تبليغاتX
خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطره نویسی

سرگذشت خسرو - قسمت سوم و پایان این سرگذشت !

علی به آرزویش رسید ! سه روز بعد که از شیراز برگشت ، آمد پیش من و تشکر بسیار کرد ، خیلی خوشحال بود ، به دیدار دایی و مادری توفیق یافته بود که هیچوقت ندیده بودشان ! گفت : " الحق که دایی ام نگذاشت بد بگذرد ، وقتی توی ترمینال شیراز پیاده شدم هوا خیلی سرد بود ، بعد از نماز صبح که با دایی تماس گرفتم گفت از یه ساعت پیش جلو درب ورودی ترمینال منتظرتم ! تا از ترمینال رفتم بیرون دیدم یه آقایی اومد طرفم و با خنده پرسید : علی آقا تویی ؟ دیگه فهمیدم دائیمه ! " از وضعیت جسمی دایی اش که پرسیدم گفت : " خیلی خوبه ! از ترمینال که راه افتادیم ، از توی یکی از خیابونا آش خرید و قبل از خونه رفتن ابتدا منو با خودش برد استادیوم و با دوستایی دیگش یه هاف تایم کامل فوتبال بازی کردن ! اما تنها عیبش اینه که وقتی دچار استرس میشه ، بالای فکش درد می گیره و مرتب حوله گرم میذاره روش تا دردش ساکت بشه ! " روز دومی که علی در شیراز بود خسرو برایم عکسی فرستاد که با علی خواهر زاده اش توی حیاطشان و زیر بارش برف گرفته بودند . بعد از این قضایا خسرو دیگر یا به ایمیل های من پاسخ نمی داد و یا خیلی دیر پاسخ می داد !  در تعطیلات نوروز 88 با او تماس تلفنی گرفتم و سال جدید را بهش تبریک گفتم و در مورد پاسخ ندادن به ایمیلها گفت : " مشغول تعمیر منزل برای عید بوده ام !  و ... "  اما باز هم ایمیلها را بی پاسخ می گذاشت ، مرداد 88 حسین پسر خاله اش آمد دفترشرکت پیش من و احوال خسرو را ازم پرسید ، وقتی به او گفتم که چند ماه است برایش ایمیل نفرستاده ام چون پاسخ نمی دهد ناراحت شد و گفت : " نمیدونم چرا اینطورند ، زنگ هم که می زنم منزلشون خانمش یا میگه بیرونه و یا گوشی را بر نمی دارن ! دیگه هم نه بهشون زنگ میزنم و نه تو براش پیغام بفرست کسی که خواهان رابطه نبود چکارش میشه کرد؟ ! " من به او پیشنهاد کردم که برای آخرین بار از دفتر شرکت و برای دو دقیقه ، باهاش یه تماسی بگیریم ببینیم چه خواهد شد .  زنگ زدم و کمی بعد زن خسرو گوشی را برداشت ، سراغ خسرو را ازش گرفتم ، پس از کمی مکث و مذاکره ای که کمی خفه  بگوش می رسید ، صدای خسرو را بعد از مدتی شنیدم و بعد هم بهانه آورد که این روزها گرفتارم و فرصت پای کامپیوتر نشستن را ندارم و.... به او گفتم : " حسین هم اینجاست و می خواد باهات صحبت کنه " حسین گوشی را گرفت و بعد از یک سلام و احوالپرسی مختصر ، سر خسرو داد کشید :

" پس چته این روزا ؟!! چرا جواب اینترنته نمیدی !! زنگ هم که می زنیم گوشی بر نمیدارین !! پس زن و شوهری چتونه این روزا ؟!! " صدای خنده خسرو بلند شد و به حسین گفت : " بابا ایمیل رد و بدل کردن چه فایده ای داره حسین ، خودت و رجب بلند بشین بیاین شیراز حال کنین ! " حسین به او گفت : " عامو تو که نه جواب اینترنته میدی و نه گوشی تلفن بر میداری ، می ترسم بیاییم شیراز در را از روی ما باز نکنی ! " و باز او خندید و گفت : " خو امتحان کنین ، یه بار دیگه هم در بزنین ! "

از آن ببعد هیچگونه خبری از هم نداشتیم تا اینکه دو ماه بعد ، در مهرماه ، دوستان خانوادگی ما برای یک مراسم عروسی در بوشهرما را خبر کردند و من وعیالم روز هیجدهم مهر88 روانه بوشهر شدیم ، از قبل به خانم پیشنهاد کرده بودم که بعد از بوشهرسری هم به شیراز بزنیم ، و با این ترفند که هیچگاه شیراز را ندیده و رفتن به شهرهای خوش آب و هوا با میوه های رنگارنگ در بهبودی بیماری دیابت اش تأثیر دارد ! او با اکراه و شرط اینکه به خانه هیچ آشنایی نخواهیم رفت و استراحتمان فقط در خانه معلم خواهد بود ، جواب مثبت داد ! او معلم بازنشسته است و متأسفانه بر خلاف خودم خیلی هم سنگین سفر است و به سهولت رازی به هر مسافرتی نمی شود ! سه روز بعد دیگر در بوشهر کاری نداشتیم و صبح روز 22 مهر با ایران پیما روانه شیراز شدیم و به محض رسیدن ، از خود ترمینال بلیط حرکت به دزفول را برای روز بیست و پنجم  گرفتم . ساعت چهار بعد از ظهر بود که در استراحتگاه آموزش و پرورش ناحیه 7 در خیابان حُر جایگزین شدیم . ساعت 8 شب به تنهایی رفتم و از حوالی میدان حُر، یک مقدارانگور، انار، گوجه ونان خریدم و برگشتم و توی یخچال کوچولوی اطاق جا دادم ، از توشه سفرمان هم هنوز مقدار خوبی گردو وبادام و خرمای خشک ( زاهدی ) داشتیم ، بنده بیش از بیست سال است که دور ازغذاهای خوش خط و خال اما خطرناک می خوابم که خواب آشفته نبینم ! و خانم هم اخیرا و از روی اجباربا من همراهی می کند چون بیماری دیابت دو بار او را تا پای مرگ برد !  این اولین سفری بود که خانمم شیراز را می دید ، این هم مقصر خودش است ! روز بعد بردمش زیارت شاه چراغ وسعدی و حافظ و دروازه قرآن ، وقتی رسیدیم باغ ارم تعطیل شده بود .  ساعت دو بعد ازظهر خسته و وارفته رسیدیم استراحتگاه ! از این ببعد دلم برای دیدار دوستان قدیم آبادانی پر میزد بعضی ها را تا سال قبل دیده بودم اما یکی مثل خسرو را هیجده سال بود که ندیده بودم و حالا هم بیش از دوماه از آخرین تماس تلفنی ما می گذشت ، ساعت هشت و نیم شب با مبایلم شماره منزلشان را گرفتم ، خانمش گوشی را برداشت ، موقعی که جواب سلامم را داد احساس کردم صدایش غیرازهمیشه است این صدا بیست سال پیرتر نشان می داد ! به او گفتم : " ببخشید آبجی ، منزل آقای حسنیان ِ درست گرفتم ؟ " گفت : " بفرمایید ، با کی کار داشتید ؟ " به او گفتم :

" با آقا خسرو می خواستم صحبت کنم ، خونه اس ؟ "  زن خسرو به هق هق افتاد و در میان گریه  گفت : " شوهر من فوت کرده !! "  یکمرتبه موج سیاهی جلو چشمانم شروع به بازی کرد . متعجبانه  به او گفتم : " آخ ، متأسفم آبجی آقا خسرو فوت کرده ؟! کی این اتفاق افتاده ؟ ! " گفت : " الان دوازده روزه ! " خودم را معرفی کردم ، شناخت ، به او گفتم : "  دیروز با خانمم اومدیم شیراز و قرار بود که امشب به شما سر بزنیم ، اما دیگه چی بگم ؟! برای خودمم هم متأسفم ! " زن هیچ نگفت و فقط گریه می کرد ، علت مرگش را که پرسیدم ، از میان گریه گفت : " ایست قلبی ! " به او تسلیت گفتم وبرای خودش و بچه ها آرزوی سلامتی کردم ارتباط را قطع کردم چون دیگر صحبت چه فایده ای داشت از چیزی که می ترسیدم اتفاق افتاده بود ! خسرو هم با همان سکته ای که خواهر و برادرانش رفته بودند ، او هم رفته بود ! اگر چه او را راهنمایی کرده بودم و توجیح هم شده بود اما دیگر دیر شده بود ! برای چند دقیقه انگار اطاق دور سرم تاب می خورد ، صدای خانمم را شنیدم که گفت : " پس چرا جواب نمیدی ؟ ! چی شده ؟! " وقتی موضوع را به او گفتم ، با چشمان خیس شده گفت : " خب تو مواظب خودت باش ! در چنان حالتی فرو رفته بودی که هر چه باهات حرف می زدم جواب نمی دادی ! " کمی بعد شماره تلفن منزل حسین ، پسر خاله خسرو را گرفتم و بعد از احوالپرسی  گفت :

" هان چطوری خوش می گذره ؟ رفتی پیش خسرو ؟ ! " به او گفتم : " می خواستم برم اما دیگه متأسفانه دیر شده بود  و بهش نرسیدیم ! " گفت : " چی داری میگی ؟! شوخی می کنی ؟! "  گفتم : " نه شوخی ئی در کار نیست ، کمی پیشتر به منزلشون زنگ زدم ، خانمش گفت دوازده روزه فوت کرده ! " حسین با صدای بلند گفت :

" ای واویلا بویلا ! پسری از محمد حسن باقی نموند ! ئی خو ورزشکار بود ، پس چش بوده ؟ ! " به او گفتم : "  حسین همیشه گفتم و میگم ، ورزش به تنهایی کارساز نیست  اینم متأسفانه مثل خواهر و برادرهایی دیگه اش سکته کرده ! "

روز بعد با همه غمی که بر سینه ام سنگینی می کرد  و پلک هایی  که به سختی بالا و پایین می شد ، رفتیم بازار شاه چراغ و بازار وکیل برای خرید دلخوشکنک ها یی بعنوان سوغات . بعد از ظهر هم  به تجدید دیدار از دو خانواده از همسایگان قدیم گذشت که باز هم تسلایی بود و دلخوشی اما یک مقدار هم ناراحت شدند که چرا رفته ایم توی خانه معلم اطراق کرده ایم ! و اینجا بود که من انگشت اتهام را به طرف خانم نشانه رفتم و خودم را تبرئه کردم !

