " ننه ، منصور ناهار آماده یه " منصور از او می پرسید : " ناهار چی داریم ؟ " و پیرزن جواب می داد " آبگوشت مُرخ "  همینطور و منصور با ناز و افاده می گفت :

" اَه اَه دوس نداروم ، برو از او نونای گرم که تازه پختی ، روش شیره بمال برام بیار همینجا بخوروم " گاهی یکی به او می گفت : " خو بچه مگه خُلی ؟ عامو مِی آبگوشت مرغ چشه ؟ " می گفت : " نمی خوام ، مو آبگوشتیه دوس داروم که توش آبغوره باشه ! " بچه ها می زدند زیر خنده ! و بعد نان و شیره را از دست زن پدرش می گرفت و لوله می کرد و گاز میزد . یکروز به او گفتم : " منصور خوش بحالت ، زن پدری داری که هیچکدام از مادرهای این کوچه مثل او نیستند ، قدرشو بدون " خوش غیرت در جواب من گفت : " هر کاری میکنه وظیفشه ! " اما بر عکس زن پدره ، منصور پدری داشت که با وجود پیری و بیماری پارکینسون در قسمت گردن ، یک دیکتاتور به تمام معنی بود و منصور مثل مرگ ازش می ترسید ! اگر گاهی کسی شکایت منصور را به پدرش می کرد آن روز تا شب منصور باید شلاقها را نوش جان می کرد ، بارها اتفاق افتاد که منصور از ترس پدر ، شب تا صبح را توی کوچه می گذراند ، گاهی شبها پاسبان گشت به دادش می رسید و ساعت دو بعد از نیمه شب درب منزلشان را میزد و او را تحویل پدرش می داد و پیرمرد را سرزنش می کرد که " پدرجان روش تنبیهت اشتباهه ! بچه را شب توی کوچه رها کردن کار درستی نیست ! "  قبلاً گفتم که خود منصور بچه تخسی بود و از زمین و زمان شر می تراشید ، همیشه دوست داشت کاری کند که یک نفر به دنبالش بدود ومجبور به فرار بشود چون مطمئن بود که موقع دویدن هیچکس به پایش نمی رسد ! و در این راه همیشه سعی داشت دو سه نفر را با خودش همراه کند ! بعد از ظهر ها و یا دم دمای غروب که سر کوچه جمع می شدیم ، منصور پیشنهاد می کرد " بچا بریم یه گشتی بزنیم ، هر کی دوس داره بیاد " همیشه هم دست کم سه نفر با منصور راه می افتادند و همیشه هم یکی از آنها خودم بودم ! مسیر حرکتمان هم از سر کوچه خودمان بود به طرف دیوار حائل " سید شوبر " تا آخر هزاریها و برگشتمان از مسیر دیگری صورت می گرفت .  منصور بخاطر اینکه تنوعی به این گردش بدهد و به اصطلاح ما را بخنداند و از حالت یکنواختی در آورد ، در برگشت که هوا تاریک بود این بچه تخس درب باغچه ای را آهسته باز می کرد و رو بطرف پنجره داخل طارمه  ، سلام و احوالپرسی ساختگی بعمل می آورد و بعد تکه سیمی از جیبش در می آورد و آنرا بی سر و صدا به دو حلقه در می پیچاند اما نه خیلی سخت ، طوری بود که با یک  کشش محکم در باز میشد ، آنوقت منصور در میزد و یک خدا حافظی هم می گفت و آن وقت ما هم بخاطر اینکه بیشتر بخندیم ، دوسه نفری درب باغچه را از روی منصور می بستیم و از فرارش جلوگیری می کردیم تا موقعی که صاحبخانه تلاش می کرد که در را باز کند  سپس همگی پا به فرار می گذاشتیم ! این یک نمونه از کارهای منصور و نمونه دیگر اینکه یواشکی خم می شد ، به بهانه بستن بند کفشش ، ریگی از توی آسفالت بیرون می کشید و در لحظه ای که ما غافل بودیم آنرا محکم به درب بسته ای می کوبید و خودش زودتر از بقیه پا به فرار می گذاشت و ما را هم ناچار به فرار می کرد ! موقع دویدن ، مثل گرگ می دوید ! حالا برخلاف او ، حمید نامی در بین ما بود که چاق و بد قواره و یکجا نشین بود ، همیشه کنج دیوار لمیده و رادیوی دوموجش همدمش بود و هیچ دوست نداشت از جایش تکان بخورد و در هیچ بازی گروهی هم شرکت نمی کرد ، کاری هم که از طرف مادرش به او سفارش می شد ، با دوچرخه پدرش می رفت ، به همین علت بود که بچه ها دوست داشتند به طریقی او را بیازارند و با موصوفاتی همچون  " هِی کُلُفتو " و " هِی بیشلمبو " و یا " گامبو " او را عصبانی کنند تا از جایش برخیزد و چند متری بدود ! موقع بازی گل کوچیک بچه ها عمداً توپ را بطرفی هدایت می کردند که حمید نشسته بود و بعد به بهانه حمله به توپ چند لگد محکم هم به کفل حمید می زدند و او را مجبور می کردند از جا بپرد و با عصبانیت توپ را به سمت نا معلومی شوت کند ! خیلی کم اتفاق می افتاد که حمید کنار بچه ها بنشیند چون اغلب سربسرش می گذاشتند ، از میان همه بیشتر با من رفیق راه بود  چون مورد تمسخر قرارش نمی دادم  ، واگر هوس پیاده روی می کرد دوست داشت همیشه با من باشد و با من راه برود و تنها از من حرف شنوئی داشت و فقط در گردش هائی که من بودم او هم می آمد ، اگر گاهی با کسان دیگری می رفت و شری برپا می شد بقیه در می رفتند و او چون در فرار فرز نبود کتک دیگران را حمید بد بخت می خورد ! منصور حیله گر همیشه دوست داشت به طریقی او را در دامی گرفتار و وادار به دویدن کند !

شبی از شب های تابستان 43 من و منصور زیر چراغ سر نبش کوچه سر لبه باغچه چمن نشسته و مشغول صحبت بودیم که حمید هم آمد پیش ما ، احتمالا رفته بود در منزل ما و به او گفته بودند سر نبش است . باغچه های کنار خیابان هرکدام با یک لوله 2 اینج بدون شیرفلکه از بعد از ظهر برای مدت 2 ساعت آبیاری می شدند ، بچه هائی که سر خیابان بازی می کردند حتی از این آب می خوردند . در آن ساعت شب که ما سه نفری لب باغچه نشسته بودیم هنوز باغچه ها پر از آب بودند ، منصور مقداری از گل آب دیده کنار باغچه برداشت و آنقدر آنرا توی خاک کنار خیابان غلتاند تا شد مثل خمیر سفت و بعد ازش چهار تا گلوله گرد درست کرد ، من یواشکی به او گفتم : " هان بد جنس هم چه برنامه ای تو سر داری ؟ "  در جواب ، پوز خند مرموزانه ای زد و هیچ نگفت " یک وانت سه چرخ سر نبش کوچه آندست خیابان ایستاده بود و راننده جوان و گردن کلفتش توی قسمت بار سر پا ایستاده بود تا وسایلی را که از یکی از منازل داخل کوچه می آوردند ، توی وانت جا بدهد ، پشتش طرف ما بود ، عده ای بچه پنج شش ساله که برادر خودم هم یکی از آنها بود کمی آنطرفتر از ما مشغول بازی و سروصدا بودند ، منصور در یک لحظه پیشنهاد کرد : " پاشیم قدم زنون بریم تا سر نبش کوچه بعدی و بر گردیم می خوام ئی یاروه یه خورده مچلش کنم ، شما فقط نگاهتون به جلو باشه که به ماها شک نکنه " منصور یکی از گلوله های گلی را به طرف راننده پرتاب کرد ، از گوشه چشم پیدا بود که طرف برگشت و نگاهی به ما انداخت و نگاهی هم به بچه ها که با سر و صدا مشغول بازی بودند ، ما هم با قدم های تأنی رفتیم تا سر کوچه بعدی و دوباره برگشتیم ، راننده برگشته بود و ما را می پائید ، در دور دوم قدم زدن ، منصور در سمت راست من قرار داشت و حمید با آن شکم برآمده اش ، از ترس و بخاطر اینکه زودتر پا به فرار بگذارد جلوتر از ما در حال حرکت بود ! منصور آهسته گفت : " بی وجدان داره نگامون می کنه ، جان پدرت یه کمی روته کن اوطرف " راننده هم ناخودآگاه سر را برگرداند و منصور با گفتن " آخ جون ! " گلوله شُلی دوم را پرتاب کرد توی کمر طرف ! و او هم برگشت و حمید را مخاطب قرار داد : " هِی کُلُفتِ نسناس ! مگه مرض داری سنگ پرتاب می کنی ؟ ! " محل نگذاشتیم و به راه خودمان ادامه دادیم و در دور سوم " قدم زدن ! "  منصور گلوله سومی را زد پس گردن طرف ، اینبار راننده از جلد خودش خارج شد و فریاد زد :

" شما معلومه کتک دلتون می خواد !!!! الان  حالیتون می کنم پدر سگا !!! " از پشت وانت پرید بیرون و هجوم آورد بطرف ما و ما هم در حالی که از خنده ریسه می رفتیم پا به فرار گذاشتیم ، درست مثل یک مسابقه دو ! کوچکترها ما را تشویق می کردند و می پریدند هوا ! صدای برادرم از بین همه مشخص بود : " جانمی جان ، رجب بودو ! بودو ! " منصور جلوتر از همه ، من نفر دوم و حمید با همه احتیاطی که بخرج داد نفر سوم بود و با راننده که سعی داشت پس یخه اش را بگیرد فاصله چندانی نداشت ! باغچه بعدی پر از آب بود و حمید اریب زد توی باغچه و از آن گذشت و شانس به یاری اش شتافت ! راننده بیچاره پایش سرید و شیرجه زد توی باغچه و حمید از معرکه جست !! ایستادیم تا حمید رسید به ما ، او با نفس بریده می خندید ، منصور بهش گفت :

" اما خودمونیم ها ، خیلی وقت بود ایطور ندویده بودی ! حالا بزن بریم تا یارو با ماشین نیومده دنبالمون "  سه ساعت تمام از محل خودمان دور بودیم  تا آبها از آسیاب بیفتد  و تازه ، برگشتمان بطرف منزل از سمت دیگر کوچه بود ! خرداد 89 ردپای حمید را در آبادان پیدا کردم و با تماس قبلی و تعیین محل ملاقات نزدیک منزلشان رفتم سراغ محل موعود ، چند دقیقه بعد پراید سفیدی کنار پیاده رو ترمز کرد ، از پنجره نگاهی به راننده اش کردم ، پیرمردی تکیده قامت ، بدتر از خودم ! با ریش سفید و عرقچین وعینک ضخیمی برچشم توی صورتم خندید ، خنده حمید و شکل دندانهایش در خاطرم مانده بود ! زدم زیر خنده و فریاد زدم : وولک حج حمید اشلونک ؟ ! بر خوردمان را بعد از 37 سال کسی نبود فیلمبرداری کند ! مرا برد منزلشان و نشستیم به مرور خاطرات ، بعد از 46 سال خاطره فوق را هنوز به یاد داشت . او گفت : " ورزش خوبه اما نه با مردم آزاری ! " دوستان عزیز فعلاْ این را داشته باشید تا چه پیش آید ، خدا همیشه کریمه .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 11:4  توسط فرخی  | 

همسایه مزاحم

سلامی دگر باره به شما همشهریان عزیز و سایر دوستان علاقه مند به خاطرات این حقیر – جوان قدیم آبادان – شمائی که دل به این خاطرات خوش کرده اید ، همین علاقه شما باعث شده که من هم همیشه در حال جستجو در آرشیوی از خاطرات باشم که  تاریخ وقوعشان به ترتیب نیست و بیشتر مربوط به دوران کودکی و نو جوانی است  ، آنقدر در گذشته های دور سیر می کنم که خاطرات و جریانات  جدیدتر را به حساب نمی آورم ! آخر یاد های دوران کودکی و نوجوانی برش بیشتری دارند و به اصطلاح قدیمی ها ، تیزترند ، و حالا این قضیه "همسایه مزاحم" از جدید ترهاست و در اصل یک سفرنامه است که مربوط می شود به دومین سفرم به آبادان بعد از جنگ ، آن زمان که هنوز آثاری از جوانی در وجودم بود و بیشتر این داستان هم به صورت غیر منتظره در پیروزآباد و در هزاریها برای ما پیش آمد :