روز بیست و پنج مهر آخرین روز اقامت ما بود و ساعت دو بعد از ظهر باید کلید های اطاق  را تحویل می دادیم ، صبح آنروز برای آخرین بار رفتیم بازاروکیل وآخرین خریدها را انجام دادیم . من در مسافرتها بد عادتم ، اگر چیزی چشمم را گرفت و نخریدم ، بین راه دچار پشیمانی می شوم ! بعد از ظهر ساعت دو که با دفتر استراحتگاه تصفیه کردیم هنوز سه ساعت و نیم تا وقت حرکتمان باقی بود و با آن چمدانهای سنگین ، بهترین جا برای وقت گذرانی و چرت زدنی همان سالن دفتر بود . با عیالم روی مبلی لمیدیم ، صدای شُرشُر یکنواخت پمپ های دو آکواریوم بزرگ که در طرفین درب سالن قرار دارند آرامش بخش بود ، از قضیه خسرو حسابی پکر بودم و چشمهایم مرتب خیس می شدند ، به آنچه که ازش وحشت داشتم رسیده بودم و چقدرهم زود ! من که هیچ وقت دست به قمار نزده بودم حالا حال قمار بازی را داشتم که قمار بزرگی را باخته باشد ! درپایان ضمن آرزوی تندرستی برای همه عزیزان جوان ، نصیحت پدرانه این حقیر را بخاطر بسپارند که " در دوران جوانی است که باید توشه سالم زیستن برای  دوران میانسالی و پیری را بست ، دل به غذاهای رنگ آمیزی شده وبوهای فریبنده آنها خوش نکنید ! " هنوز تعدادی از همکاران پدرم که در آنزمان بخاطر پیشبرد عائله سنگینشان ، اجباراً غذایشان معمولاً پیاز و کاهو و یا باقلای پخته و یا نان و خرما بود الان در سن 87 سالگی هنوز در قید حیاتند ! در هند عده ای از همکاران مهاتما گاندی که مثل خود او گیاهخوار بودند هنوز در قید حیاتند ! و آیا می دانستید که تا قبل از کشف آتش و پختن مواهب طبیعت  و با همه نبود بهداشت ، عمر تعدادی از آدمها تا ششصد یا هفتصد سال می رسیده ؟! " حالا هم جوان بیست ساله سکته و یا سنگکوب می کند و نوزادان از شکم مادر، مریض و سرطانی به دنیا می آیند !! " عزیزان روش سالم زیستن را دریابید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 10:27  توسط فرخی  | 

سر گذشت خسرو - قسمت دوم

!  خسرو اهل دوستی بود اما متأسفانه اهل رفت و آمد نبود حتی آنموقع هم که آبادان بودیم فقط در زمان بچگی همراه با پدرومادرش به منزل ما می آمد اما وقتی بزرگتر شد هروقت می خواستم ببینمش باید می رفتم منزلشان ! او حتی به منزل خواهران و برادرانش هم به ندرت رفت و آمد داشت ! در سال 69 و بعد از آن  دیدار سه ساعته با خسرو در دزفول روز بعد او رفت اهواز سراغ زندگی اش ، از آن پس بارها  پیش آمد که در اهواز از کنار محله شان عبور کردم  اما فرصت کوتاه بود چون به دنبال کارهای اداری بودم و از آن گذشته می دانستم که خسرو هم در آن ساعت از روز منزل نیست .

 به این ترتیب هفده سال دیگرهم از دیدارسه ساعته ما با خسرو و در دزفول سپری شد و هیچگونه اطلاعی از او نداشتم ، حسین پسرخاله اش گاهی پیش من در محل کار سر میزد ، اوایل سال 86 ، عجیب به یاد خسرو افتادم وفکر یافتنش سراسر وجودم را فرا گرفت ! این جریان را با حسین که در میان گذاشتم گفت : " من هم خیلی وقته که اطلاعی از آنها ندارم و فقط همین را می دانم که همه شان از اهواز رفته اند شیراز زنگی می کنند ،  من یک شماره تلفن از یکی از آنها داشتم اما حالا سالهاست که تلفن ها عوض شده اند ، اما همین امشب بوسیله تماس با مرکزمخابرات شیراز رده پایی از اونا پیدا می کنم تا از سرنوشتشون با اطلاع بشیم " حسین روز بعد با دست پر آمد پیش من و گفت : " شماره تلفن خسرو را دیشب بدست آوردم و بهش زنگ زدم ، از خانواده محمد حسن فقط  خسرو باقی مانده و خواهربزرگشان ! اما مندلی و رضا و مهین هر سه تا در مدت دوسه سال فوت کرده اند ! خسرو هم بعد از بازنشستگی رفته شیراز و الان پیش پسرش کار می کنه و مثل خودت سرو کارش با اینترنته ، خسرو احوال ترا هم که پرسید بهش گفتم که رجب هم تو کار اینترنته  "  با بدست آوردن شماره تلفن خسرو خوشحال زاید الوصفی به من دست داد و همانشب با او تماس برقرار کردم ، اوهم از این کار من که به  دنبال پیدا کردنش بوده ام خیلی خوشحال شد و گفت : " رجب صدات همون صداس اما نمی دونم خودت در چه وضعی هستی ؟ " خندیدم و بهش گفتم : " نه خسرو فقط صدایم جوون مونده ! " برای قضیه فوت  دو برادر و یک خواهرش بهش تسلیت گفتم و آرزوی تندرستی برایش کردم اما وقتی علت مرگ آن عزیزان را ازش پرسیدم گفت : "  همه شان بر اثر سکته بوده و بیماری خاصی نداشته اند ! " این قضیه را که شنیدم ، از بابت خود خسرو تکانی خوردم ! پیش خودم حساب کردم : مادرشان در سن 80 ، پدر در سن 86 ، محمدعلی پسر بزرگ خانواده در سن 68 سالگی ، رضا در 60 سالگی ، مهین در 57 سالگی ، خیلی وحشتناک است ! از سابقه  غذاخوردنشان به حد کافی چیزهایی به یادم مانده بود ، و اگر اینطور پیش برود ، این مرگ  با عجله بیشتری گریبان خسرو را خواهد گرفت ! پس باید توجیح اش کنم که خیلی سریع روش خوردن قدیمشان را هر چند هم که سخت باشد دور بیندازد . روزگار به اصطلاح پیشرفت کرده بود و حالا هر دو با کامپیوتر و اینترنت سرو کار داشتیم و هر دو آدرس ایمیل دار بودیم ! در پایان گفتگوی تلفنی ، خسرو از من آدرس ایمیلم را خواست که به او دادم و قرار شد که از آن ببعد از این طریق با هم در ارتباط باشیم تا بعد ها فرصت دیداری پیش بیاید . خسرو بعد از بازنشستگی برای پسرش یک مغازه خدمات کامپیوتری باز کرده بود و خودش هم با او همکاری می کرد و متخصص نصب و راه اندازی سیستم adsl  بود ، که در اصل گامی پیشرفته تر از من بود . او فقط در این زمینه ها مشغول بود و من بیشتر بعنوان مدیر عامل و حسابدار شرکتمان بودم . روز های بعد با چت کردن ، دقایقی از روز را با هم بودیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم و یا پیغام می گذاشتیم و جواب می گرفتیم و عکس های دوران بچگی تا پیری را به تدریج برای یکدیگر رد و بدل کردیم ، او از من و پسرخاله اش دعوت بعمل آورد که سفری به شیراز پیش آنها داشته باشیم و ما منتظر فرصتی مناسب بودیم ، " فرصت ! " چیزی که متأسفانه امروزه با همه پیشرفتگی وسایل  ، خیلی کم بدست می آید ، زندگی خیلی دست و پا گیر است !! روزی برای خسرو نوشتم :

" آقا خسرو خیلی دوست دارم و می خوام از نظر تغذیه یه مقدار نصیحتت کنم اما به شرط اینکه خنده ات نگیره البته اگر هم بخندی من بدم نمیاد چون چیزی بهتر از خودش نیست ، حقیقتش مرگ سه تن از عزیزان خانواده شما در مدتی کمتر از سه سال تأسف شدید مرا برانگیخته و مرا به فکر انداخت که چند کلامی در مورد تغذیه ات باهات صحبت کنم . در جواب برایم نوشت : " خیلی ممنون آقا رجب فرمایش کن " ادامه دادم :

" تغذیه شما از قدیم در خاطرم هست که چطوری بود و مطمئن هستم که هنوز هم همونطوره ، بیا و در درجه اول ، جداً از خوردن غذاهای سرخ کرده و چرب و چلیک پرهیز کن " نگذاشت حرفم را تمام کنم ، جواب داد : " آقا رجب چطور ممکنه یه بشقاب ماهی سرخ کرده بذارن جلو آدم و آدم ازش چشم بپوشه !!! از اون گذشته من هنوز هم هر صبح تو میدون حدود یه ساعت دنبال توپ میدوم و الان هم وزن بالایی ندارم عکسمو برات می فرستم ، با این ورزشی که من می کنم تمام چربیها سوخته می شه " بهش گفتم : " ببین خسرو ورزش اگر با تغذیه مناسب همراه نباشه هیچ تأثیری در سلامتی و طول عمر انسان نداره ! بیا و یه کاری کن که حالا حالا تو را داشته باشیم ، برو سر گوگل و در مورد خامگیاهخواری تحقیق کن و خودت را به خوردن غذاهای گیاهی و میوه خواری عادت بده ، وقتی به این روش مفید روی آوردی ، با ورزشی که می کنی خیلی سریع بدنت از وجود سمومی که تا کنون انباشته ای پاک می شه ، توی فکر زن و بچه هات باش ، تمام سلامتی و زندگی آدمها بستگی به همون دوتا رگی داره که گردش خون را در بدن بعهده دارند مسیر این دوتا رگ که با پلاکت های چربی مسدود شد آدم در هر سنی که باشه فاتحه اش خوندس ، خسرو به شوخی نگیر ! " چند شب بعد تلفنی باهاش صحبت کردم و به او گفتم : " برو تو نخ زندگی آدمهایی که سکته کرده اند و ببین خوردنشون چطوری بوده و از اونا درس عبرت بگیر" گفت : " حق بجانب توئه حالا یادم میاد که مهین خواهرم و شوهرش چه غذاهای نا جوری می خوردن ! ظهر که می شد شوهرش می رفت از قصابی دمبه می خرید ومی آورد خونه و این دنبه را تیکه تیکه می کردن و داخل تاوه می ریختن و روی آتش جزغاله اش می کردن و بعد می ریختن توی ماست و تلیت می کردن و می خوردن ! " به او گفتم : " اینا دیگه عجب تغذیه نا جوری داشتن ! حالا خوبه که این جریان را دیدی ، پس زندگی اونا را آیین عبرت خودت قرار بده و تصمیم خودت را بگیر ویه کاری کن که حالا حالا با هم باشیم " قول مساعد را داد و صحبت را تمام کردیم . چند روز بعد روی مانیتور صفحه مسیجی باز شد ودیدم خسرو است ، بعد از سلام برایم نوشت : " هر چه روغن تو منزل داشتیم ریختم بیرون و به خانمم گفتم از حالا ببعد فقط هفته ای یکبارغذای گوشتی درست کن اونم بصورت آب پز! اما آقا رجب یه چی داره ، وقتی میریم مهمانی و یا مهمان میاد چه باید بکنیم ؟! " برایش نوشتم :

" تو فقط توی فکر خودت باش و سر این سفره ها فکر کن چیزی بجز نان و سبزی ویا سالاد چیز دیگری  وجود نداره ، مدتی که به این طریق سپری شد در برابر غذاهای گوشتی و چربی دار بی خیال میشی و کسی هم معترضت نمیشه که چرا اینطور یا اونطور ! " گفت : " یه سوال برام پیش اومده ، پدرو مادرم هم همه چیز می خوردند ، پس چطور اینهمه عمر کردند ؟ ! "

" پدر و مادرتو تا آنجایی که یادم هست مثل شما نمی خوردند ، در زمان جوانی آنها نان و پرپین و پیاز و یا نان و خرما یکی از غذاهای رایجشان بود ، در زمان پیری پدرو مادر تو هم غذایشان معمولاً آبکی بود ، تلیت می کردند وهمیشه هم سبزی یا پیاز زیادی باهاش می خوردند که شما به غذاشون می گفتید آب زیپو ! یادته ؟ " در جوابم نوشت : " کسی نمی تونه بزنه سر دست تو!! "

در همین اوضاع و احوال " علی " خواهر زاده 48 ساله خسرو که در دزفول زندگی می کرد و نتیجه یک ازدواج نا موفق مربوط به پنجاه سال قبل بود و در زمان شیرخوارگی در آبادان از مادر جدایش کرده بودند وارد صحنه شد ! رابطه دوستی را خودم از سالها قبل با او برقرارکرده بودم و داستان زندگی و جدایی پدر و مادرش را از زبان من شنیده بود و از سالها قبل ازمن خواسته بود آدرسی از مادرش برایش پیدا کنم وقتی فهمید که با دائی اش ارتباط برقرار کرده ام اظهار علاقه کرد که برنامه ای فراهم کنم که ولو برای یکبار هم که شده مادرش را که هنوز در قید حیات است ببیند ! بین من و خسرو مدتی این قضیه ، مواد خام ارتباطمان شده بود ، داستانی که در زمان وقوعش من 7 ساله و خسرو 5 ساله بود و من چیزی بیشترازاو این قضیه را به یاد داشتم ، تحت شرایطی خسرو قبول کرد که این دیدار صورت بگیرد او گفت : " آقا رجب مائیم و این یه خواهر که الان 75 سالشه و وضع جسمانی مناسبی نداره ، عروس و داماداش هم نمی دونن که ئی قبلاً یه بار شوهر کرده ! پس باید مراعاتش کنیم ، علی بیاد شیراز و مادرشو ببینه اما بدون معرفی ، من براش برنامشو ردیف می کنم ! " در این فاصله من یک عکس سه نفره شامل خودم و حسین پسرخاله خسرو و علی خواهر زاده خسرو در محل دفتر شرکتمان و با دوربین خودم گرفتم و برای خسرو ارسال کردم و او هم بدرخواست من عکسی از مادر علی برایم ایمیل کرد که پیش از دیدار مادر و پسر ، علی مادر خودش را بشناسد ، او عکس مادر خودش را دید و حسابی ذوق زده شد ، به او گفتم : " علی آقا دوست داری عکس مادرت را برایت چاپ کنم ؟ " گفت : " نه ، می ترسم یه وقتی پدرم اونو پیش من ببینه و از قضیه با اطلاع بشه ! عمری تو آبادان زندگی کردیم حرفی از مادرم نزدن ، و فقط می گفتن مادرتو مُرده ! "  بعد از این قول و قرارها ، مدتی بود خسرو جواب ایمیل هایم را نمی داد و حتی به منزلش که زنگ می زدم کسی گوشی را برنمی داشت ! یک هفته بعد ، از محل کار زنگ زدم و خانمش گوشی را برداشت و در جواب پرسش من در مورد خسرو گفت : " والا از اون وقتی که فهمیده خواهر زادش می خواد بیاد شیراز حالش بد شده ! " او این را گفت اما از صدایش مشخص بود که یک جریان مصلحتی در کار است ! به این خانم گفتم : " آبجی به خسرو بگید تو فکر نباش این یه کار خداپسندانه اس ، این علی آقا هم بنده خدا خودش آدم گرفتاریه  و بعید می دونم که اصلاً بتونه بیاد شیراز ، ضمناً آدم که می خواد یه قدم ثواب برداره که نباید ناراحت بشه  " چند روز بعد که با خود خسرو صحبت کردم به او گفتم : " از توی ورزشکار بعیده که از یه جریان اینطوری حالت بد بشه ! اما خاطرت جمع باشه که این علی را من به حد کافی توجیحش کردم و خودش هم آدم محتاطی است "

حدود سه ماه بود که دیگر با خسرو هیچگونه ارتباطی نداشتیم ، وعلی هم برای رفتن به شیراز این دست و آندست می کرد او خیلی علاقه داشت که  در این سفر او را همراهی کنم ، بهمن ماه بود و هوا مدام گرفته و بارانی بود ، به علی گفتم : " بگذار تا بهار مخصوصاً اردیبهشت چون بهار شیراز معروف است ! " اما او صبر و قرار از دست داده بود و در بهمن 87 راهی شیراز شد . برای خسرو یک ایمیل فرستادم : " آقا خسرو علی تو راهه و فردا صبح زود میرسه ، خواهشاً یه طوری باهاش برخورد نکنی که ناراحت بشه و احتمالاً این سفر ، اولین و آخرین خواهد بود چون او طوری راه افتاده که هیچ کس حتی زن و بچه خودش هم از مقصدش بی اطلاع هستند " خسرو قول داد که نگذارد به او بد بگذرد .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:56  توسط فرخی  | 