این سفر به درخواست دکتر شهرام صورت گرفت که از دوستان قدیمی ام است او در آن موقع با خانواده پدری اش دراهواز زندگی می کرند وتازه در رشته داروسازی از دانشگاه جندی شاپور فارغ التحصیل شده بود شهرام حدود چهارده سال از من کوچکتر است و دوستی من با او از پدر به پسر منتقل شده بود که خود داستان دیگری دارد ، پدر و مادرشهرام هر دو زاده آبادان اند اما خودش اگر چه در خارج از خوزستان به دنیا آمده بود اما مدتها از دوران بچگی اش را درآبادان و حتی در پیروزآباد و در خانه پدر بزرگش گذرانده است و حالا بعد از جنگ ، بابا بزرگ و خاله ها و دائی هایش دوباره به آبادان برگشته بودند اما نه  دیگر در پیروزآباد ، بلکه در جاهای دیگر و هر کدام برای خودشان زندگی جدائی داشتند . شهرام درسال 71 در اهواز در یک داروخانه کار می کرد و داروهای ترکیبی را می ساخت ، هر وقت سفری به اهواز می رفتم به او هم سر میزدم و همیشه اظهار علاقه می کرد که روزی با هم سفری به آبادان داشته باشیم و من به او قول بهار 72 و قبل از گرم شدن هوا  را داده بودم ، اواخر فروردین او گرفتار کار و رفت وآمد فامیل بود تا اینکه رسیدیم به اردیبهشت و من دوست ندارم سفری را فقط در رویاها به پرورانم ، پیکان 57 قبراقی داشتم و خودم هم هنوز قبراق بودم و بنزین و روغن هم ارزان و فراوان بود ، شهرام را برای روز جمعه 24 اردیبهشت هشدار دادم ، ساعت شش و نیم صبح آنروز به همراه برادر خانمم " رحمن " که در آنموقع میکانیک جوان و مجردی بود از دزفول زدیم بیرون ، ساعت هشت ونیم از اهواز شهرام هم به ما ملحق شد و یکی از سه گالن 5 کیلوئی ماست را که از دزفول آورده بودم به شهرام دادم و او هم بدست مادرش سپرد و راه افتادیم ، اطلاع داشتم که جاده  " دارخوین " هنوز از زمستان دچار آب گرفتگی است و رفت وآمد در مسافتی از راه به کندی صورت می گرفت و ما هم ناچار راه خرمشهر را درپیش گرفتیم ، این جاده هم بعد از جنگ هنوز مرمت کامل نشده بود . ساعت یازده آبادان بودیم ، از بلوار قدیمی و ارتباطی بین جاده خرمشهرو منطقه پیروزآباد وارد آبادان شدیم و اول از هر چیز چشممان به منازل هزاریها و تانکی براقش روشن شد . شهرام دوست داشت منزل بابا بزرگش را ببیند اما محل دقیقش را نمی دانست و می گفت : " احتمالاً ردیف 1072 و یا 73 بوده " چون این ردیفها نسبت به 1068 خودمان درارجعیت قرار داشتند نوبت اولی را به شهرام دادیم ، رحمن هم برای اولین بار بود که آبادان را می دید او از دیدن منازلی به آن مرتبی و قشنگی شگفت زده شده بود ! از آن قسمت آهسته در حرکت بودم و چون روز جمعه بود بوی ماهی صبورهمه  جا پیچیده بود ! شهرام از هشت سالگی به بعد دیگر آن کوچه را ندیده بود جلو ردیف 73 که رسیدیم گفت " دلم گواهی میده که همین کوچس " و من هم ماشین را به نرد و پشت لوله های مانع سرکوچه نگهداشتم و پیاده شدیم ، کوچه وضعی غیر عادی داشت ، اهالی از زن و مرد ، مثل قدیمها ، کپه کپه توی سایه کنار دیوارها نشسته و با هم نجوا می کردند و صدای بلند آواز استاد بنان از توی کوچه به گوش می رسید : " آمد اما ، در نگاهش آن نوازشها نبود ..."  با ورود ما به کوچه عده ای که توی سایه ها نشسته بودند گردنها را بطرف ما گرداندند و ما را ورانداز می کردند ، هر چه جلوتر می رفتیم صدا آزار دهنده تر میشد ! در سایه دیوار منزل بعدی سه مرد میانسال با سرهای طاس و موهای سفید نشسته بودند ، سلامی رد و بدل شد و از سرجایشان بلند شدند به دست دادن و احوالپرسی . قضیه صدای استاد بنان را از یکی از مردها پرسیدم گفت : " والا چی بگم ؟ ! یه مدته ئی همسایه ما انگار زده به سرش ، معلوم نیس روانی شده یا ... نمی دونم والا ! باش که حرف می زنیم میگه چار دیواری اختیاری ! صبح ها از ساعت ده ببعد این استریوشه روشن میکنه تا دم غروب حتی ظهرها هم از دسش آسایش نداریم ، بیا وجداناً شما برو باهاش صحبت کن شاید دست از این کارش برداره " به او قول مساعد را که دادم گفت : " رحمت پدر و مادرت ، هاوولا باش صحبت کن شاید از خر شیطون بیاد پائین " رفتیم به طرف منزلی که صدا از آنجا بگوش می رسید که دیدم شهرام زد زیر خنده و گفت : " ای دل غافل ئی خونه همون خونه سابق بابابزرگمه ، سِی چه گیری افتادیم ! " سه مرد میانسال مو سفید هم توی سایه طارمه در حد فاصل دیوارمشبک پارتیشن و درب حیاط نشسته بودند ( عزیزانی که توی این خونه ها زندگی کردن می دونن من کجا را میگم )  من از درب باغچه که وارد شدم هر سه مرد که یکی شان شلوار کردی پوشیده بود  با نگاه های مو شکافانه مرا نگاه کردند ، سلامی کردم و جوابی شنیدم ، پرسیدم : " شما از این صدا عاجز نیستید ؟ " مردی که شلوار کردی پوشیده بود گفت : " نه ، ما کاری به ئی صدا نداریم ، چک بی محل ازینا داریم "  حالا نمی دانم ساکن فعلی و یا ساکنان قبلی این منزل و یا بابا بزرگ شهرام ، روی درب آهنی حیاط مذکور، آهن را شکافته بودند و پنجره ای به ابعاد تقریبی 15×10تعبیه کرده بودند که لولا و دستگیره از داخل داشت ، با کلیدی در زدم ، کمی بعد پنجره از داخل باز شد و صورت مردی از آنطرف دیده شد ، با چهره ای شبیه به چینی ها با موهای فلفل نمکی وژولیده و صورت آفتاب سوخته و استخوانی و چشمهائی که می خواهند تا عمق آدم را بشکافند ! مرا نگاه کرد و گفت : " هان چیه ؟ " من بعد از سلامی که طرف جوابش را بزور داد به او گفتم : " آقا شرمنده که مزاحمتون شدیم ، ما قبلاً توی این خونه زندگی کرده ایم و اگر اجازه می دید ، بعنوان تجدید خاطره ای دوست داریم یه نگاه دو دقیقه ای تو خونه بندازیم و رفع مزاحمت کنیم " طرف کمی به صورتم زل زد و گفت : " خو از تو این پنجره هم میشه نگا کنین " با خنده به او گفتم : " به به بارک اله ، با مهمان که ایطور رفتار نمی کنن ! " که دیدم به رگ غیرتش بر خورد و گفت یه دقیقه صب کنین " پنجره را بست و حرف پ دوباره سر جای خودش قرار گرفت ! کمی بعد در با احتیاط باز شد و طرف تعارف کرد ، اول من با " یا الله " رفتم داخل و پشت سر من شهرام و رحمن هم وارد شدند ، صاحبخانه تا آمد که درب را ببندد ، مرد ی که شلوار کردی پوشیده بود در را هل داد که وارد منزل شود ! برگشتم و به او گفتم : " صبر کن آقا چیه ؟! حکم جلب هم که دستتون باشه نمی تونید وارد خونه مردم بشید مگر همراه مأمور، حالا شما بفرما بشین تا بعد " طرف از هل دادن دست کشید و رفت نشست  و صاحبخانه با کمک پسرش در را بست و میله ای خمیده توی حلقه ها انداخت ، بلافاصله به او گفتم : " دِ بابا اقلاً صدای اینو کم کن که صدای همدیگه ی بشنویم " دستگاه استریو بین درب پذیرائی و پنجره اطاق وسطی قرار داشت ، مرد به پسرش اشاره کرد و اوهم بدو رفت و صدا را بست ، پدرش به او گفت : " نه اینکه اصن ببندیش آخه شاید همسایه ها هم بخوان بشنوفن " پسرک به او گفت : " نه نمی خوان بشنوفن ! " زن نسبتاً مسنی با پوشش زنان بندر به ما خوش آمد گفت ، شهرام با چهره ای گشاده به دور و بر خودش نگاهی انداخت و دو حلقه آهنی را که به تیرآهن زیر سقف شیروانی جوش داده شده بودند نشانم داد و گفت : " اینا هم یادگار بابا بزرگمه که بهشون با زنجیر، هِی دو بسته بود و باعث سرگرمی ما بود "  رحمن با تعجب از من پرسید : " عامو هیدو چیه ؟! " برایش توضیح دادم که همان تاب است به لهجه آبادانی ! روی یک تخت آهنی که کنار دیوار آشپزخانه بود فرش انداخته بودند و آقا ما را به نشستن تعارف کرد ، زن مرتب خوشامد می گفت . دیدن آن منزل که هم شبیه منزل سابق خودمان بود برای من هم خاطراتی را زنده می کرد ، زن رفت داخل آشپزخانه و شربت آبلیمو آورد وتعارف کرد و بعد با چهره ای خندان به شهرام گفت : " ها وولا ننه خیلیا از ئی خونه ها خاطرات زیادی دارن که میان تعریف می کنن ، چه کنیم والا اونم دیگه روزگاری بود که گذشت ! اما ما قبل جنگ تو صدیا نشسه بودیم " مرد با پسرش روی لبه سیمانی جلو اطاقها نشسته بودند و پدر مرتب سیگار روشن می کرد ، کمی بعد حالت تشنج به او دست داد و پسرش به او گفت : " نه می گمت سیگار کمتر بکش ؟! " وسیگار را از دست او گرفت و توی زیر سیگاری خاموش کرد ! ما به قصد رفتن پاشدیم سرپا ، مرد دوباره به تشنج افتاد و این بار پسرش به کمک رحمن زیر کتفهای پدر را گرفت واز زمین بلندش کرد و آورد روی تخت خواباندش آنهم توی قسمتی که آفتاب بود ، بالشش را زیر سرش گذاشت و شروع کرد به مالش دادن کتف ها ، پسرک با تعجیل به مادرش گفت : " ننه منقل و اسفند بیار" چشمهای مرد بطرف آسمان خیره مانده بودند ! زن با عجله رفت توی آشپزخانه و منقل افروخته ای آورد که کوچک واز جنس ورشوبود و صدای ترکیدن اسفند از ذغالهایش می آمد ، آنرا بدست پسرش داد و پسر فوتی به ذغالها کرد و دود اسفند را بطرف سر و صورت پدر فرستاد ، مرد چشمهایش را باز کرد و با خنده بلند شد نشست ! در همین اوضاع و احوال صدای درب کوچه بلند شد و بفاصله سه چهار دقیقه دوبار دیگر در زدند ، پدر به پسرش گفت : " محل نذار می دونم کیا هسن " کمی بعد  پسر نوجوان سیاه سوخته ای روی دیوارظاهر شد و بلافاصله خودش را انداخت توی حیاط و در یک چشم بر هم زدن درب کوچه را باز کرد و چند مرد جوان با سر و وضع مرتب و یک سربازبلند قامت با پرونده ای در دست وارد منزل شدند ! مرد خانواده که حالا دیگر تشنج از سرش پریده بود بلند شد و سر مهاجمین دادکشید : " چیه آقا ؟! می شهر هرته هجوم میارین تو خونه مردم ! میرین بیرون یا بزور بفرسمتون بیرون ؟! " سرباز به او گفت : " داد قال نکن ! اینا هم مأموران خودمون هستند ، از شما شکایت شده که آسایش را از همسایه ها گرفتید و همیشه صدای آواز از تو منزلتون میاد ، حالا راه بیفت همراه ما بریم پاسگاه "