سر گذشت خسرو - ( 1388 - 1333 ) قسمت اول

 خسرو حسنیان از بچه های ناب آبادان و عاشق فوتبال و سینما و مسابقات ورزشی بود . پدرش مثل بیشتر پدرهای دیگر، کارگر شرکت نفت بود و چه پیرمرد خوش اخلاق و با حال و بذله گویی بود ! از روزی که خودم را شناختم منزلشان جمشیدآباد نزدیک دبستان نوشیروان و روبروی مسجد بود با خسرو هم دوست بودیم و هم اینکه یک نسبت فامیلی داشتیم و رفت و آمد خانوادگی گرمی بین ما برقرار بود . خسرو دو سال از من کوچکتر بود ، دوران بچگی اش را به خوبی به یاد دارم که با همه کوچکی جثه اش از دیوار راست می رفت بالا ! هروقت به منزلشان می رفتیم پیش از آنکه در را از روی ما باز کنند ، مثل راسته آهنگران ، صدای تق و توق از آنطرف دیواربگوش می رسید ! خسرو بیشتر وقتها با چکش و دسته هاونگ و یک قوطی خالی روغن نباتی مشغول درست کردن چیزی بود ، و مدتها سرگرم می شد و تلاش می کرد که مثل بچه های بزرگترآن زمان بتواند یک ماشین پلیتی برای بازی خودش درست کند علاقه او به این کارها تا حدی بود که من برای اولین بار اسم قیچی پلیت بری را از زبان او شنیدم و در دست او دیدم ! و این در زمانی بود که خسرو فقط 5 سال سن داشت ! رفته بودیم منزلشان ، توی حیاط و زیر پنجره اطاق نشسته بود و داشت با یک قوطی خالی روغن " کلارا " کلنجار می رفت ، تا مرا دید گفت : " تو بلدی یه ماشین برام درس کنی ؟ " به او گفتم : " ها بلدم اما برو کارد بیار تا با چکش قوطیه از وسط نصفش کنم " جواب داد : " نه بابا کارد برای چه ؟! بذار تا برُم قیچی پلیت بری بیارُم "  از توی منزل و اطاق هایشان همیشه بوی کتلت و ماهی بریان می آمد ، مادرشان همیشه از بچه ها بر سر خوردنشان گله مند بود و می گفت : " هر چی دوروس می کنوم هی میگن بازم اوزیپو دوروس کِردیه ؟! یا خودت بخورش یا بوام یا برو بریزش تو جوب ‍! اِی قلیه موهی ، موئیش سرخ کرده نبید یا اووِش زیاد بید خونیه میذارن روسرشون ! " مادرش درست می گفت ، اینها سه برادر و دو خواهر بودند ، دخترها و برادر بزرگشان محمدعلی ( مندلی ) اهل بهانه نبودند اما رضا و خسرو بدعادت و ایرادی بودند ! هر دو اینها عاشق غذاهای خشک و سرخ کرده بودند ! هر موقع منزلشان بودیم و غذا هر چه بود ، غذای آنها یک بشقاب ماهی سرخ کرده و یا کتلت بود ! درنتیجه این خوردنشان بود که در ایام نو جوانی همیشه درگیر جوشهای چرکی صورتشان بودند ! این جریان را هم یکبار به یاد دارم که پدرشان داشت سرشان غر میزد و این موضوع را هم به آنها گوشزد می کرد که هر دو برادر زدند زیر خنده و رضا با خنده گفت :

" هاوولا حالا دیگه بوام دکتر هم شده ! " از محله کفیشه که به پیروزآباد نقل مکان کردیم حدود چهارسال ارتباطمان قطع بود و فقط از طریق پدرها که سر کار همدیگر را می دیدند از حال هم خبر داشتیم . نوروز سال 44 خانواده ما و حسنیان دوباره قید دوری راه را کنار گذاشتند و ارتباط دوباره برقرارگردید هم من و هم خسرو کمی بزرگتر شده بودیم و هر دو عاقلانه با هم دست دادیم وکنار هم نشستیم . خسرو ساکت تر و کم حرفتراز سابق به نظر می رسید وقتی این را با صدای بلند گفتم مادرش نگاه مسخره ای به او انداخت و با صدای زمختش گفت : " نه بوام حالاشه نبین ، یه فلز خرابیه که نگو ! " دود سیگار چنان حنجره این مادر را خراب کرده بود که کوچکترها از صدایش می ترسیدند ! در همان اوضاع و احوال بچگی گاهی توی منزل خودمان صدایش را تقلید می کردم و بچه ها را می خنداندم ! خدایش بیامرزد ، زن شوخ طبع و بذله گویی بود ، یکی از روزها که به منزل ما آمده بودند و بزرگترها توی پذیرایی گرم صحبت و خندیدن بودند و من با بچه های مهمان و بچه های خودمان توی حیاط و پشت به درب پذیرایی نشسته بودم وسرگرم ریگ بازی بودیم و گاهی بیخیال ادای حرف زدن مادر خسرو را در میاوردم و آنها کروکر می خندیدند که یکهو صدای فحش دادنش را از پشت سر شنیدم و یک دمپایی پشت کمرم نواخته شد و بچه ها زدند زیر خنده و من هم با خنده و ادا درآوردن و جست و خیز، برگشتم دیدم بالای سرم ایستاده و اگر جاخالی نداده بودم دمپایی بعدی پس گردنم فرود می آمد ! دوران بچگی خیلی زود گذشت و روزگاری رسید که با خسرو توی یک دبیرستان درس می خواندیم – دبیرستان ملی آریا – سر لین یک احمدآباد ، او سال سوم و من سال چهارم بودم ، ما گاهی زنگ آخر یک کلاس معلق داشتیم و من تا وقت حرکت اتوبوس اختصاصی دبیرستان ، توی احمدآباد ، از این کتابفروشی به آن یکی و گاهی توی بازار صفا پرسه میزدم تا یک ساعت سپری شود ، پدر خسرو که می دانست من از پیروزآباد تا لین یک احمدآباد را روزی دوبار رفت و برگشت دارم گویی پاطوقش شده بود سر لین یک و جلو سینما ایران ! که هفته ای دوسه بار سینه به سینه با هم برخورد کنیم ! هرچه از خوش برخوردی این مرد بگویم کم گفته ام ! با همه ندار بود و درب منزلشان به روی همه باز وسفره شان همیشه گسترده ! بعد از اینکه احوال همه را می گرفت ، اصرار می کرد :

" عامو ظهرها که دبیرستانتون تعطیل میشه بجایی که ئی همه راهه بری و دوباره برگردی سرکلاس ، ظهر ها بیا منزل ما خوراک بخور، عامو ما با آغات از قدیم خونه یکی بودیم رودرواسی نکن ! " عجیب اینجاست که برخوردمان همیشه غافلگیرانه بود و هیچگاه نشد که یک بار بتوانم در بروم و همیشه هم این پیرمرد با اخلاق ، این تعارف را تکرار می کرد ! سال اولی که رفته بودم دبیرستان ملی آریا در هر برخوردی با مش محمد حسن قولی می دادم و رد میشدم تا اینکه سال بعد مسئله جدی تر شد و در محل کار هم به پدرم اصرار می کرد ، سال 49 بود که شنیدم بعد از بیست سال یا بیشتر اقامت در جمشید آباد به منازل بهمنشیر ( شیروانی قرمزها ) نقل مکان کرده اند ، اینبار پدر خسرو هر وقت مرا می دید می گفت : " خوش غیرت حالا خو دیگه اومدیم نزدیکتر، دیگه چرا نمیای پیش ما ؟! "  توی دبیرستان این جریان را با خسرو در میان نهادم و به او گفتم : " آغات هر وقت ما را می بینه مزاحم می طلبه ! " خسرو خنده ای نمکین بر لب جاری ساخت و گفت : " خو بابا راس میگه بجایی که ئی همه راهه بری و برگردی ، با هم میریم خونه ناهاره با هم می خوریم و یه استراحتی می کنی و حتی فرصت داری درسی هم بخونی تا دوباره بعد از ظهری بری دبیرستان ، ئی خونه جدیدمون هم دور تا دورش باغه وجون میده برای درس خوندن ، بیا نه ، ننم هم قلیه ماهی دبشی دروس میکنه ! " احساس کردم که جای نه گفتن نیست و از آن گذشته خودم دوست داشتم توی این منازل شیروانی قرمز و باغی را که داشتند ببینم ، مخصوصاً منازل سرنبش و نزدیک به خیابان اصلی مثل منزل پدر خسرو که از دو ضلع درون باغ محصور و تا حدی شبیه به منازل کارمندی بریم و بوارده بودند. بنا براین به خسرو گفتم :

" باشه کا حتماً ، اما فقط  روزهایی که بعد از ظهرش امتحان داریم مزاحم میشم " گفت : " نه بابا تو هر روز هم که بیای منزل خودته ، حالا دیگه مثه هم شلوغ پولوغ نیسیم ، فقط بوام و ننم هسن و خودم و یه گاهی هم بچه های ممدلی میان اونجا "  بار اولی که رفتم و به ننه سلام کردم پکی به چوب سیگارش زد و گفت : " علیکم ننه ، چه عجب بندِ بریدی؟ ! " آن روز که رفتم ، ناهار برنج و قلیه ماهی بود ! چیزی که علاقه زیادی به آن داشتم ! و روزهای بعد هم ننه انگار بخاطر سپرده بود که چه روزهایی به منزلشان میروم ، چون هر وقت با خسرو از درباغ وارد می شدیم بوی قلیه همه جا پخش بود ! و آن موقع بود که من و خسرو نگاهی به هم می انداختیم و میزدیم زیرخنده ! تنها عیب این قلیه این بود که برخلاف قلیه ماهی که مادرم تهیه می کرد ماهی اش سرخ کرده بود ، کمی خوشمزه تر اما ثقیل و دیرهضم بود ! منزلشان از سکوت خوبی برخوردار بود مگر گاهی که دو پسر محمدعلی به آنجا می آمدند و وقتی سر وصدا ایجاد می کردند خسرو ناجور باهاشان برخورد می کرد و یکی از روزها چنان مشتی به قسمت پایین کمر یکی شان کوبید که پسرک برای لحظاتی رفت و برگشت ! وهماندم بابا بزرگشان به خسرو توپید : "  قرتی ولو! احمق سی چه  ایطور میزنیشون ؟! " و خسرو هم داد زد : " خو ببین میذارن یه لقمه کوفت از گلومون بره پایین ؟! پدر ومادره آوردن انداختنشون اینجا خودشون معلوم نیس رفتن کدوم گوری ! " کمی بعد هر دو پسرک از ترس عامو به خواب عمیقی فرو رفتند و بابابزرگ هم سیگاری آتش زد و بعد رفت خوابید و غائله ختم به خیر شد ! و باز سکوت حکم فرما شد ! من هم سرم رفت تو کتاب . اردیبهشت سال 52 که دوران خدمت سربازی من شروع شد دیگر خسرو را ندیدم مگر هفده سال بعد یعنی سال  69، که آمده بود دزفول منزل پسرخاله اش و همین پسرخاله در بعد از ظهر آنروز با من تماس گرفت و گفت : " بعد از سالها یه راه گم کرده ای اومده پیش ما ، گوشیه بهش میدم ببین می شناسیش ؟ " به محض سلام کردن صدای خسرو را شناختم و طبق قرار ، ساعت 9 شب رفتم سراغش . تا مرا دید خندید و با صدای بلند و لهجه آبودانی گفت : " ووهههه وولک چرا شدی شکل عاموها ؟! " من هم به او گفتم : " آخه الان شیش ساله که عامو ام ! " و پس از سالها همدیگر را درآغوش گرفتیم ، برخلاف من که موها را ریخته بودم او آن موهای قیرگون و پرو تپیده و سبیل چنگیزی را داشت و هنوز هم ورزیده و اهل فوتبال بود ! قابل ذکر است که خسرو از پدر دوانی و از مادر دزفولی بود و حالا آمده بود دزفول بخاطر فروش ملکی که پدرش از سالها قبل در دزفول داشت . دیدار ما ، در آنشب یک دیدار فراموش نشدنی بود و هر چند که نشستیم و خاطرات را مرور کردیم اما خودش هم یک شب خاطره انگیز بود ! خسرو در آنموقع در شرکت نورد لوله سازی اهواز کار می کرد که ما تا آنموقع اصلاً از این جریان بی اطلاع بودیم ! در آن شب خبرهای جالبی را از زبان خسرو کشیدم بیرون ! از جمله اینکه مادرش سال 63 در سن 80 سالگی فوت کرده بود و پدرش یک سال بعد زن گرفته بود ! شیرینی خنده های آنشب و دیدار سه ساعته ما غنیمتی بود که دیگر هیچگاه پیش نیامد ! آدرس و شماره تلفن به یکدیگر دادیم اما چون هر دو درسربالایی زندگی بودیم خیلی زود همه چیز فراموش شد !
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:11  توسط فرخی  | 

ژرژ یونانی و پسران

 

با سلامی گرم خدمت دوستان و همشهریان عزیز ، فکر نمی کنم که نسل جدید آبادان بدانند این ساختمان مربوط به چه چیز یا چه کسی بوده . تنها عکاسی که از خیلی قدیم ساختمان نمونه و مشخصی در آبادان داشت همین عکاسی " ژرژ یونانی و پسران " بود  ، یک ایرانی یونانی تبار و با لهجه ای کاملاً تهرانی ، کسانی که با آقای ژرژ سر وکار داشته اند ازخیاطانی همچون " لایت " و" طاهر زاده " که برایش لباس می دوخته اند تا مشتریان عکاسی اش ، همه از بر خورد خوب و اخلاق و رفتارش به نیکی یاد می کنند بنا به اظهار نظر تنی چند از معمرین محترم که می شناسم اولین عکاس مدرن آبادان بوده است ، ایشان عکاس مراسم و بازدید های شرکت نفت هم بود ، درزمستان سال 51 که از طرف دبیرستان  ، ما را برای دیدن درون پالایشگاه برده بودند  در پایان برنامه که  ما را برای دیدن اسلاید ها و فیلم هایی ازعملیات قدیم و جدید شرکت نفت ایران خصوصاً ساخت اسکله جزیره خارک برده بودند آقای ژرژ یونانی با دوربینی که به گردنش آویخته بود درآنجا حضور داشت ، ایشان در آنموقع 50 ساله مردی بود که کاملاً کپی آلفرد هیچکاک نویسنده داستانهای تخیلی و جنایی در آمریکا بود و بسیار خوش سر وزبان . روزی آقای فرزانپور، پیرمرد 80 ساله ای که در همسایگی ماست ، برایم خاطره ای ازدوران نو جوانی اش که در آبادان به کار بنایی برای ساختن منازل شرکتی مشغول بوده  تعریف کرد : وی در سال 1324 برای خرید یک دوربین عکاسی به سراغ آقای ژرژ رفته و یادش هست که وقتی وارد مغازه عکاسی شده به آقای ژرژ گفته : " یه دوربین خوب می خوام " و او هم با خنده جواب داده : " یه دوربین خوب بهت می دم که هیچوقت خراب نشه " وآقای ژرژ یک دستگاه دوربین آگفا ساخت آلمان به مبلغ ده تومان به او فروخته و جالب اینکه آقای فرزانپور هنوز دوربین مذکور را دارد ! و ساختمان نمونه عکاسی ژرژ یونانی و پسران  هنوزهم در خیابان شهرداری پا برجاست ! اما خودش معلوم نیست کجاست ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:39  توسط فرخی  | 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

 قسمت  پنجم - آخرین قسمت - "  پاساژ را خیلی راحت پیدا کردم اما با اینحال شک و تردید داشتم که سید جواد مال اینکارها باشد ! ولی به هر حال شاید این راهی بود که خدا در جلوی پای من قرار داده بود! داخل پاساژ وارد اولین کتابفروشی شدم ، طرف داشت چرت میزد ! خسته نباشیدی بهش گفتم و  پرسیدم : " با عرض معذرت ، در بین همکارانتان در این پاساژ ، از بچه های آبادان دارید ؟ " گفت : " در گوشه سمت چپ طبقه همکف داریم ، سید یعقوب موسوی را داریم که خوزستانی است اما بچه کجاست نمی دانم  " از تشابه تقریبی فامیل معرفی شده بسیار خوشحال شدم و آنرا به فال نیک گرفتم ! خیلی راحت مغازه  سید یعقوب را پیدا کردم ، سید مرد میانسالی بود با قبای خاکستری و عمامه مشکی و حالا درگیر صحبت با شاگردش بود ، فارسی را سریع للهجه و با لهجه غلیظ عربی صحبت می کرد ، سید یعقوب خوب ما را تحویل گرفت اما گفت : " من بچه اهوازم و این سید جوادی را که منظور شماست من نمی شناسم اما دو مغازه آنطرفتر ، سید حیدرموسوی ، بچه آبادانه و ایشون شاید بشناسه " ازش تشکر بسیار کردم و رفتم سراغ سید حیدر، اما متاسفانه مغازه اش تاریک بود و یک قفل بزرگ هم به در زده بود ! از این وضع خنده ام گرفت اما نومید نشدم ، پیش خودم گفتم شاید رفته باشد خرید و یا دنبال کاری ، و احتمال دادم شاید نیم ساعت دیگربرگردد . به این خیال شروع کردم به دیدن انبوه کتبی که توی این انتشاراتی ها روی هم انباشته شده بود ! نیم ساعت بعد که برگشتم هنوز مغازه سید حیدرقفل بود ، مجدداً رفتم سراغ سید قبلی و ازش شماره مبایل سید حیدر را خواستم ، گفت : " حد اقل از این بابت  می تونیم کمکت کنیم " و با بررسی مبایلش شماره مبایل  سید حیدر را به من داد و پس از تشکرزیاد راه افتادم و دوباره برگشتم بازار و پس از خرید مایحتاج ، با تنی خسته و پاهایی که بزور برداشته می شد ، راه هتل آل یاسین را در پیش گرفتم .