همسایه ها دم در جمع شده بودند ، مرد داد زد : " دروغ میگن ! بیخود رفتن شکایت کردن ! " یک تن از مردان همسایه جلو آمد و به سربازگفت : " تا همین نیم ساعت پیش صدای استریووش بلند بود اما گویا به سفارش این آقایون که تازه اومدن پیششون صدا را بست . سرباز برگشت و نگاهی به دستگاه پخش انداخت و خطاب به صاحبخانه گفت : " اینم آلت جرمت که هست ، دیگه نمی تونی کتمان کنی ، راه بیفت بریم و گرنه مجبورم دست بندت کنم ها ! " همسایه مزاحم داد زد : " یعنی تو چاردیواری خراب شده  خودمون هم اختیاری از خودمون نباید داشته باشیم ؟! یالا از خونه برین بیرون ! " پدر و پسر شروع کردند به هل دادن سرباز و بقیه آدما که پشت سرشون ایستاده بودن ! مادر خانواده جیغ و داد راه انداخت و فریاد می زد : " ای هوار! بابا ولش کنین ئی بیچاره مریضه اگه سر دستتون مرد خونش به گردنتونه ها ، ای هوار ! " ما وحشتزده نمی دونستیم از چه راهی در بریم ! مرد با خشم تمام ، لاستیک خشک کن را برداشت و سرباز و مهاجمین را هل می داد و بد وبیراه می گفت ! از میان جمعیت دم در ، مرد جوان بلند قدی که پیراهن آبی آستین کوتاه به تن داشت و عینک ریبون به چشم زده بود جلو آمد و خیلی راحت چوب لاستیک را از دست همسایه مزاحم گرفت و پدر و پسررا به  طرف دیوار هل داد و در حد فاصل زباله دیواری و درب حیات نگهداشت و دست بند را از دست سرباز گرفت ، در همین احوال پدر آمد که در برود ، جوان بلند قامت دوباره او را به طرف دیوار هل داد و به او گفت : " عباس اومدی ونسازی هان ! " و لحظه ای بعد دست بند به دست پدر و پسر چفت شد و زن همچنان جیغ و داد می کرد : " ولشون کنین بی وجدانا بی حیاها ! " جوان آبی پوش در حالی که وسط زنجیر را بدست داشت برگشت و به زن نهیب زد : " تو دیگه بس کن ! " عباس در حال بیرون رفتن از منزل برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت : " پس شما هم مأمور بودین و ما نمی دونستیم هان ؟! یالا برین گمشین ! " همسایه ها ریختند داخل منزل و وسایل صوتی را هم جمع کردند واز منزل بردند بیرون ، و زن صاحبخانه سرشان دادکشید : " هوی ، هوی دُزای  پست فطرت چکار به مال و منالمون دارین ، ولشون کنین ! " ما هم در حالی که ازاین جریان شگفت زده و هاج و واج مانده بودیم راه خروج از منزل را در پیش گرفتیم ، و همان موقع برگشتم و با خنده به شهرام گفتم : " برای آخرین بار یه نگاهی دیگه به منزل بابا بزرگت بنداز! " شهرام خندید و سر را تکان داد و گفت : " عجب حکایتی بود خونه بابابزرگ ! " توی کوچه مردان همسایه دو و بر ما را گرفتند به تعارف کردن و یکی از آنها با خنده گفت : " پس قضیه شما چه بود تو این حین و بین ؟! " ماجرا را در چند کلمه برایش توضیح دادم و او هم کلی خندید و گفت : " حالا بفرمائید منزل ما یه کمی خستگیتون در بره اقلاً ، مثه ملک خیری بودین از جانب خدا ، چون اینا بو برده بودن که همسایه ها شکایتشونه کردن ، قصد داشتن امروز در برن یه جایی ، خوب بود که شما هم سرگرمشون کردین تا مأمورا رسیدن ، دستتون درد نکنه ! " آنها تا پای ماشین بدرقه مان کردند . ساعت دوازده بود که دنده عقبی گرفتم و راه افتادیم ، مگر می شد از خیر دیدن کوچه خودمان بخاطر منزل بابابزرگ شهرام بگذرم ؟! "  قدم به قدم بوی ماهی صبور توی هوا پخش بود ! در سمت چپم دیوار نیمدایره مانند ، دور قبر سید شوبر همچنان مثل سابق دست نخورده بود ، و من تمام تن چشم بودم ! تا رسیدیم سرکوچه خودمان ، موقع پیاده شدنمان رحمن گفت : " ئی دفعه اینجا شری دیگه پاپیچمون نشه ! " اما نه ، توی کوچه خودمان صدای بال پرنده ای هم نبود !

و ای دل غافل که آنروز دوربین با خودم نبرده بودم ! قابل پیش بینی نبود که چه پیش خواهد آمد و حکایت " گرهگوار " پسرک فرانسوی در کتاب " مسخ " صادق هدایت که به چیزی شبیه به مارمولک تبدیل شد ، برای این منازل قشنگ هم به حقیقت خواهد پیوست ! جلو منزل سابقمان ایستادم و نگاهی به سر و وضعش انداختم و درخت کنارم همچنان با ساقه های ستبرش سر جایش بود ، قدم زنان تا سر کوچه رفتیم و برگشتیم ، آفتاب داغ شده بود ، رحمن گفت : " عمو زودتر بریم که ماستا ترش نشن ها " توی ماشین که نشستم از پشت فرمان نگاهی دیگر به سراسر کوچه انداختم و در ذهنم از سر نبش به بعد همسایه ها را بر شمردم – جهان پناه ، کریمیان ، قانمی ، خودمان ، بختیار ، پور رشیدی ، سید موسوی .

کوچه ما ساکت و آرام بود / اگر هم صدائی بود از پرنده ای بیش نبود

همه چیز سر جای خود محکم ایستاده بود / کوچه ها هنوز به این زشتی نبود !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 12:29  توسط فرخی  | 

صدا میاد !

صدا میگه : بچه های آبادان ، شرجیا بازم میان . یادش بخیر اون روزا که آبادان حال و روزی داشت ، از نیمه های اردیبهشت به بعد انگار بازارها سر زنده تر و شاداب تر از زمستون می شد ، بوی سبزی های معطر که از نخلسون بدست میومد مخصوصاً ریحوناشون بازاره بر می داشت یا بوی سبزی ماهی ، گشنیز و جعفری ! تو هر بازاری  سبزی فروشا و ماهی فروشا نزدیک هم بودن الان هم در بوشهر و سایر بنادر جنوب هنوز همونطوره ، اوج شلوغی بازارها بین ساعت 9 تا یازده صبح بود وبعد رفته رفته فروکش می کرد ، تا چشم کار می کرد کسبه خرده فروش نشسته بودند و بامیه و گوجه و خیار گلدار می فروختند . دیگه از سرما خوردگی های زمسون هم خبری نبود که آدم مجبور باشه همش پرهیز کنه ! همه چیز می شد خورد ، ساعت دوازده ظهر بوی ماهی صبور که از توی تنور هر خونه ای میومد کوچه ها را بر می داشت ! شور و هیجان و صفای بازار ها دیدن داشت ! از تیرماه به بعد که شرجیا شروع می شد و لباسها به بدن ها می چسبید همه سعی می کردن یه کمی زودتر برن بازار که زود هم بر گردن خونه ، ساعت ده که می شد صداهای مختلف بازاره بر می داشت و هرکدام با لهجه خاص خودش یه چیزی فریاد می کرد ، ماهی فروشان و سبزی فروشان همه از آبادانی های عرب زبان بودند و هر کس متاع خودش را داد میزد : " بیا ماهی تازه ، بیا ماهی تازه ، اصبور ، بیاح ، سرخو، سنگسر، شانک ، روبیان ( میگو ) ، ماهی یادت نره ها! خارو هم داریم ارزون ِ ارزون " و سبزی فروش در حالی که با برگ نخل ، سبزی ها را دسته می کرد و تاب می داد و گره میزد ، داد میزد :

" بدو بیا سبزی تازه ، مال همین امروز ، کُررات ، ریحان ، بربین ، شاهی ! " کررات هم همان تره است ، بعضی وقتا هم  نوعی سبزی می فروختند که کمیاب بود ، برگهای خوشه ای و سوزنی شورمزه داشت بنام " گاگِله "  و همسایگان شیرازی ما به آن " کاکُل " می گفتند . مردم آبادان گاگله را دوست داشتند  ، بچه ها گاهی اوقات یک چنگ از آنها را لای نان می پیچیدند و گاز می زدند ، مردان عربی که گاگله می آوردند ، دو زنبیل بزرگ بغل دستشان بود و صدا میزدند : " گاگلعرب ، گاگلعرب ! " مشتریان دشداشه پوش بازار، با دشداشه های سفید  خیس از عرق و به کمرها و کتف ها چسبیده ، آب یخ فروشان دوره گرد با سطل و لیوان بیخ گوش همین ها داد میزدند : " لیوانی ده شی آب یخ ! لیوانی ده شی آب یخ ! "  در اوج شرجی ها انواع خارک و رطب  توی بازار دیده می شد ، برهی ، خضراوی ، سعمرون یا سعمران و لیلو یا لولو ، ارزان و فراوان ، جزء خرید های روزانه خانواده ها بود ، نه مثل الان که رطبی صد تومن باید از گلوت بره پائین ! و قاطی صداها ی توی بازار همیشه صدای دیگری هم متاع خودش را عرضه می کرد و آن بچه های زنبیل بدست بودند که صدا می زدند : " حمال ضغیرون ، حمال ضغیرون ! " یعنی حمال کوچک ! اینها بار خریداری شده توسط زنان را توی زنبیل هائی که داشتند جا می دادند و روی سر، تا درب منزل می بردند و مزدی دریافت می کردند و بدو بر می گشتند بازار . توی سن نو جوانی یه روز شرجی با دائی ام رفته بودیم خرمشهر، دائی داشت برای استخدام در یکی از ادارات تلاش می کرد ، آن موقع آبادان اداره کاریابی و اداره گذرنامه نداشت و این ها در خرمشهر بودند و مراجعین هر دو شهر را راه می انداختند ، اداره مربوطه نامه ای به دائی داده بودند و جوابش را اداره کاریابی خرمشهر باید می داد ، اداره کاریابی ابتدای یک کوچه قرار داشت ویک درب کوچک دولنگه داشت و همیشه جلو آن تعدادی از آدمهای جویای کار نشسته و یا سرپا گپ می زدند و سیگار می کشیدند و دائی با چه دردسری نامه را بدست مأمور دربان داد ، مأمور نگاهی به نوشته روی پاکت انداخت و آنرا برد داخل و با عجله برگشت و به دائی گفت : " ساعت یازده بیا برای جوابش "   برای وقت گذرانی و خوردن صبحانه رفتیم کنارشط وتوی یکی از ساندویچ فروشی ها - دکه های تخته ای لب شط – ساندویچی خوردیم که بیشتر محتویاتش پیاز و جعفری خرد کرده بود  و چقدر با مزه ! آن موقع توی آبادان و خرمشهر ساندویچ ها اینطوری بودند اما متأسفانه چند سال بعد استفاده از پیاز وجعفری از مد افتاد و ساندویچ ها دیگر به آن خوشمزگی نبودند و ما هم دیگرنخوردیم ! بگذریم ، و بعد هم رفتیم توی بازار رضوان که سر پوشیده بود و در آن ساعت اوج شلوغی اش بود و بوی سبزی ها و میوه ها و همهمه فروشنده ها و مشتریان در هم آمیخته بود آنروز از بین صداها دو صدای جالب به گوشم رسید ، اول اینکه مرد عرب جوان دوره گردی که شلوار خارجی می فروخت ، اینطور صدا میزد : "  شروال ِخوب ، شروال خوب "  دو مرد دیگر که جلو مغازه ای ایستاده بودند به خنده افتادند و یکی شان به او گفت :

" ها وولک چی داری ؟ شلوار خوب یا شوهر خوب ؟ ! " و اون بنده خدا هم خنده ای کرد و با متانت گفت : " نه بابا شوهر خوب کجا بود؟ ! اینا فقط شورواله ، والا چی بگم ؟ ! دیگه وقتی آدم سواد نداشته باشه همینطوره ! "  حالا بعد از عمری هر وقت به یاد فروتنی شلوار فروش می افتم پیش خودم میگم : ایکاش اونوقت آنقدر پول داشتم که همه شلوارهای طرف را یکجا ازش می خریدم !