بعد از ناهار ، وجودم خواب عمیقی را می طلبید . ساعت پنج و نیم بعد از ظهر با زمزمه بچه گانه و شیرین رضا - نوه ام –  از اطاق دیگر که داشت برای پدر ومادرش چیزهایی تعریف می کرد از خواب بیدار شدم ، یک خواب سه ساعته حسابی سرحالم آورده بود . کمی بعد با سید حیدر تماس گرفتم وجریان را با او در میان گذاشتم ، گفت : " من الان مشهد هستم اما شماره مبایل پسر عموم سید صادق را به شما میدم و این آقا می تونه در یافتن سید جواد به شما کمک کنه ، چون اغلب جنگزدگان آبادانی در" یزدان شهر" قم و در همسایگی یکدیگر زندگی می کنند و خاطرتون جمع باشه که سید جواد را حتماً پیدا می کنید ! " به این ترتیب جای امیدواری بود که داشتم به گمشده ام نزدیک می شدم ! بعد از تشکر بسیار از سید حیدر، با پسر عموی او تماس گرفتم و خودم را به او معرفی کردم ، و قضیه جستجویم برای یافتن سید جواد دوست قدیمی ام را با او در میان گذاشتم ، سید صادق با زبانی بسیار گیرا و محبت آمیزو لهجه عربی با من به صحبت پرداخت وابتدا با خنده گفت : " آقای فرخی بسیار خوشبختم از آشنایی با جنابعالی اما امکانش هست که بپرسم شماره مبایل منو از کجا گیر آوردید ؟ "  پاسخ لازم را که به او دادم ، خنده ای کرد و گفت : "  آهان بسیار خوب ، حالا این سید جواد دوست شما چه مشخصاتی داره ، چیزی ازش به یاد دارید ؟ " به او گفتم : " همین قدر می دانم که تولد 31 است  و دختر بزرگش الان 40 سال سن دارد ! " سید صادق زد زیر خنده و گفت : " آقای فرخی عزیزبرای بنده همین قدر کافی است و خاطرتون جمع باشه که دوستت را برات پیدا خواهم کرد اما من الان دارم میرم برای تعمیر قفل درب ماشینم و تا یک ساعت دیگه با شما تماس می گیرم " درست یک ساعت بعد همین آقا با من تماس گرفت : " آقای فرخی  آدرس دوستت را برایت پیدا کردم والان نزدیک منزلش هستم  اما آدرسشون یک طوریه که می ترسم بیایید یزدان شهر پیداش نکنی ، شما فردا بیائید یزدان شهر جلو رستوران لاله پیاده بشید و با من تماس بگیرید تا بیام سراغتون  اما اگر از ساعت 9 ببعد تشریف بیارید  من سر کارم هستم و محل کارمن هم  روبروی پل نیروگاه و نزدیک حرم واقع شده بنام شرکت ساختمانی صادق ، ازهمونجا من با ماشین خودم شما را می برم منزل سید جواد ، چطوره ؟ "  به او گفتم : " یک دنیا سپاسگزارم اما می ترسم بدون اطلاع قبلی اگر فردا رفتیم نکنه یه وقت خونه نباشه " آقای موسوی گفت : " آهان اینم یه حرفی ، پس من میرم خودشه هم ببینم اما اسم کوچیک شما چیه ؟ بهش بگم کی دنبالت می گرده ؟ "  اسمم را به او گفتم و  تماسمان را که خاتمه دادیم از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم ! آقای فرشادی – پدر عروسم – او هم به خاطر من چنان به وجد آمده بود که مرتب می خندید و ابراز شادمانی می کرد ! چند دقیقه بعد داشتم دوش می گرفتم که صدای زنگ مبایلم را شنیدم ، آقای فرشادی گوشی ام را برداشت و با طرف مقابل به صحبت پرداخت و سپس از لای درب حمام گوشی را بدستم داد و با خوشحالی گفت : " بیا خودِ  سید جواده ! " ، اینبار صدا صدای سید جواد بود که پس از 32 سال بگوشم رسید ! از صدایش هیجان می بارید ! او پس ازسلام و احوالپرسی و اینکه چطور پیدایش کرده ام و سید حیدر و سید صادق را از کجا می شناسم ؟ ! گفت : " رجب صدات همون خودشه ! " و بعد هم اصرار ورزید : " بگو آدرست کجاس ؟ همین الان من می خوام بیام پیش ات ! "  ازش خواهش کردم آرامش خودش را حفظ کند و عجله نکند چون ساعت ده و نیم شب بود نخواستم توی زحمت بیفتد ، به او گفتم : " سید این وظیفه ما است که خدمت برسیم ، عجله نکن ، اینهمه سالها را گذرانده ایم ، یک امشب هم به یاری خدا خواهد گذشت ، و قرار شده  که فردا به اتفاق سید صادق بیاییم منزل شما  "

دوشنبه ساعت 9 صبح روز14 شهریور: پس از صرف صبحانه به اتفاق پسرم – ابراهیم – از هتل زدیم بیرون ، کوچه را که طی می کردیم ابراهیم خمیازه ای کشید و با خنده گفت : " این نتیجه چای نخوردنه ! " به او گفتم : " تو فکر نباش ، چند دقیقه دیگه به سید جواد میگم یه چای دبش عربی برات بیاره " از سر خیابان اراک ، تاکسی دربست گرفتم تا پل نیروگاه و هنوز مسافتی مانده به  دفتر شرکتی که سید صادق  آدرس داده بود ، ابراهیم تابلوش را خواند . دو نفر در این شرکت بودند ، یکی از آنها مسن تر بود با موهایی مجعد و فلفل نمکی و تپیده و ریش و سبیلی پرفسوری  درکنار میزش سرپا ایستاده بود وچهره سبزه اش داد می زد که بچه گرمای آبادان است ، همین شخص جواب سلامم را با خوشرویی  داد و از لهجه اش فهمیدم که خود سید صادق است ، خودم را که به او معرفی کردم  ، با خنده جلو آمد و با من دست داد  و ندیده مرا در آغوش گرفت و صورت یکدیگر را بوسیدیم و گفت : " به به همشهری عزیز جناب فرخی بفرمایید چند دقیقه بنشینید تا به اتفاق هم حرکت کنیم و دیگه امروز بعد از 32 سال رفیقتو می بینی ! " ابراهیم را که داشت مرتب از ما عکس می گرفت به او معرفی کردم و نشستیم . سید دولیوان چای خوشرنگ جلو ما گذاشت ، ابراهیم با دیدن چای لبش به خنده باز شد و تا آمد چیزی بگوید من پیش دستی کردم : " تازه این چای آقا سید صادق است و حساب سید جواد هم جداست ، امروز همه اش چای سیدی خواهی خورد ! " لیوان چای خودم را هم به او دادم چون خودم اهلش نیستم . در همین وقت بود که صدای مبایلم درآمد ، احساس کردم که باید سید جواد باشد و حدسم درست بود ! خیلی نرم و با متانت گفت : " آقا رجب ، پس چرا.. " به او گفتم : " کم طاقت نشو سید الان من به اتفاق پسرم توی دفترساختمانی هستیم و به اتفاق آقا موسوی داریم میآییم  " و بعد زدم زیر خنده و به او گفتم : " سید ، من 32 سال طاقت کردم و حالا شما هم 32 ثانیه طاقت بیار ! " آقای موسوی سفارشات لازم را به کارمندش داد و راه افتادیم ، وقتی پشت فرمان نشست خندید و گفت : " هان ، رفیقت کم حوصله شده  ؟  " سید در حال رانندگی برایم تعریف کرد که فرهنگی بازنشسته است و از سال 62 در قم اقامت دارد و الان هم جهت سرگرمی در این شرکت ساختمانی مشغول کار است او همچنین  خیابانها و ساختمانها ی مسیر را به من معرفی می کرد تا اینکه  ده دقیقه بعد در یک خیابان فرعی خلوت توقف کرد و گفت : " این هم خونه سید جواد " و خودش هم پیاده شد و زنگ ساختمان را زد ، به ابراهیم سپرده بودم از صحنه بر خورد ما فیلمبرداری کند ، کمی بعد پیر مردی خندان با سری قرمز وشسته تر از سرخودم وموهای دور سرو ریشش مثل برف سفید و دهانی بی دندان در را باز کرد و آمد بیرون ! اما هر چه بود خود سید جواد بود و می خندید ! و همه خاطرات ریز و درشت را در وجودش داشت ! همدیگر را پس از سی و دو سال در آغوش گرفتیم و در همان حال گفتم : " نه ماشاالله سید جواد هنوز سرحاله " سید صادق هم با خنده گفت : " ها والاه  کوچولو کوچولو ! " حتماً منظورش این بود که نه هنوز پیر نشده ایم ! از سید صادق تشکر بسیار کردم و او چون موقع کارش بود عذر خواهی کرد و رفت و سید جواد من وابراهیم را به داخل ساختمان راهنمایی کرد ، برایم باور کردنی نبود ، با خودم گفتم : " نکند این هم یکی از آن خوابها باشد ! " این را وقتی به سید گفتم خندید و گفت : " نه دیگه مطمئن باش ! "  چند دقیقه بعد نامه ای را از توی کیفم در آوردم و جلو سید گذاشتم و گفتم : " سید جواد این نامه رو می شناسی ؟!  " چهره سید با دیدن نامه مثل مس گداخته شد و خنده و گریه اش با هم در آمیخت و گفت : " بله این خط خودمه و جواب نامه شماس که در زمان آموزش دوران خدمت سپاه دانش از گرگان برایت فرستاده بودم ، تبارک الله ! رجب این نشون میده که شما چقدر دوستدار هستی ! " یک فتوکپی از نامه تحویل سید جواد دادم . تاریخ نامه مربوط به 23/10/53 و موقعی بدستم رسیده بود که سه ماه بیشتر از خدمت سربازی ام باقی نمانده بود ! دوستی ما دوباره احیا شد و دو روز بعد به سید جواد زنگ زدم و ازش خواستم گه مثل دوران جوانی یه جایی بریم  . خندید و گفت : " ما در خدمت شما هستیم آقا رجب ، دوست داری بریم خیابون گردی یا هر چه شما فرمایش کنی "  به او گفتم : " دوست دارم بریم سر خاک مرحوم پدرتان و فاتحه ای بخونیم " گفت : " رجب اذیت می شی خیلی دوره باید بریم بقیع " به او گفتم : " از نظر من تو فکر نباش " قرار مان بر این شد که ساعت 9 صبح روز بعد جلو فروشگاه کفش ملی روبروی درب اصلی حرم منتظرش باشم " روز بعد که رسیدم به محل موعود ، دیدم سید جلو فروشگاه کفش ملی در حال قدم زدن است ! با سید رفتیم قبرستان بقیع بر سر خاک پدر ایشان که بانی بازار فیه  درمنطقه فیاضی  مقابل پیروزآباد بود و مرد بسیار با شخصیت و خاکی و نسبت به زیر دستان بسیار با محبت بود ، و حالا وی با همه ثروت و مکنت ، انتظار داشتم که اطاقی اختصاصی داشته باشد اما اینطورنبود ! مزارش در میان سایر اموات  وسنگ مزارش با دیگران فرقی نداشت و در دیاری غریب آرمیده است ! خدایش بیامرزد . در برگشت به شهر، به یاد سال 58 وارد یک آبمیوه فروشی شدیم و اینبار بجای آب هویج ، آب طالبی خوردیم و بعد هم سید پیشنهاد کرد که  " پس به یاد روزهایی که  گاهی ناهار را بر سر یک سفره بودیم ، امروز ظهرباید پیش من باشی ! " به سید گفتم : " برایت دردسر دارم ، آخر من سالهاست که  مثل سابق نمی توانم هر چیزی بخورم  "  گفت : " ما سر سفره هم غذا می ذاریم و هم میوه  وهم سبزی و هم نون ، توهرچی دلت خواست بخور " به این ترتیب دیگر بهانه ای برایم باقی نگذاشت  و آنروز تا بعد از ظهر مهمان سید جواد بودم  . صبح روز 18 شهریور که آخرین روز اقامت ما در قم بود رفته بودم بازار برای خرید تحفه های ناقابل  اما خوشحال کننده هم برای کوچکترها و هم برای بزرگترها ، مشغول خرید بودم که توی همهمه و شلوغی بازار روی پل ، دوباراحساس کردم که مبایلم زنگ خورد اما هر بار که گوشی را کرفتم دیدم قطع بود ، کمی بعد بیرون از بازار نگاهی به  صفحه گوشی ام انداختم دیدم شماره سید جواد است ! با او تماس گرفتم و معذرت خواستم که دوبار تماس گرفته و من توی شلوغی بوده ام ، سید گفت : " آقا رجب امروز حرکتتون چه ساعتیه ؟  " حرکت ما ساعت هشت و نیم بعد از ظهر بود و سید در آمد و گفت : " پس ببین اگرمیشه بیا یه سه ساعت دیگه هم در کنار هم باشیم ! " که متاسفانه برایم مقدور نبود و عذرم را خواستم چون از طرفی هنوز گشت و خریدم ادامه داشت و از طرف دیگر باید زودترمی رفتم هتل تا با کمک بقیه  آماده رفتن بشویم ، دست آخر سید گفت : " اما آقا رجب دیگه حالا منزل ما را بلد هستی پس زود زود سربزن ، نه مثل اون دفعه بری 32 سال دیگه بیای ، که دیگه ممکنه ما نباشیم ها ! " حق به جانب اوست ، ما دو  دوره سی ساله را پشت سر گذاشته ایم و سی سال سوم با خداست !

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:1  توسط فرخی  | 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

قسمت چهارم :  ساعت از یازده گذشته  بود اما بازار هنوز در جنب و جوش بود قدم زنان با دامادم رفتیم تا ته بازار در آنجا با چهره ای برخوردم که با وجود عینک بزرگ و فتوکرومیکی که برچشمها داشت اما از روی سبیل و دهانش و آنطور که آرنجش را روی ویترین سیگار فروشی جلو مغازه اش تکیه داده بود  شناختمش ! از دوستان و همسایگان سابق سید جواد بود ، زمان نوجوانی اش گاهی همنشین من و سید جواد می شد ، وقتی گذشته را بیادش آوردم خوشحال شد ، درمورد رفیقش – سید - که پرسیدم او هم شهر قم را تأیید کرد و گفت : " دیگه خودش چند ساله رفته اونجا زندگی می کنه ، پدرش سید عباس هم خیلی وقت پیش سرطان گرفتو فوت کرد ، همونجا دفنش کردن اما سید کاظم هنوز هستش ، اون هم با پسراش تو همون میوه فروشی  سر نبش هستن " ازش پرسیدم : " سید جواد توی قم  کارش چیه ؟ رفته آخوند شده ؟ " زد زیر خنده و گفت : " نه خودش آخوند نشده ، اما نمیدونم والا چکار می کنه " ازش تشکر کردم و راه افتادم ، بوی بساط ماهی فروشان ته بازارو صدای آنها : " بیا ماهی تازه ! " و بوی ادویه جات عطاریها و سبزی فروشان وجودم را از خاطرات گذشته  لبریز کرده بود ! برای ظهر باید می رفتیم محله ابوالحسن منزل یکی از دوستان عربم آقای فرحانی که ازشب قبل با او تماس گرفته بودم ، آقای فرحانی با عیالش بارها پیش ما آمده بودند و ما این اولین بار بود که سراغشان می رفتیم ، ساعت از دوازده گذشته بود و هوا بشدت داشت گرم می شد که محسن گفت : " عمو یه کمی هم زودتر بریم که حلوا کنجدی ها آب نشه "

با اطلاعاتی که از سید جواد بدست آورده بودم خوشحال بودم اما حالا کو فرصت قم رفتن ! چهار سال میشد که حسابداری شرکت نوپایی را بدست گرفته بودم و حالا تازه داشت از نظر مالی به جایی می رسید ، بنا براین فرصت قم رفتن دست نداد تا شهریور سال 90 که ابراهیم پسرم از مسجد سلیمان به ما اطلاع داد : " که سفری خانوادگی به قصد زیارت قم در پیش رو داریم ، برای 12 شهریورو بلیط رفت و برگشت با قطار هم آماده است  اما دوبلیط اضافه داریم و آیا شما حاضرید با ما بیائید یا بفروشیم به دوستان ؟ " مگر ممکن بود که چنین فرصتی را از دست بدهم ، شش سال در انتظار رفتن به قم بودم تا اینکه به یاری خدا پیش آمده بود ! هم زیارتی بعد از 34 سال و سیاحتی وهم پیدا کردن سید جواد ، همه می گفتند در شهری به این بزرگی ، نه آدرسی در دست داری و نه شماره تلفنی  چطور می خوای گمشده ات را پیدا کنی ! عجیب اینجاست که از یک ماه قبل به اینطرف چند بار با مرکز مخابرات قم تماس گرفتم که شاید به راحتی بتوانم شماره تلفن سید را پیدا کنم  اما هر بار اعلام می کرد که به این نام شماره ای به ثبت نرسیده !

قم – 13 شهریورساعت 3 بامداد - پس از سی چهارسال ساحت مقدس و نورانی حضرت معصومه ( ع ) را دیدم و تا جا و مکان مناسبی بیابیم  وقت نماز شد و بعد از آن اگرچه  شب را به بیداری گذرانده بودم اما بعد از نماز صبح .. چه بگویم که هیچگاه مثل بقیه خلایق نبوده ام ! در حالی که همراهان شب قبل توی قطار چند ساعتی را خوابیده بودند ، حالا هم به خواب عمیقی فرو رفته بودند ، من هم سعی کردم خودم را به خواب بزنم شاید برای یکبارهم که شده فرشته خواب را فریب داده باشم اما زهی خیال باطل ! ساعت 9 شد و دیدم دیگر درنگ جایز نیست ، صبحانه مختصری از آنچه که باقیمانده توشه راه بود خوردم ولباس پوشیدم ، پدرعروسم که جزء همراهان بود تازه از خواب بیدار شده بود که من ازهتل زدم بیرون ، از کوچه " حرم نما " که رسیدم سر خیابان اراک ، عظمت حرم مطهر مرا به جانب خودش کشید ، بعد از طوافی و ابراز ارادتی ، توی حیاط وسیع حرم ، از یکی از راهنماها ، سراغ  " گذرِخان " را گرفتم که بعد از 34 سال حالا نمی دانستم از چه راهی باید رفت ، خروجی شماره 3 را به من نشان داد و گفت : " از عرض خیابان که گذشتی روبروته " قبلاً در مورد گذرخان و بازارش ، روی گوگل تحقیقاتی کرده بودم و می دانستم که تعدادی از خرما فروشان و سایر کسبه این بازاراز اعراب خوزستانی – جنگزدگان سابق وعراقی های رانده شده هستند که در قم ماندگار شده اند ، هدفم این بود که شاید سید جواد را بوسیله یکی از همین برادران عرب خوزستانی پیدا کنم . اما خیلی زود احساس کردم از این طریق نتیجه ای عایدم نمی شود چون اکثرمغازه داران از اعراب نجفی عراق هستند و تعداد کمی هم که عرب ایرانی هستند اکثراً جوان بودند وتولد بعد از جنگ ! که آنها هم از وجود سید جواد نامی که بچه منطقه فیه آبادان است اظهار بی اطلاعی می کردند . فکرم رفت سرگفته آن مهناوی که بچه آبادان بود ، پیش خودم گفتم " ممکنه سید جواد دفتر انتشاراتی اش را از تهران به قم منتقل کرده باشد " به همین فکروخیال ازخیر بازارخان گذشتم و در خیابان  پشت حرم ، از یک کتابفروشی سراغ مرکز انتشاراتی های شهر را گرفتم گفت " دویست متر جلوتر داخل پاساژقدس "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:50  توسط فرخی  | 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