صدای دوم از پسرک دوغ فروشی بود که در گوشه ای از بازار نشسته بود و در یک سطل لعابدار دوغ می فروخت و چطور هم داد میزد : " بدو بیا دوغ لیلی ، دوغ لیلی ! ماستش کم و آبش خیلی ! ماستش هم مال گاو خود مون ، خاصیت داره خیلی ! بدو بیا دوغ لیلی ! " دائی که عاشق دوغ بود گفت : " بریم یه دوغی ازش بخوریم ، بهش گفتم : " خو ببین ئی خودش داره میگه ماستش کم و آبش خیلی " دائی گفت : " نه دائی داره چپکی میگه " لیوانی دو ریال اما گذشته از جریانات بهداشتی که آن موقع دوره بی خیالی بود ، دوغ سرد و خوشمزه ای بود و در آن شرجی می چسبید ! دوباره بر گردیم آبادان . بازار فیه در اوج جنب و جوش روزانه درست بین ساعت نه و نیم تا ده و نیم هر روز چه زمستان و چه تابستان شاهد ورود جوانی نیمه لخت و دیوانه ای بی آزاربود بنام " مظلوم " با قدی بلند و اندامی همچون قهرمانان پرورش اندام ، کمر باریک و سینه ستبر! به قول بر و بچه ها ، می رفت توی بازار فیه برای تغذیه رایگان ! خوردن میوه ! مظلوم هیچوقت به درستی راه نمی رفت ، فقط به آرامی می دوید و با نگاهی چپکی فقط زمین را نگاه می کرد و پای آدمها را ، چشمش روی هیچکس ثابت نمی ماند ! همیشه انگار به افرادی نامرئی نگاه می کرد که از دید آدمها مخفی بودند ، به طرف میوه های چیده شده روی پیشخوان دکانها برای لحظه ای خیره می شد ، در چنین مواردی خود فروشنده سعی می کرد میوه ای از نوع دست دوم به دستش بدهد ، مظلوم میوه را می گرفت و در حال دو می خورد و بقایای غیرقابل خوردنش را توی هوا پرتاب می کرد و می رفت ، دیدن داشت وقتی یک طالبی و یا خربزه نرم به دستش می دادند و یا خودش برمی داشت ، با دست آنرا پاره می کرد و با خنده محتویاتش را روی سر بچه ای خالی می کرد و گازی توی خربزه می زد و شروع می کرد به دویدن ! گاهی همان بچه  سنگی از زمین بر می داشت و می دوید دنبال مظلوم و کمر او را هدف قرار می داد ، در این حال مظلوم پاشنه دست خودش را گاز می گرفت و نعره ای می کشید و به راهش ادامه می داد ! از توی خربزه آنقدر می خورد تا پوستش باقی می ماند و بعد همان پوست را مثل کلاهی روی سر تراشیده بچه دیگری می گذاشت و باز می دوید ! زنها از او می ترسیدند و از سر راهش فرار می کردند ! چیز عجیب دیگری که از این جوان دیوانه دیده بودم  سفیدی دندان هایش بود که دندان های مسواک زده هم به آن سفیدی نبودند ! آقای سید عباس موسوی بنیان گذار بازارفیه که همیشه با سر و وضع مرتب توی مغازه بزازی خودشان مشتری راه می انداخت ، این دکان علاوه بر فروش پارچه حالت محکمه ای را داشت که مردم هر شکایتی از بازار و بازاریان داشتند می رفتند سراغ آقای موسوی ، گویا این آقا خودش از دیدن " مظلوم " توی بازار دل خوشی نداشت چون دو بار اتفاق افتاد که او را در حال مذاکره با " زایر خشان " پدر مظلوم دیده بودم و زایر برای آقای موسوی توضیح می داد که : " والا یه مدته ما خودمون نون و طماته می خوریم با بچه ها تا هر چی حقوق می گیرم خرج مظلوم کنم شاید خوب بشه ، ماهی دو بار باید ببرمش پیش یکی ، کف سرش تیغ میزنه و بعد هم یه روغن مال ببره یا روغن نهنگه نمی دونم والا چیه می ماله کف سرش ، خیلی هم گرونه ، والا دلم نمیاد ببرمش دارالمجانین ، آخر بی آزاره ، اونجا وحشی میشه ! " طولی نکشید که زایر خشان بازنشسته شد و منزل را تخلیه کرد و رفتند اهواز و دیگر مظلوم را توی بازار ندیدیم . حالا نزدیک به 40 سال از آن دوران شیرین گذشته و اگر چه دیگر نه گاگله ای هست و نه نخلستانی که محصولاتش را به بازار بیاورند اما هنوز آدمهائی هستند از نسل و تبار گذشتگان که برای ادامه حیات آبادان و محصولاتش تلاش می کنند و امیدواری را کنار نگذاشته اند و به یاری خدا بازارهای آبادان و صداهائی که از آنها شنیده میشه خاموشی نخواهد داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 11:21  توسط فرخی  | 

ژاندارم فراری

  اسم اصلی اش محمدعلی بود اما خانواده و دوستان او را " مندلی " صدا می زدند ، چند سال عضویکی از تیمهای فوتبال آبادان بود ، جوان بزن بهادری بود اما به کسی زور نمی گفت واز این جسارتش فقط در دفاع از ضعیفان استفاده می کرد . متاًسفانه گردش وسینما ودوستان ناباب خیلی زود هم از فوتبال و هم از درس خواندن دورش کردند ! گویا تا چهارم ابتدائی بیشتر درس نخواند ! من شش ساله بودم که او سرباز نیروی دریائی بود ، بعد از خدمت تقلائی کرد و گواهینامه ای گرفت و راننده تاکسی شد و چند سال به اینکار سرگرم بود ، مدتی بود که مندلی پیدایش نبود تا اینکه پدرم یک روز صبح که از شیفت شبکاری برگشته بود به مادرم گفت : " دیشب ممد حسن ِ دیدم و احوال مندلی ازش پرسیدم گفت  رفته استخدام شده ژاندارمری " اتفاقاً آنروز بابا بزرگم بعد از چند سال سفری آمده بود پیش ما ، وقتی این جریان را شنید خندید و با تعجب گفت : " ژاندارم بیسواد ؟ ! " که مادرم به او گفت : " نه بوا یه چند کلاسی درس خونده " چند وقت بعد درتیرماه سال 42 در سفری که با پدرم رفتیم دزفول ، صبح ششمین روزموقع برگشت ، توی گاراژ گلچین ، مندلی را توی لباس ژاندارمی نو نواری و در حالی دیدم که ساکش توی دستش ، پشت سر یک ماشین شورلت پیکاب ، که هم بار می بردند و هم مسافر، ایستاده بود و با ابروهای گره خورده و سبیلهای تابداده ، پُک اندر پُک ، سیگار می کشید و توی ماشین را نگاه می کرد! گویا می خواست ببیند آیا جائی باقی مانده که بتواند سوارشود ؟ یا خیر، او را دیدم و به پدرم نشان دادم ، در صحبت و احوالپرسی پدرم با او شنیدم که این بچه آبادان را از اهواز به دهلران و به یک پاسگاه مرزی انتقال داده اند و او از کرده خود حسابی پشیمان شده بود ! چون به پدرم گفت : " فایده ای نداره عامو ، باید تا 5 سال تو اون بیابون باشم ، کی طاقت بیاره ! " و پدرم با خنده به او گفت : " دیگه همینه عامو پس فکر کردی تا استخدام شدی می فرسنت آبادان و هر شب با رُفقات میری سینما ویا تو خیابونا پرسه بزنی ؟! اما خب در هر صورت هر کاری اولش سختی داره ، باید طاقت بیاری "  اما در آنموقع من ِ بچه مجذوب لباس خوش خط و خال ژاندارمی او شده بودم ! " او همان روز، به محض رسیدن به دهلران  توی قهوه خانه ای می نشیند و سیگاری روشن می کند و سفارش چای می دهد . بعد در مورد فاصله دهلران تا پاسگاه چیلات ، از قهوه چی اطلاعاتی کسب می کند . می شنود که حدود هفت کیلومتر راه است و بدون هیچ وسیله ای واگر می خواهد خودش را به آنجا برساند باید الاغ کرایه کند ! صاحب قهوه خانه برایش ترتیب کار را می دهد ، تا صاحب بیچاره الاغها هم به نان و نوائی برسد ! – ( مندلی بعداً که این چیزها را برای بچه های کوچه تعریف می کرد ما قش قش می خندیدیم ! ) پیرمرد صاحب الاغ ها خودش هم با الاغ دیگری همراه مندلی راه می افتد که الاغ هایش را برگرداند . و به این ترتیب مندلی پس از طی بیابانی برهوت و وزش باد داغ صحرا به پاسگاه مرکزی چیلات می رسد ، مندلی کرایه ای به صاحب الاغ ها نمی دهد و به او می گوید کمی صبر کند چون هنوز کارش تمام نشده . رئیس پاسگاه با خوشروئی این مأمور جدیدشان را می پذیرد و نزد خود می نشاند تا به حد کافی در مورد خدمت در پاسگاه مرزی که قرار است 5 سال در آنجا باشد توجیحش کند ! کمی بعد به دستور رئیس پاسگاه برای خودش و مهمانش ناهار می آورند . مندلی از رئیس پاسگاه اجازه می گیرد و بلند می شود و ناهار خودش را به پیرمرد صاحب الاغ ها می دهد و بر می گردد ، رئیس پاسگاه وقتی متوجه کار او می شود سر زنشش می کند که حق نداشته اینکار را بکند اما چون می داند مندلی هنوز تازه کار است از تقصیرش می گذرد و دستور می دهد دوباره به مندلی ناهار بدهند . او در حال ناهار خوردن نقشه فرار را در مغزش طرح ریزی می کند ! از پاسگاه چیلات او را به وسیله همان الاغ ها به یک پاسگاه دیده بانی می فرستند بفاصله حدود 5 کیلومتر دورتر، مندلی می گفت : " پاسگاه شبیه برجی بود که محوطه دورو برش را سیم خاردار احاطه کرده بود ، یه گروهبان سه با شیش تا سربازهم اونجا  بودن ، توی سایه پشت برج منبع آب متحرکی قرار داشت و دوتا سرباز داشتن با چه جون کندنی لباسشونه می شستند و روی سیم خاردارها می انداختند ! اووخ پیش خودوم گفتوم اروای ننه شون ، مو چطور 5 سال تو ئی اوضاع زندگی کنوم ! حالا ئی سربازا دوران خدمتشون ِ می گذرونن اما مو چی ؟! " وارد برج می شود و نگاهی به داخل آن می اندازد ، کمی با رئیس این پاسگاه به صحبت می نشیند و معلوم می شود که او را برای جانشینی وی فرستاده اند و خود رئیس پاسگاه هم پنج سال قبل که مثل مندلی ژاندارم صفر بوده به آنجا منتقل شده و دوران ژاندارم یکمی و سرجوخگی را طی کرده تا به گروهبان سومی رسیده و حالا مندلی هم باید این دوران را طی کند ! مندلی سیگاری به همکارش تعارف می کند و خودش هم سیگاری روشن می کند و یک استکان چای می خورد و بعد به این بهانه که ساک دیگری و مقداری وسایل دارد که توی قهوه خانه  مانده اند ، بر می خیزد وساکی را که همراهش بوده و محتوی لباسها و وسایل اصلاح ومدارک و شناسنامه اش می باشد برای جلب اعتماد ، بر جای می گذارد و در آن گرمای طاقت فرسا آنهمه راه را دوباره تا دهلران با الاغ طی می کند ، هفت تومان کرایه الاغ ها را می دهد و کمی بعد با وانت باری که بار خالی کرده و عازم دزفول است فرار را بر قرار ترجیح می دهد ! مندلی به اینجای شاهکارش که رسید یکی از بچه ها دوید توی حرفش و با خنده به او گفت : " اما خودمونیم ها خرسواری سیری کردی ها ! " و بقیه بچه ها شلیک خنده را سر دادند ! او در برگشت به آبادان اولین کاری که کرد گرفتن شناسنامه المثنی بود . وی دوباره همان شغل سابقش – تاکسیرانی – را ادامه داد واطاقی در جای دیگری کرایه کرد تا مأمورینی که احتمالاً به سراغش خواهند آمد پیدایش نکنند . اومدتی بعد با دختر عمویش ازدواج کرد ! با اینحال بارها مأمورانی با نامه به درمنزل پدر مندلی آمدند و تحویل او را از پدرش خواستار شدند چون ضامن او پدرش بود و هر بار هم پدرمجبورشده بود اظهار بی اطلاعی کند تا اینکه مدتی بعد پدر مندلی هم مجبورشد از محل قبلی شان به جای دیگری نقل مکان کند ! این بگذشت تا اینکه شش سال بعد در جریان آختلافات مرزی ایران و عراق در زمانی که " احمد حسن البکر" رئیس جمهور عراق بود . پدرش او را نصیحت کرده بود :

" ببین آقا ، موقعیت خوبی بدستت اومده از دستش نده ، بیا و به اتفاق هم بریم و خودته معرفی کن ، اگه با اخراجت موافقت شد دیگه خیالت راحته اما اگر دوباره لباس کردن تنت باز هم به نفعت تموم میشه ، جرمت بخشیده میشه و تازه سابقته هم به حساب میارن و ممکنه حقوقای ئی مدته هم بت بدن " چند وقت بعد شنیدیم که مندلی همراه پدرش رفته اهواز و خودش را به ژاندارمری معرفی کرده ! روزی از روزها در تعطیلات نوروز سال 49 بعنوان تبریک عید در دیداری که با پدرش داشتیم ، پیرمرد خندان داستان برگرداندن پسرش را به ژاندارمری ، با لهجه آبادانی اینطور تعریف کرد :

" با هم رفتیم اهواز اداره جاندارمری مرکزی خوزستان ، سرهنگی پشت میزنشسه بود ، خلاصه عریضنه نهادم جلوش وقتی بازش کرد و خوندش در اومد گفت : حالا کدومتون جاندار فراری هسین ؟ بش گفتوم : جناب سرهنگ مو دیگه بم میاد که اهل ایکارا باشوم ؟ مندلی نشونش دادم و بش گفتوم : ئی پدرسوخته یه ! حالا بخاطر ئی اوضاعی که پیش اومده بخاطر وطنش آووردمش ، خودش هم رضایت کامل داره . سرهنگ با خنده به مندلی گفت : " پس میری تو لباس دولت و بعدش هم فرار می کنی ها ؟ ! یه پدری ازت دربیارم که دیگه فرار از یادت بره ! "  بلافاصله دستور داد پروندشه آووردن و یه کمی مطالعش کرد و گفت : خو پدر دستت درد نکنه ، شما دیگه بفرما برو به کارت برس اما محمدعلی بمونه ما نیاز بش داریم . آقا ما ول کردیم اومدیم ، دو هفته گذشت و دیدیم از بچه خبری نشد ! دلواپس شدوم و بلند شدوم صبح زود رانه کشیدوم و رفتم اهواز تا دم جاندارمری یه گروبانی یواشکی بم گفت : بابا پسرتونه انداختن زندان برو یه فکری به حالش کن ! مو هم یه راس رفتوم پیش همو سرهنگه و دراومدوم بش گفتوم : جناب سرهنگ ، ما ئی بچنه آووردیم تحویلش دادیم که خدمت کنه ، نه ئی که بندازینش زندان ، خو ئی چه کاریه ؟! دیدوم در اومد گفت : تو زندان گذاشتیمش که ازش پذیرایی کنن تا تکلیفش روشن بشه ، باشه بابا همی الان دستور میدم براش جلسه بگیرن ، خلاصه دیدوم بعد ازقدری گفت : بابا بیا دنبال من . مانه برد رفتیم تو یه سالنی او دیدوم یه میزبزرگی وسط بود و هشت تا سرهنگ دور میز نشسه بودن ، فرستادن مندلی هم آووردن و کناروم نشوندن ، پرونده تو دس اینا دور می خورد ، ئی خوندش دادش به او یکی و او یکی خوندش و دادش به یکی دیگه و دس آخر رأی گیری کردن شیش تاشون رأی دادن که دوباره برگرده سرکار امو دوتای دیگه نوشته بودن اخراج ، خلاصه شکرخدا بردنش دوباره تو لباس و حقوقای عقب افتادنه هم بش دان و سابقشه هم به حسابش منظور کردن !

مندلی را دیگر به مرز نفرستادند ، به تهران اعزام شد و پس از طی یک دوره شش ماهه تمرینات نظامی در مرکز آموزش درجه اش را گرفت و چون جوان قلچماقی بود سالها در آنجا راننده اختصاصی فرمانده ژاندارمری بود ، در سال 53 که یک سال از دوران خدمت خودم در کسوت یک گروهبانیکم وظیفه در رسته پیاده می گذشت و در پادگان دزفول خدمت می کردم ، روزی از روزها دراقامت دو ماهه در مرز"موسیان " که سهمیه واحد های پیاده بود ، به عنوان اسکورت فرمانده گروهان به همراه دو درجه دار دیگر و برای سرکشی به پاسگاه های مرزی رفته بودیم ، موقع بازدید از یک پاسگاه که رئیسش یک گروهبانیکم ژاندارم بود با سبیلی تابداده و موهایی که حالا دیگرفلفل نمکی شده بودند و اسلحه ای بر کمر، از پاسگاه  بیرون آمد و برای فرمانده ما مراسم احترام را بجای آورد ، او لبه کلاهش را بصورت انظباطی تا روی دماغش پائین کشیده بود ، ابتدا او را نشناختم ، آمدم اتیکت فلزی روی سینه اش را بخوانم چون یک مقدار دور ایستاده بود نتوانستم اما داشتن یک مقدار لهجه آبادانی او مرا به شک و تردید واداشت ، او در حالی که توضیحاتی در مورد صداها و حرکات مشکوک در شب به جناب سروان می داد ، گشتی دور پاسگاه زدند و ما هم کنجکاوانه به دنبالشان بودیم بعد از پایان شور و مشورتش با جناب سروان او را به دفتر کارش برد و ما بیرون ماندیم تا منطقه مرزی و پاسگاه عراق را که درست به اندازه یک سیلوی گندم بود بهتر ببینیم ، چند دقیقه بعد رئیس پاسگاه و جناب سروان بیرون آمدند و من در یک لحظه مناسب اتیکت سینه رئیس پاسگاه را خواندم " محمدعلی ..." و دیگر شک ام تبدیل به یقین شد ، این همان ژاندارم فراری چند سال قبل بود ! صحبت هایشان که تمام شد به او گفتم :

" سرگروهبان خوش می گذره ؟ دیگه نمی خوای دربری ؟ ! " نگاه تعجب آمیزی به من کرد و پوزخندی به لب آورد و اتیکت روی سینه ام را که خواند دوریالی اش افتاد و زد زیر خنده و مرا به کناری برد و با چشمهای گرد شده گفت : " هان رجب تو اینجا چکار می کنی ؟! نکنه توهم استخدام شدی تو ارتش ؟! "  گفتم : نه ، دوران وظیفه را می گذرانم . از تعجب باز ایستاد و گفت : " پسر، یه لحظه فشار خونم رفت بالا ، گفتم اگه کادری نصف عمرت فناست ! " به او گفتم : " مثل که آخرش کشوندنت مرز ؟ " گفت : چه کنیم بابا هرژاندار بیچاره ای باید دورانیه سر مرز بگذرونه " از شوخی بهش گفتم : " از اون برج دیده بانی که ازش فرار کردی چه خبر ؟ " خنده تلخی کرد و گفت : هسش ، اتفاقاً جز مناطق حفاظتی خودمونه ! . به او گفتم : از چمدونت چه خبر ؟ دنبالش نگشتی ؟! خندید و سری تکان داد و چیزی نگفت !

از آن پس دیگر محمدعلی را ندیدم ، بعد ها شنیدم که در سال هفتاد بازنشسته شده و با پیکانش توی اهواز کار می کند ، سال 71 ، دور و حوالی فلکه چهارشیر، اتفاقی موفق به دیدنش شدم ، موها و سبیلش کاملاً سفید شده بودند اول مرا نشناخت اما وقتی به او گفتم : الهی یه بار دیگه نصیبت بشه پاسگاه دهلران ! زد زیر خنده و احوال پرسی کرد . و این آخرین دیدار بود . متاسفانه چون عکسی از مندلی در اختیارم نبود ناچار خودم دست بکار شدم و با یک مداد و یک برگ آ پنج آنچه را که از چهره او در لباس نظامی و در کنار پاسگاه مرزی به یادم مانده بود ترسیم کردم و یک بار دیگر ذوق خفته دوران کودکی را بیدار کردم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 11:2  توسط فرخی  | 

سفری دیگر به شوره زار خاطرات

 

هم دوباره مدتی بود که هوای آبادان زده بود به سرم و دنبال بهانه می گشتم تا اینکه خدا جور کرد ! یکی از شبهای اواخر فروردین 91 بود که محسن یکی از دو دامادم با خانم و بچه هایش آمدند منزل ما و با خوشحالی بهم مژده داد : " عمو، بهانه رفتن به آبادان از جانب خدا جور شد ! برای تکمیل پرونده فوق ام ازم درخواست کرده اند که ریز نمراتم را از دانشگاه آزاد آبادان نیاز دارند و نامه اش را هم بهم داده اند و سه شنبه 5 اردیبهشت را مرخصی گرفته ام همرام میای ؟ " بهش گفتم : " وقتی عمو را نبود اونوقت تنها برو ! " همانشب به او گفتم ناهار روز بعد را من تدارک می بینم ومی خوام ساده ترین غذای دنیا را با خودم بیارم تو آبادان بخوریم و تو دیگر نیازی نیست چیزی همراه بیاوری ، او هم بلافاصله گفت : " خب عمو من هم میوه میارم "

دوشنبه شب چهار عدد سیب زمینی متوسط ودوتا هم تخم مرغ خانگی آب پز کردم ، این تخم مرغها را بخاطر دامادم تدارک دیدم ، خودم مطلقأ نمی خورم ، اینها بود  همراه یک مقدار میوه ، توشه ای ساختم و شب طبق قرار قبلی ساعت را گذاشتم روی چهار و نیم صبح ، چونکه محسن گفته بود ساعت 5 میام سراغت . اینکارا برای ما حالا دیگه سخته اما وقتی قضیه آبادان رفتن باشه برای عامو رجب ، خستگی معنا و مفهومی نداره ! پیش از زنگ ساعت بلند شدم و اول کاری که کردم ، باطریهای دوربینم را که به شارژ زده بودم توی دوربینم قرار دادم ، چون اگر هر چه یادم برود مهم نیست مگر این یکی که گویی به جانم بسته است ! کمی قبل از ساعت 5 با محسن تماس گرفتم گفت : " عمو همین نزدیکی هام دم در باش " پراید محسن پت پت می کرد ! به او گفتم : " این نشون میده که خواسته من معقول تره و باید با اتوبوس بریم " منزل محسن فاصله زیادی با جاده دزفول اندیمشک ندارد ، ماشینش را توی منزل جا داد واز خیرش گذشتیم ، نماز صبح را خواندیم و راه افتادیم ، سه سال بود که آبادان نرفته بودم و با وجود پولیپی که راه تنفسم را از بینی مسدود و به مرحله حاد رسیده بود رنج می بردم نتوانستم از خیرش بگذرم ، پیش خودم گفتم : " بگذار پیش از رفتن به تهران برای عمل دماغم یک بار دیگر سرزمین خاطراتم را لمس کرده باشم ! " ساعت 30/9 جلو دانشگاه آزاد آبادان از تاکسی پیاده شدیم ، آنچه که با هیچ وسیله ای قابل تغییر نیست باد گرم بهاری آنجاست که تا پیاده شدم به استقبالم آمد و سر و صورتم را نوازش داد و انسداد بینی ام را چنان زد کنار که راحت بوی آشنا را حس کنم ! با محسن رفتیم توی دانشگاه ، توی کریدور روی صندلی نشستم تا محسن برگردد . آمدن محسن کمی بطول انجامید و پا شدم رفتم توی فضای باز، از آنجا اولین چیزی که نظرم را جلب کرد تانکی هزاریها بود که از پشت ساختمان های اطراف دانشگاه خودنمائی می کرد ووجودش خوشحالم کرد ، کمی بعد محسن آمد و گفت : " عموجان ، گفتند برای جواب نامه آخر وقت باید بیائیم اما من بهشون گفتم که مسافریم و عجله داریم حالا خانم ... گفتش که سعی می کنم ساعت 12جوابتون را آماده کنم "

برای گذران این دو ساعت به محسن پیشنهاد سبخ " سید شوبر" و کوچه سابقمان را دادم و بعد هم بازار فیه ، جایی که در سفرسال 84 با هم گشتی زده بودیم و هر قدمی محسن ازم عکس انداخته بود ، خود محسن هم از بازارفیه خاطراتی دارد که مربوط می شود به سالهای  77 تا 79 که در منازل شخصی پشت بازارفیه مدتی را به کرایه نشینی گذرانده بود . البته سال اول اقامتش در آبادان و سکونت در منازل قدیمی جنب پارک معلم ورفتارنابجای بعضی از صاحبخانه های فرصت طلب خاطرات تلخی را در ذهن این جوان بجا گذاشته بود ! اما بهترین دوران اقامتش در آبادان را مربوط به همان سال هائی می داند که در فیه سکونت داشته  و دست برقضا ، چنین شخصی باید داماد من می شد که حالا دیگر آبادان نه تنها برایش یک شهرناشناخته و هیولایی افسانه ای نیست بلکه بخاطر پدر خانمش آنقدر آبادان را دوست دارد که گوئی در آنجا متولد شده ! مخصوصأ که خاطرات خوبش مربوط می شود به فیه و پیروزآباد ، جائی که ما هم دوازده سال از بهترین سال های زندگی مان در آنجا گذشت و حالا محسن به یاری خدا بهترین دوست و همسفر من برای آبادان است ! و اونه که گهگاهی با خنده میگه :

" عامو ذخیره ماهی صبورمون تموم شده ، کی بریم آبادان ؟ " و حالا روز پنجم اردیبهشت توی شوره زار خاطرات بودیم ، قبل از خروج از دانشگاه روی یک صندلی و زیر سایه یک سپستان نشستیم و از توی توشه مان هر کدام یک سیب و یک پرتقال خوردیم و پیاده راه افتادیم بطرف بازار فیه ، محسن در ابتدادی راه گفت : " عامو قبر سید پیداش نیست همی اطراف بود؟ " به او گفتم هنوز یه مقدار دیگه باید راه بریم تا بهش برسیم " جلو قبر سید شوبر، و بفاصله دوازده متر ، آپارتمان هایی ساخته شده و قبر سید در قهقرا قرار گرفته ، شوره زار اطراف اطاقک قبر سید عجیب مرا بطرف خودش جلب می کند ، زمانی زمین فوتبال ما بود و محل هیاهو و سروصدای بچه ها موقع بازی ، عده ای هم روی دیوار دور سبخ می نشستند به تماشا و گپ زدن ، عبورم به آنجا که بیفتد باید گشتی در آن شوره زار بزنم و صدای هیاهوی دوران نو جوانی را در وجودم زنده کنم ! این بار قصد داشتم اگر درب مقبره باز باشد نگاهی به نوشته روی قبر بیندازم و تاریخ وفاتش را بدانم ، قبلا که با سید جواد موسوی فیه ، دوست وهمکلاسی سابقم و از نواده های همین سید صحبت کرده بودم می گفت : " وفاتش حدود دویست و پنجاه سال قبل اتفاق افتاده و حتی زمین اطرافش هم سندیت دارد و وقف خودش است تا جایی که شرکت نفت سابق هم دیواری بدورش کشیده است " ازش پرسیدم : " پس اینها که حریم دیوار را شکسته و آپارتمان سازی کرده اند مجوز از چه کسی گرفته اند ؟ " گفت : " نمی دونم والا ، فعلآً آبادان معلوم نیس چطوری شده ! انگار سند های ثبتی قدیم هم به خودی خود باطل شده اند ! " سید جواد می گفت " بیشتر مواقع درب مقبره بازه و میتونی بری داخل و روی سنگ مقبره را بخونی تاریخ تولد و وفاتش نوشته " اما آن روز دستگیره را چرخاندم دیدم که نه ، قفل است ، حتی به دستگیره درب هم تکه پارچه سبزی بعنوان دخیل پیچیده و قفلی هم روی آن بسته بودند ! قبلاً شنیده بودم که صاحب کرامات و معجزاتی هم بوده و با ادعیه اش مریضان شفا می یافته اند . دوران بچگی و نو جوانی که در آنجا بازی می کردیم عصرهای پنجشنبه که درش باز بود و هنوز شسته و روفته بود می رفتیم داخل و نگاهی می کردیم ، روی قبر پارچه سبزی پهن بود و چند شمعدان که توی آنها شمع روشن می کردند و زنهایی دور مقبره نشسته بودند و از روی جزوات آیاتی می خواندند ، اما حالا از ورای شیشه دربش نگاهی به درون انداختم و دیدم همه چیز غرق خاک است و به هم ریخته ! " رها کردم وگشتی در شوره زار اطرافش زدم و راه افتادیم به سمت دیوارمحیطی ، صدای تق تق چکش از پشت دیوار می آمد  دیوار را دور زدیم ، از تمام آن چند دهنه دکان کنار دیوار که در سال 52 ساخته شدند  همه بسته اند و تنها این جوشکار که گویا دوای درد ساکنین این منازل است مشغول کار است !! رفتیم سراغ کوچه سابقمان ، هرچند که می دانستم بیش از پیش حالم بهم خواهد خورد اما دوست داشتم ببینم " کُناررجب " در چه حالی است ! محسن دامادم هم از تعلق خاطر بنده به این کنار و آن کوچه با اطلاع است ، اردیبهشت 84 هم به اتفاق او گردشی درهمین نواحی  داشته ایم و در آن موقع هم عکاس من خود محسن بود و جریان جالبی که در آن سال اتفاق افتاد این بود که هنوز بیشتر خانه ها باغچه بیرونی را داشتند و هر کدام اول صبح باغچه ها را آبی داده بودند ، محسن که خیال می کرد گِل آبادان هم مثل گل دزفول فوری آبرا جذب می کند و خشک می شود ، درب باغچه آقای سالاروند ، همسایه سابق روبروئی ما را باز کرد و وارد باغچه شد تا به خیال خودش چند عکس دیگر از آن زاویه هم از عامو رجب بگیرد ، عکسها را گرفت اما تا قوزک پا تپید توی گل ! و وقتی آمد بیرون جلو منزل تازه شسته شده مردم را قدم به قدم گل آلود کرد ! و من مجبور شدم بخاطر اینکه بعداً صاحبخانه دلگیر نشود و چند تا فحش بدرقه راه مان نکند و هم اینکه آشنای دیگری پیدا کنم ، درب حیاط را زدم و کمی بعد مرد میانسالی سیگار بدست درب را گشود و من هم با خنده شکایت دامادم را به او کردم و ازش شلنگ خواستم که خودمان جلو درب را بشوئیم ، طرف کلی خندید وگفت : " آقا این چه فرمایشیه ؟ ! شما مهمان ما هستید و قدم گل آلودتونو روی چشم ما بگذارید ، نه آقا تو فکر نباشید ، شستن وظیفه خودمونه ! " و حالا پنجم اردیبهشت 91 بود و هفت سال از آن روز می گذشت و همه خانه ها باغچه ها را به اطاق تبدیل کرده اند بجزمنزل سابق ما که گویا کنار رعنای بنده مانع از اینکار شده سه سال قبل که آنرا دیدم تازه بریده شده بود و بصورت توده ای شاخه خار دار بود اما حالا دوتا شاخه از میان آنها دوباره خودشان را بالا کشیده و درختی تشکیل داده اند و چه به موقع رفته بودیم ، پنجاهمین سال تولدش بود ! از ذوقی که برم داشته بود ابتدا یک برگ براق از شاخه پائینی چیدم و خوردم وسپس دستی به ساقه درخت کشیدم و باهاش چند کلامی هم نجوا کردم ! محسن با دوربین خودم مشغول ثبت لحظه ها بود ، جلو پنجره اطاق پذیرایی مان هم که دست نخورده باقی مانده عکس هایی انداختم . دوجوان سیاهپوست از نسل جدید کوچه که توی سایه دیوارمنزلی همان نزدیکی ها نشسته بودند ، با خنده ای تعجب آمیز، نگاهی به ما و نگاهی به یکدیگر انداختند و دستها را مثل بادبزن تکان دادند ! اما لحظه ای بعد آنها را از بهت وحیرت بیرون آوردم ، رفتم سراغشان و با چهره ای بشاش با آنها به سلام و احوالپرسی پرداختم و آنها بلند شدند به احترام متقابل ، به آنها گفتم : "  خوبه همه چیز مثل این کنار مقاوم باشه حتی شما هم باید درس زندگی را از این کنار یاد بگیرید ، این کنار بارها قطع شده اما پس از مدتی خودشو بالا کشیده ! " یکی از دو جوان پرسید : " آقا ببحشید ها قضیه چیه که شما جلو ئی درخت چند تا عکس انداختید ؟ " به او گفتم : " آخه پنجاهمین سال تولدشه ، پسر بچه ده ساله ای بودم که در گوشه ای از باغچه کشفش کردم ، به اندازه یک بند انگشت بود ! " یکی از دو جوان با چشمهایی که از تعجب چند برابر شده بودند خندید و با فریاد گفت : " پس ئی کناره شما کاشتید ؟! " و بعد که از قضیه آگاه شدند ابراز شرمندگی کردند و یکیشان گفت : " پس ما را ببخشید که از این کار شما تعجب کردیم و حتی دستامونه تکون دادیم ! مانده بودیم تعجب که ئی آقا چرا ایستاده زیر ئی درخت و داره عکس میندازه ! " در همین احوال پیرمردی با دفتری و خودکاری از منزل آمد بیرون و با چهره ای خندان  با ما دست داد و خودش را معرفی کرد ، پدر آن دوجوان بود وفهمیدیم که بازنشسته هوابرد است و 5 سال هم از من بزرگتر است اما ماشاالله خیلی از من جوانتر به نظر می رسید ، دوستی گرمتر شد و من هرآنچه عکس از دوران قدیم کوچه بر روی مبایلم داشتم به آنها نشان دادم و دانستند که اولین نسلی بوده ایم که در این کوچه زندگی کرده ایم و چقدر بر زیبائی سابق کوچه حسرت می خوردند ! یکی از دوجوان با تاسف به دیگری گفت : " ووه ایمان ، ببین کوچه مون اووختش چی بوده و حالا چی شده ! "  چاه فاضلآب وسط کوچه گرفته بود و مدام داشت سر میرفت ، ایمان به آن اشاره کرد و به دوستش گفت : " تو ببین ئی فاضلاب چند روزه که گرفته چه افتضاحی بوجود آورده و کسی نیس که بیاد رسیدگی کنه ! " به آنها گفتم : " یه زمانی یه اداره مستغلات و رفاه منازل بود که به ئی چیزا می رسید ! " پیرمرد زد زیر خنده و گفت : " آره بود ، اما خدا رحمتش کنه ! " و بعد درآمدند به تعارف برای ناهار  و پیرمرد اصرار داشت که حداقل دست و روئی خنک کنیم ، به آنها گفتم : " فقط یه لیوان آب کافیه که نمک گیر بشیم " یکی از دو جوان رفت و بلافاصله با دو لیوان رانی سرد برگشت و اگر چه در حالت عادی من لب به این چیزها نمی زنم اما حالا رد کردنش کار درستی نبود ، من هم یک عکس بی خبر و یکی هم با خبر از این جماعت سه نفری گرفتم و بعد هم از آنها خواهش کردم که به اتفاق زیر کنار هم عکس بگیریم ، پدر خانواده خندید و گفت : " آقای فرخی اونقدرتو همین چند دقیقه شیفته گفتارت شدم که اگه بگی بپر رو دیوار تا عکسته بگیرم باور کن که ئی کاره می کنم ! " کمی بعد محسن عذر خواهی کرد و رفت سراغ جواب نامه اش و من هم در کنار این دوستان جدید نشستم ، دوجوان چند درخواست از من کردند که امید است به یاری خدا بتوانم هر چه زودتربرآورده کنم ، از من عکس ها و فیلم هائی از قدیم آبادان خواستند ، وقتی به آنها آدرس وبلاگم را دادم بسیار خوشحال شدند مخصوصأ از اینکه اسمش یاد هزاریها است . پیرمرد دفتر جلد مقوائی را که با خودکار توی دستش بود به من داد و گفت : " آدرس وبلاگته اینجا بنویس . وقتی داشتم آدرس را می نوشتم از خوشحالی دستم می لرزید ! 35 دقیقه بعد محسن برگشت ، جواب نامه اش را گرفته بود و ما دیگر در کوچه سابقمان کاری نداشتیم اما مگر آن دوجوان و آن پیرمرد ول کن بودند ! با این شرط که در سفربعدی پاطوق ما منزل آنها باشد راه افتادیم و آنها تا سر کوچه همراه ما آمدند ! کار بعدی ما گشتی توی بازار فیه بود ، محسن قصد کرده بود چند کیلو ماهی صبور و میگو تا دزفول حمل کند ! همه چیز توی بازار فیه بود و حتی ارزانتر از جاهای دیگر اما برای مصرف نه برای بردن چون از تازگی شان خاطر جمع نبودیم و ضمنأ دستگاه یخ خرد کنی هم نبود ، بازار را دو مرحله تا آخر طی کردیم و برگشتیم ، ساعت یک بعد از ظهر بود ویک تاکسی دربست گرفتیم تا لب اروند رود و جلو دادگاه پیاده شدیم . زیر سایه درختان کهور کنار اروند رود جماعت زیادی نشسته بودند و از صحبت هایشان می شد فهمید که مشغول معامله اجناس ته لنجی هستند ، بوی شط  و بوی گاز پالایشگاه و صدای حرافی دلنواز پرندگان روی درختان کهورو صدای آب اروند و اصابت پهلو به پهلوی لنجها زنده کننده خاطرات دور و درازو بیشماری برای من است . بازار ماهی خلوت بود ، محسن خیلی سریع جعبه تهیه کرد و از ماهی صبور و میگو انباشتش اما تا میگوها را پوست بگیرند رفتیم پشت بازار ، جایی که همیشه یک قالی زیر سایه بان پهن است و محلی است برای ادای نماز برادران ماهی فروش ، یک شلنگ به فاصله کوتاهی از ما قرار داشت که آب خنکش ول میرفت ، دم غنیمت است و ما هم وضو ساختیم و بعد هم ناهاری روی همان قالی صرف کردیم و محسن رفت و جعبه بسته بندی شده ماهی و میگویش را آورد و کنار قالی گذاشت ، نماز که می خواندم چشمم به اروند بود و روزگاری که پشت سرنهاده ! ساعت سه بود که دوباره دربست گرفتیم تا ترمینال و در گذر از شهر، چه ظهر دلنشینی داشت آبادان !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:45  توسط فرخی  | 

سرگذشت خسرو - قسمت سوم و پایان این سرگذشت !

علی به آرزویش رسید ! سه روز بعد که از شیراز برگشت ، آمد پیش من و تشکر بسیار کرد ، خیلی خوشحال بود ، به دیدار دایی و مادری توفیق یافته بود که هیچوقت ندیده بودشان ! گفت : " الحق که دایی ام نگذاشت بد بگذرد ، وقتی توی ترمینال شیراز پیاده شدم هوا خیلی سرد بود ، بعد از نماز صبح که با دایی تماس گرفتم گفت از یه ساعت پیش جلو درب ورودی ترمینال منتظرتم ! تا از ترمینال رفتم بیرون دیدم یه آقایی اومد طرفم و با خنده پرسید : علی آقا تویی ؟ دیگه فهمیدم دائیمه ! " از وضعیت جسمی دایی اش که پرسیدم گفت : " خیلی خوبه ! از ترمینال که راه افتادیم ، از توی یکی از خیابونا آش خرید و قبل از خونه رفتن ابتدا منو با خودش برد استادیوم و با دوستایی دیگش یه هاف تایم کامل فوتبال بازی کردن ! اما تنها عیبش اینه که وقتی دچار استرس میشه ، بالای فکش درد می گیره و مرتب حوله گرم میذاره روش تا دردش ساکت بشه ! " روز دومی که علی در شیراز بود خسرو برایم عکسی فرستاد که با علی خواهر زاده اش توی حیاطشان و زیر بارش برف گرفته بودند . بعد از این قضایا خسرو دیگر یا به ایمیل های من پاسخ نمی داد و یا خیلی دیر پاسخ می داد !  در تعطیلات نوروز 88 با او تماس تلفنی گرفتم و سال جدید را بهش تبریک گفتم و در مورد پاسخ ندادن به ایمیلها گفت : " مشغول تعمیر منزل برای عید بوده ام !  و ... "  اما باز هم ایمیلها را بی پاسخ می گذاشت ، مرداد 88 حسین پسر خاله اش آمد دفترشرکت پیش من و احوال خسرو را ازم پرسید ، وقتی به او گفتم که چند ماه است برایش ایمیل نفرستاده ام چون پاسخ نمی دهد ناراحت شد و گفت : " نمیدونم چرا اینطورند ، زنگ هم که می زنم منزلشون خانمش یا میگه بیرونه و یا گوشی را بر نمی دارن ! دیگه هم نه بهشون زنگ میزنم و نه تو براش پیغام بفرست کسی که خواهان رابطه نبود چکارش میشه کرد؟ ! " من به او پیشنهاد کردم که برای آخرین بار از دفتر شرکت و برای دو دقیقه ، باهاش یه تماسی بگیریم ببینیم چه خواهد شد .  زنگ زدم و کمی بعد زن خسرو گوشی را برداشت ، سراغ خسرو را ازش گرفتم ، پس از کمی مکث و مذاکره ای که کمی خفه  بگوش می رسید ، صدای خسرو را بعد از مدتی شنیدم و بعد هم بهانه آورد که این روزها گرفتارم و فرصت پای کامپیوتر نشستن را ندارم و.... به او گفتم : " حسین هم اینجاست و می خواد باهات صحبت کنه " حسین گوشی را گرفت و بعد از یک سلام و احوالپرسی مختصر ، سر خسرو داد کشید :

" پس چته این روزا ؟!! چرا جواب اینترنته نمیدی !! زنگ هم که می زنیم گوشی بر نمیدارین !! پس زن و شوهری چتونه این روزا ؟!! " صدای خنده خسرو بلند شد و به حسین گفت : " بابا ایمیل رد و بدل کردن چه فایده ای داره حسین ، خودت و رجب بلند بشین بیاین شیراز حال کنین ! " حسین به او گفت : " عامو تو که نه جواب اینترنته میدی و نه گوشی تلفن بر میداری ، می ترسم بیاییم شیراز در را از روی ما باز نکنی ! " و باز او خندید و گفت : " خو امتحان کنین ، یه بار دیگه هم در بزنین ! "

از آن ببعد هیچگونه خبری از هم نداشتیم تا اینکه دو ماه بعد ، در مهرماه ، دوستان خانوادگی ما برای یک مراسم عروسی در بوشهرما را خبر کردند و من وعیالم روز هیجدهم مهر88 روانه بوشهر شدیم ، از قبل به خانم پیشنهاد کرده بودم که بعد از بوشهرسری هم به شیراز بزنیم ، و با این ترفند که هیچگاه شیراز را ندیده و رفتن به شهرهای خوش آب و هوا با میوه های رنگارنگ در بهبودی بیماری دیابت اش تأثیر دارد ! او با اکراه و شرط اینکه به خانه هیچ آشنایی نخواهیم رفت و استراحتمان فقط در خانه معلم خواهد بود ، جواب مثبت داد ! او معلم بازنشسته است و متأسفانه بر خلاف خودم خیلی هم سنگین سفر است و به سهولت رازی به هر مسافرتی نمی شود ! سه روز بعد دیگر در بوشهر کاری نداشتیم و صبح روز 22 مهر با ایران پیما روانه شیراز شدیم و به محض رسیدن ، از خود ترمینال بلیط حرکت به دزفول را برای روز بیست و پنجم  گرفتم . ساعت چهار بعد از ظهر بود که در استراحتگاه آموزش و پرورش ناحیه 7 در خیابان حُر جایگزین شدیم . ساعت 8 شب به تنهایی رفتم و از حوالی میدان حُر، یک مقدارانگور، انار، گوجه ونان خریدم و برگشتم و توی یخچال کوچولوی اطاق جا دادم ، از توشه سفرمان هم هنوز مقدار خوبی گردو وبادام و خرمای خشک ( زاهدی ) داشتیم ، بنده بیش از بیست سال است که دور ازغذاهای خوش خط و خال اما خطرناک می خوابم که خواب آشفته نبینم ! و خانم هم اخیرا و از روی اجباربا من همراهی می کند چون بیماری دیابت دو بار او را تا پای مرگ برد !  این اولین سفری بود که خانمم شیراز را می دید ، این هم مقصر خودش است ! روز بعد بردمش زیارت شاه چراغ وسعدی و حافظ و دروازه قرآن ، وقتی رسیدیم باغ ارم تعطیل شده بود .  ساعت دو بعد ازظهر خسته و وارفته رسیدیم استراحتگاه ! از این ببعد دلم برای دیدار دوستان قدیم آبادانی پر میزد بعضی ها را تا سال قبل دیده بودم اما یکی مثل خسرو را هیجده سال بود که ندیده بودم و حالا هم بیش از دوماه از آخرین تماس تلفنی ما می گذشت ، ساعت هشت و نیم شب با مبایلم شماره منزلشان را گرفتم ، خانمش گوشی را برداشت ، موقعی که جواب سلامم را داد احساس کردم صدایش غیرازهمیشه است این صدا بیست سال پیرتر نشان می داد ! به او گفتم : " ببخشید آبجی ، منزل آقای حسنیان ِ درست گرفتم ؟ " گفت : " بفرمایید ، با کی کار داشتید ؟ " به او گفتم :

" با آقا خسرو می خواستم صحبت کنم ، خونه اس ؟ "  زن خسرو به هق هق افتاد و در میان گریه  گفت : " شوهر من فوت کرده !! "  یکمرتبه موج سیاهی جلو چشمانم شروع به بازی کرد . متعجبانه  به او گفتم : " آخ ، متأسفم آبجی آقا خسرو فوت کرده ؟! کی این اتفاق افتاده ؟ ! " گفت : " الان دوازده روزه ! " خودم را معرفی کردم ، شناخت ، به او گفتم : "  دیروز با خانمم اومدیم شیراز و قرار بود که امشب به شما سر بزنیم ، اما دیگه چی بگم ؟! برای خودمم هم متأسفم ! " زن هیچ نگفت و فقط گریه می کرد ، علت مرگش را که پرسیدم ، از میان گریه گفت : " ایست قلبی ! " به او تسلیت گفتم وبرای خودش و بچه ها آرزوی سلامتی کردم ارتباط را قطع کردم چون دیگر صحبت چه فایده ای داشت از چیزی که می ترسیدم اتفاق افتاده بود ! خسرو هم با همان سکته ای که خواهر و برادرانش رفته بودند ، او هم رفته بود ! اگر چه او را راهنمایی کرده بودم و توجیح هم شده بود اما دیگر دیر شده بود ! برای چند دقیقه انگار اطاق دور سرم تاب می خورد ، صدای خانمم را شنیدم که گفت : " پس چرا جواب نمیدی ؟ ! چی شده ؟! " وقتی موضوع را به او گفتم ، با چشمان خیس شده گفت : " خب تو مواظب خودت باش ! در چنان حالتی فرو رفته بودی که هر چه باهات حرف می زدم جواب نمی دادی ! " کمی بعد شماره تلفن منزل حسین ، پسر خاله خسرو را گرفتم و بعد از احوالپرسی  گفت :

" هان چطوری خوش می گذره ؟ رفتی پیش خسرو ؟ ! " به او گفتم : " می خواستم برم اما دیگه متأسفانه دیر شده بود  و بهش نرسیدیم ! " گفت : " چی داری میگی ؟! شوخی می کنی ؟! "  گفتم : " نه شوخی ئی در کار نیست ، کمی پیشتر به منزلشون زنگ زدم ، خانمش گفت دوازده روزه فوت کرده ! " حسین با صدای بلند گفت :

" ای واویلا بویلا ! پسری از محمد حسن باقی نموند ! ئی خو ورزشکار بود ، پس چش بوده ؟ ! " به او گفتم : "  حسین همیشه گفتم و میگم ، ورزش به تنهایی کارساز نیست  اینم متأسفانه مثل خواهر و برادرهایی دیگه اش سکته کرده ! "

روز بعد با همه غمی که بر سینه ام سنگینی می کرد  و پلک هایی  که به سختی بالا و پایین می شد ، رفتیم بازار شاه چراغ و بازار وکیل برای خرید دلخوشکنک ها یی بعنوان سوغات . بعد از ظهر هم  به تجدید دیدار از دو خانواده از همسایگان قدیم گذشت که باز هم تسلایی بود و دلخوشی اما یک مقدار هم ناراحت شدند که چرا رفته ایم توی خانه معلم اطراق کرده ایم ! و اینجا بود که من انگشت اتهام را به طرف خانم نشانه رفتم و خودم را تبرئه کردم !

روز بیست و پنج مهر آخرین روز اقامت ما بود و ساعت دو بعد از ظهر باید کلید های اطاق  را تحویل می دادیم ، صبح آنروز برای آخرین بار رفتیم بازاروکیل وآخرین خریدها را انجام دادیم . من در مسافرتها بد عادتم ، اگر چیزی چشمم را گرفت و نخریدم ، بین راه دچار پشیمانی می شوم ! بعد از ظهر ساعت دو که با دفتر استراحتگاه تصفیه کردیم هنوز سه ساعت و نیم تا وقت حرکتمان باقی بود و با آن چمدانهای سنگین ، بهترین جا برای وقت گذرانی و چرت زدنی همان سالن دفتر بود . با عیالم روی مبلی لمیدیم ، صدای شُرشُر یکنواخت پمپ های دو آکواریوم بزرگ که در طرفین درب سالن قرار دارند آرامش بخش بود ، از قضیه خسرو حسابی پکر بودم و چشمهایم مرتب خیس می شدند ، به آنچه که ازش وحشت داشتم رسیده بودم و چقدرهم زود ! من که هیچ وقت دست به قمار نزده بودم حالا حال قمار بازی را داشتم که قمار بزرگی را باخته باشد ! درپایان ضمن آرزوی تندرستی برای همه عزیزان جوان ، نصیحت پدرانه این حقیر را بخاطر بسپارند که " در دوران جوانی است که باید توشه سالم زیستن برای  دوران میانسالی و پیری را بست ، دل به غذاهای رنگ آمیزی شده وبوهای فریبنده آنها خوش نکنید ! " هنوز تعدادی از همکاران پدرم که در آنزمان بخاطر پیشبرد عائله سنگینشان ، اجباراً غذایشان معمولاً پیاز و کاهو و یا باقلای پخته و یا نان و خرما بود الان در سن 87 سالگی هنوز در قید حیاتند ! در هند عده ای از همکاران مهاتما گاندی که مثل خود او گیاهخوار بودند هنوز در قید حیاتند ! و آیا می دانستید که تا قبل از کشف آتش و پختن مواهب طبیعت  و با همه نبود بهداشت ، عمر تعدادی از آدمها تا ششصد یا هفتصد سال می رسیده ؟! " حالا هم جوان بیست ساله سکته و یا سنگکوب می کند و نوزادان از شکم مادر، مریض و سرطانی به دنیا می آیند !! " عزیزان روش سالم زیستن را دریابید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 10:27  توسط فرخی  | 

سر گذشت خسرو - قسمت دوم

!  خسرو اهل دوستی بود اما متأسفانه اهل رفت و آمد نبود حتی آنموقع هم که آبادان بودیم فقط در زمان بچگی همراه با پدرومادرش به منزل ما می آمد اما وقتی بزرگتر شد هروقت می خواستم ببینمش باید می رفتم منزلشان ! او حتی به منزل خواهران و برادرانش هم به ندرت رفت و آمد داشت ! در سال 69 و بعد از آن  دیدار سه ساعته با خسرو در دزفول روز بعد او رفت اهواز سراغ زندگی اش ، از آن پس بارها  پیش آمد که در اهواز از کنار محله شان عبور کردم  اما فرصت کوتاه بود چون به دنبال کارهای اداری بودم و از آن گذشته می دانستم که خسرو هم در آن ساعت از روز منزل نیست .

 به این ترتیب هفده سال دیگرهم از دیدارسه ساعته ما با خسرو و در دزفول سپری شد و هیچگونه اطلاعی از او نداشتم ، حسین پسرخاله اش گاهی پیش من در محل کار سر میزد ، اوایل سال 86 ، عجیب به یاد خسرو افتادم وفکر یافتنش سراسر وجودم را فرا گرفت ! این جریان را با حسین که در میان گذاشتم گفت : " من هم خیلی وقته که اطلاعی از آنها ندارم و فقط همین را می دانم که همه شان از اهواز رفته اند شیراز زنگی می کنند ،  من یک شماره تلفن از یکی از آنها داشتم اما حالا سالهاست که تلفن ها عوض شده اند ، اما همین امشب بوسیله تماس با مرکزمخابرات شیراز رده پایی از اونا پیدا می کنم تا از سرنوشتشون با اطلاع بشیم " حسین روز بعد با دست پر آمد پیش من و گفت : " شماره تلفن خسرو را دیشب بدست آوردم و بهش زنگ زدم ، از خانواده محمد حسن فقط  خسرو باقی مانده و خواهربزرگشان ! اما مندلی و رضا و مهین هر سه تا در مدت دوسه سال فوت کرده اند ! خسرو هم بعد از بازنشستگی رفته شیراز و الان پیش پسرش کار می کنه و مثل خودت سرو کارش با اینترنته ، خسرو احوال ترا هم که پرسید بهش گفتم که رجب هم تو کار اینترنته  "  با بدست آوردن شماره تلفن خسرو خوشحال زاید الوصفی به من دست داد و همانشب با او تماس برقرار کردم ، اوهم از این کار من که به  دنبال پیدا کردنش بوده ام خیلی خوشحال شد و گفت : " رجب صدات همون صداس اما نمی دونم خودت در چه وضعی هستی ؟ " خندیدم و بهش گفتم : " نه خسرو فقط صدایم جوون مونده ! " برای قضیه فوت  دو برادر و یک خواهرش بهش تسلیت گفتم و آرزوی تندرستی برایش کردم اما وقتی علت مرگ آن عزیزان را ازش پرسیدم گفت : "  همه شان بر اثر سکته بوده و بیماری خاصی نداشته اند ! " این قضیه را که شنیدم ، از بابت خود خسرو تکانی خوردم ! پیش خودم حساب کردم : مادرشان در سن 80 ، پدر در سن 86 ، محمدعلی پسر بزرگ خانواده در سن 68 سالگی ، رضا در 60 سالگی ، مهین در 57 سالگی ، خیلی وحشتناک است ! از سابقه  غذاخوردنشان به حد کافی چیزهایی به یادم مانده بود ، و اگر اینطور پیش برود ، این مرگ  با عجله بیشتری گریبان خسرو را خواهد گرفت ! پس باید توجیح اش کنم که خیلی سریع روش خوردن قدیمشان را هر چند هم که سخت باشد دور بیندازد . روزگار به اصطلاح پیشرفت کرده بود و حالا هر دو با کامپیوتر و اینترنت سرو کار داشتیم و هر دو آدرس ایمیل دار بودیم ! در پایان گفتگوی تلفنی ، خسرو از من آدرس ایمیلم را خواست که به او دادم و قرار شد که از آن ببعد از این طریق با هم در ارتباط باشیم تا بعد ها فرصت دیداری پیش بیاید . خسرو بعد از بازنشستگی برای پسرش یک مغازه خدمات کامپیوتری باز کرده بود و خودش هم با او همکاری می کرد و متخصص نصب و راه اندازی سیستم adsl  بود ، که در اصل گامی پیشرفته تر از من بود . او فقط در این زمینه ها مشغول بود و من بیشتر بعنوان مدیر عامل و حسابدار شرکتمان بودم . روز های بعد با چت کردن ، دقایقی از روز را با هم بودیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم و یا پیغام می گذاشتیم و جواب می گرفتیم و عکس های دوران بچگی تا پیری را به تدریج برای یکدیگر رد و بدل کردیم ، او از من و پسرخاله اش دعوت بعمل آورد که سفری به شیراز پیش آنها داشته باشیم و ما منتظر فرصتی مناسب بودیم ، " فرصت ! " چیزی که متأسفانه امروزه با همه پیشرفتگی وسایل  ، خیلی کم بدست می آید ، زندگی خیلی دست و پا گیر است !! روزی برای خسرو نوشتم :

" آقا خسرو خیلی دوست دارم و می خوام از نظر تغذیه یه مقدار نصیحتت کنم اما به شرط اینکه خنده ات نگیره البته اگر هم بخندی من بدم نمیاد چون چیزی بهتر از خودش نیست ، حقیقتش مرگ سه تن از عزیزان خانواده شما در مدتی کمتر از سه سال تأسف شدید مرا برانگیخته و مرا به فکر انداخت که چند کلامی در مورد تغذیه ات باهات صحبت کنم . در جواب برایم نوشت : " خیلی ممنون آقا رجب فرمایش کن " ادامه دادم :

" تغذیه شما از قدیم در خاطرم هست که چطوری بود و مطمئن هستم که هنوز هم همونطوره ، بیا و در درجه اول ، جداً از خوردن غذاهای سرخ کرده و چرب و چلیک پرهیز کن " نگذاشت حرفم را تمام کنم ، جواب داد : " آقا رجب چطور ممکنه یه بشقاب ماهی سرخ کرده بذارن جلو آدم و آدم ازش چشم بپوشه !!! از اون گذشته من هنوز هم هر صبح تو میدون حدود یه ساعت دنبال توپ میدوم و الان هم وزن بالایی ندارم عکسمو برات می فرستم ، با این ورزشی که من می کنم تمام چربیها سوخته می شه " بهش گفتم : " ببین خسرو ورزش اگر با تغذیه مناسب همراه نباشه هیچ تأثیری در سلامتی و طول عمر انسان نداره ! بیا و یه کاری کن که حالا حالا تو را داشته باشیم ، برو سر گوگل و در مورد خامگیاهخواری تحقیق کن و خودت را به خوردن غذاهای گیاهی و میوه خواری عادت بده ، وقتی به این روش مفید روی آوردی ، با ورزشی که می کنی خیلی سریع بدنت از وجود سمومی که تا کنون انباشته ای پاک می شه ، توی فکر زن و بچه هات باش ، تمام سلامتی و زندگی آدمها بستگی به همون دوتا رگی داره که گردش خون را در بدن بعهده دارند مسیر این دوتا رگ که با پلاکت های چربی مسدود شد آدم در هر سنی که باشه فاتحه اش خوندس ، خسرو به شوخی نگیر ! " چند شب بعد تلفنی باهاش صحبت کردم و به او گفتم : " برو تو نخ زندگی آدمهایی که سکته کرده اند و ببین خوردنشون چطوری بوده و از اونا درس عبرت بگیر" گفت : " حق بجانب توئه حالا یادم میاد که مهین خواهرم و شوهرش چه غذاهای نا جوری می خوردن ! ظهر که می شد شوهرش می رفت از قصابی دمبه می خرید ومی آورد خونه و این دنبه را تیکه تیکه می کردن و داخل تاوه می ریختن و روی آتش جزغاله اش می کردن و بعد می ریختن توی ماست و تلیت می کردن و می خوردن ! " به او گفتم : " اینا دیگه عجب تغذیه نا جوری داشتن ! حالا خوبه که این جریان را دیدی ، پس زندگی اونا را آیین عبرت خودت قرار بده و تصمیم خودت را بگیر ویه کاری کن که حالا حالا با هم باشیم " قول مساعد را داد و صحبت را تمام کردیم . چند روز بعد روی مانیتور صفحه مسیجی باز شد ودیدم خسرو است ، بعد از سلام برایم نوشت : " هر چه روغن تو منزل داشتیم ریختم بیرون و به خانمم گفتم از حالا ببعد فقط هفته ای یکبارغذای گوشتی درست کن اونم بصورت آب پز! اما آقا رجب یه چی داره ، وقتی میریم مهمانی و یا مهمان میاد چه باید بکنیم ؟! " برایش نوشتم :

" تو فقط توی فکر خودت باش و سر این سفره ها فکر کن چیزی بجز نان و سبزی ویا سالاد چیز دیگری  وجود نداره ، مدتی که به این طریق سپری شد در برابر غذاهای گوشتی و چربی دار بی خیال میشی و کسی هم معترضت نمیشه که چرا اینطور یا اونطور ! " گفت : " یه سوال برام پیش اومده ، پدرو مادرم هم همه چیز می خوردند ، پس چطور اینهمه عمر کردند ؟ ! "

" پدر و مادرتو تا آنجایی که یادم هست مثل شما نمی خوردند ، در زمان جوانی آنها نان و پرپین و پیاز و یا نان و خرما یکی از غذاهای رایجشان بود ، در زمان پیری پدرو مادر تو هم غذایشان معمولاً آبکی بود ، تلیت می کردند وهمیشه هم سبزی یا پیاز زیادی باهاش می خوردند که شما به غذاشون می گفتید آب زیپو ! یادته ؟ " در جوابم نوشت : " کسی نمی تونه بزنه سر دست تو!! "

در همین اوضاع و احوال " علی " خواهر زاده 48 ساله خسرو که در دزفول زندگی می کرد و نتیجه یک ازدواج نا موفق مربوط به پنجاه سال قبل بود و در زمان شیرخوارگی در آبادان از مادر جدایش کرده بودند وارد صحنه شد ! رابطه دوستی را خودم از سالها قبل با او برقرارکرده بودم و داستان زندگی و جدایی پدر و مادرش را از زبان من شنیده بود و از سالها قبل ازمن خواسته بود آدرسی از مادرش برایش پیدا کنم وقتی فهمید که با دائی اش ارتباط برقرار کرده ام اظهار علاقه کرد که برنامه ای فراهم کنم که ولو برای یکبار هم که شده مادرش را که هنوز در قید حیات است ببیند ! بین من و خسرو مدتی این قضیه ، مواد خام ارتباطمان شده بود ، داستانی که در زمان وقوعش من 7 ساله و خسرو 5 ساله بود و من چیزی بیشترازاو این قضیه را به یاد داشتم ، تحت شرایطی خسرو قبول کرد که این دیدار صورت بگیرد او گفت : " آقا رجب مائیم و این یه خواهر که الان 75 سالشه و وضع جسمانی مناسبی نداره ، عروس و داماداش هم نمی دونن که ئی قبلاً یه بار شوهر کرده ! پس باید مراعاتش کنیم ، علی بیاد شیراز و مادرشو ببینه اما بدون معرفی ، من براش برنامشو ردیف می کنم ! " در این فاصله من یک عکس سه نفره شامل خودم و حسین پسرخاله خسرو و علی خواهر زاده خسرو در محل دفتر شرکتمان و با دوربین خودم گرفتم و برای خسرو ارسال کردم و او هم بدرخواست من عکسی از مادر علی برایم ایمیل کرد که پیش از دیدار مادر و پسر ، علی مادر خودش را بشناسد ، او عکس مادر خودش را دید و حسابی ذوق زده شد ، به او گفتم : " علی آقا دوست داری عکس مادرت را برایت چاپ کنم ؟ " گفت : " نه ، می ترسم یه وقتی پدرم اونو پیش من ببینه و از قضیه با اطلاع بشه ! عمری تو آبادان زندگی کردیم حرفی از مادرم نزدن ، و فقط می گفتن مادرتو مُرده ! "  بعد از این قول و قرارها ، مدتی بود خسرو جواب ایمیل هایم را نمی داد و حتی به منزلش که زنگ می زدم کسی گوشی را برنمی داشت ! یک هفته بعد ، از محل کار زنگ زدم و خانمش گوشی را برداشت و در جواب پرسش من در مورد خسرو گفت : " والا از اون وقتی که فهمیده خواهر زادش می خواد بیاد شیراز حالش بد شده ! " او این را گفت اما از صدایش مشخص بود که یک جریان مصلحتی در کار است ! به این خانم گفتم : " آبجی به خسرو بگید تو فکر نباش این یه کار خداپسندانه اس ، این علی آقا هم بنده خدا خودش آدم گرفتاریه  و بعید می دونم که اصلاً بتونه بیاد شیراز ، ضمناً آدم که می خواد یه قدم ثواب برداره که نباید ناراحت بشه  " چند روز بعد که با خود خسرو صحبت کردم به او گفتم : " از توی ورزشکار بعیده که از یه جریان اینطوری حالت بد بشه ! اما خاطرت جمع باشه که این علی را من به حد کافی توجیحش کردم و خودش هم آدم محتاطی است "

حدود سه ماه بود که دیگر با خسرو هیچگونه ارتباطی نداشتیم ، وعلی هم برای رفتن به شیراز این دست و آندست می کرد او خیلی علاقه داشت که  در این سفر او را همراهی کنم ، بهمن ماه بود و هوا مدام گرفته و بارانی بود ، به علی گفتم : " بگذار تا بهار مخصوصاً اردیبهشت چون بهار شیراز معروف است ! " اما او صبر و قرار از دست داده بود و در بهمن 87 راهی شیراز شد . برای خسرو یک ایمیل فرستادم : " آقا خسرو علی تو راهه و فردا صبح زود میرسه ، خواهشاً یه طوری باهاش برخورد نکنی که ناراحت بشه و احتمالاً این سفر ، اولین و آخرین خواهد بود چون او طوری راه افتاده که هیچ کس حتی زن و بچه خودش هم از مقصدش بی اطلاع هستند " خسرو قول داد که نگذارد به او بد بگذرد .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:56  توسط فرخی  |