قسمت سوم : -    سید جواد عاشق دختری از تیر و طایفه خودشان بود و درتعطیلات نوروز سال 50 درسن 18 سالگی ازدواج کرد ! او آنقدر درگیرجریانات عروسی اش بود که فراموش کرده بود مرا دعوت کند ! البته اگر هم دعوت می کرد برایم مقدور نبود که شرکت کنم  چون یک عروسی تیر و طایفه ای بود آن هم درعمق نخلستانی تاریک ! پیش خودم می گفتم : " گویا ازین ببعد دیگر راه من و سید جواد از هم  جدا خواهد شد ! " اما بعداً دیدم که نه ، اشتباه فکر کرده بودم و اصلاً تغییری در رفتار سید حاصل نشد ! جالب است اولین بر خورد ما  پس از ازدواجش در روز 14فروردین سال 51 ! : سید جواد آن روز به اتوبوس دبیرستان نرسید ، توی این فکر بودم که نکند سید از حالا ببعد درس خواندن را بطورکلی کنار بگذارد ! اما نه ، کمی بعد زیر سایه رواق جلوکلاسها و نزدیک پله ها داشتم قدم می زدم  که دیدم سید با کت وشلوار دامادی  و کیف مشکی اش از پله ها آمد بالا ! وتا مرا دید پیش از آنکه حرفی بزند به او گفتم : " باشه ! حالا دیگه ئیطوره ؟! منم برای عروسیم خبرت نمی کنم ! " پوزخندی بر لب آورد و دستش را گذاشت روی سینه و گفت : " رجب ، شرمنده ، بخدا یادت بودم اما نمی دونستم کیه بفرستم سراغت که خونتونه بلد باشه ! " و بعد هم دست انداخت دور گردنم و پیشانی ام را بوسید و من هم صورتش را بوسیدم و بهش تبریک گفتم . او برای اینکه مرا بخنداند در آمد و گفت : " حالا انشاالله برای زن دومم خبرت می کنم ! " و با این حرف حسابی مرا خنداند !   سید یک کلاس از من پایینتر بود و متاسفانه در آن سالی که ازدواج کرد در سال چهارم دبیرستان باز هم رد شد ! بنده در شهریور 51 دیپلمم را گرفتم و در اردیبهشت 52 به خدمت اعزام شدم و سید جواد را تنها گذاشتم ! بعد ازخدمت تازه در بانک صادرات دزفول استخدام شده بودم اما در هر فرصتی که به آبادان می رفتم سید جواد را نمی دیدم چون در حال گذراندن دوران خدمت  سپاه دانش بود ، آخرین باردر خرداد 58 ، سید را سر نبش بازار فیه و طبق معمول جلو مغازه عامو سید کاظمش ملاقات کردم و این ملاقات هم پس از شش سال صورت می گرفت ، نشسته بود روی یک چهارپایه و من از پشت سر روی چشمهایش را بستم ! سید تا آن موقع هنوز بیکار بود ! اما احتیاجی هم به کارکردن نداشت ، ساعتی در کنارهم بودیم و اطراف بازار را با هم گشتی زدیم ومرا به آب هویجی دعوت کرد ، موقعی بود که اوضاع آبادان در هم و برهم بود و هرگروهی ساز خودش را میزد ! هیچ باور کردنی نبود که دیدار بعدی من با سید جواد 32 سال بعد اتفاق بیفتد !! سال 59 شعله های جنگی نا خواسته آبادان را در برگرفت و تنها مدافعین در آنجا ماندند . جمعیت اهل آبادان در شهرهای دیگر خوزستان و در تمام نقاط کشورپراکنده شدند ! خود من هم با زن و دو بچه قد و نیم قد شبها را دردزفول درمنزل نقلی مان که هیچگونه جان پناهی نداشت به سر می بردیم اما قادر به زندگی در اردوگاهها نبودیم ، جان پناه ما ، سوره مبارکه آیت الکرسی بود که خودم و عیالم هر شب قراعت می کردیم ! با این اوضاع و احوال ، شبی را هم که راحت می خوابیدم خواب سید جواد را می دیدم ! آن هم در چه شرایطی ؟ ! همه اش در حال آوارگی و راه رفتن روی پیاده روها در شهری که بوئی از جنگ حس نکرده بود ! سال 70 در سفری که از بوشهر برمیگشتم یک استوار نیروی دریایی ، بچه آبادان ، همسفرم بود و تعدادی از دوستان ما را هم می شناخت ، گفت : " سید جواد درتهران درموسسه کانون نشرکتاب کارمی کند "  در سال 76 در سفری که به تهران داشتم پس از تلاش بسیاربه این موسسه رسیدم اما کارکنان آن از وجود چنین کسی اظهار بی اطلاعی کردند ! و این بگذشت تا اینکه در اردیبهشت سال 84 جهت همراهی با یکی از دو دامادم که مدرک اصلی لیسانسش را از بایگانی دانشگاه آزاد آبادان طلبکار بود ، راهی آبادان شدیم ، بعد از جنگ ،  این تنها سفری بود که با فرصت کامل و بی دغدغه خاطر، انجام میشد و یکی از اهدافم رفتن به بازار فیه و تحقیق در مورد سید جواد بود . کارمحسن دامادم زیاد طول نکشید و بعد جهت تجدید خاطره و تهیه عکس هایی از منزل و کوچه سابقمان که هنوز نسبتاً بکر باقی مانده بودند راه افتادیم و در کنار مقبره " سید شوبَر" از تاکسی پیاده شدیم ، این مقبره در آن زمان وسط زمین بکری قرار داشت با چند قبر خاکی و دیواری که  شرکت نفت بدور آن کشیده بود . از کنار بلوارتا پای دیوار آنطرف قبر سید را از درون خاک نرمی عبور کردیم که سالها زمین فوتبال ما بچه های آن حوالی بود ! و بعد رفتیم سراغ کوچه خاطراتم و عاقبت سراز بازارفیه درآوردیم ، بازار سرپوشیده شده بود ،  بقالی سابق سید کاظم حالا به سوپر میوه تبدیل شده بود و از قبل می دانستم که کارکنان سوپر پسر عموهای سید جوادند ، رفتم سراغشان با سلامی و احوالپرسی ، اخمهایشان در هم بود ! به یکیشان که پای ترازو نشسته بود نزدیک شدم و به او گفتم " من با سید جواد پسر عاموی شما همکلاس و دوست صمیمی بوده ام و خیلی دوستدارم ببینمش ، الان کجاست ؟! " طرف بدون اینکه اخمهایش از هم باز شود جواب داد : " قم زندگی می کنه ، سال 76 اینجا بوده و رفته و دیگه هم ازش خبر نداریم " ازش پرسیدم : " آدرسی یا شماره تلفنی ازش ندارید ؟ " گفت : " نه نداریم ، هیچ ارتباطی هم با هم نداریم ! " ازگفتار و چهره شان می بارید که رابطه شان با جواد حسنه نیست ! آنها حتی جواب خداحافظی ام را هم ندادند !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:39  توسط فرخی  | 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

قسمت دوم

"    دبیرستان ملی آریا مرا بی دردسر پذیرفتند ، ریاست دبیرستان با آقای " تراب مهندسی " بود که یک مقدارهم با لهجه آذری و شیرینش  مرا نصیحت کرد که قدر زحمات بابا را بدانم و از درس کوتاهی نکنم و .... از توی حیاطِ دبیرستان ، به جزیک قطعه مربع شکل از آسمان لایتناهی هیچ چیز دیگری پیدا نبود ! حق ثبت نام در این دبیرستان برای سیکل دوم 810 تومان و استفاده از کارت اتوبوسش 210 تومان بود اما چون یکماه از سال گذشته بود آقای مهندسی تخفیفات لازم را به ما داد . صبح روزبعد که سوار اتوبوس دبیرستان شدم خیلی دمغ بودم ، پانصد مترآنطرفتر در ایستگاه بعدی چهره ای آشنا آمد بالا و آن هم سید جواد بود ! تا مرا دید با شتاب آمد بطرفم و در کنارم نشست و بوسه هایی ردو بدل شد واز اوضاع و احوالم پرسید وگفت : " هان رجب چرا اینقدر پژمرده شدی ؟! " گفتنی ها زیاد بود ! خود سید تازه سال سوم بود !  یک اتفاق جالب این که مبصر کلاس ما توی دبیرستان ملی آریا ، فوتبالیست معروف آنزمان - پرویز مظلومی بود ! ازآن پس من و سید جواد  چه دراتوبوس  دبیرستان و چه شبها برای درس خواندن زیر چراغهای حاشیه نخلستان بازارفیه  در کنار هم بودیم  . از ساعت 9 شب به بعد که بازار تعطیل می شد سید جواد با پتویی بر ترک دوچرخه اش از ته بازار پیدایش می شد ، من اغلب وقتها یک ساعت قبل از او در آنجا قدم می زدم جواد می آمد و زیر اولین پایه برق نزدیک به دهانه بازارو پتو را پهن میکرد و مینشست به درس خواندن ، گاهی هم نگهبان ِ دشداشه پوش بازارمی آمد به سلام و علیکی و به فاصله ای از ما می نشست و چماقش را در بغل می گرفت و جعبه آهنی مخصوص توتون و کاغذ سیگارش را درمی آورد و سیگاری می پیچاند . در آن موقع هنوز نخلستان برق نداشت و برق منزل پدر سید جواد را سر شب یک ژنراتورخانگی تأمین می کرد و سید به شوخی می گفت : " موتور برق دیگه از ساعت ده و نیم یا نهایتاً یازده خاموش می شه و تا صبح برق ما از فانوس تأمین میشه ! " به غیر ازآن ، درروزهای تعطیل وآفتابی زمستان تا بهار سال بعد ، ادامه درس توی باغ خصوصی پدر سیدجواد در عمق نخلستان و درحاشیه بهمنشیرزیبا و چه جایی بهتر از این برای درس خواندن " بنال بلبل عاشق که جای فریاد است ! " سید جواد هم تلاش زیادی بخرج می داد اما یک مقدار حواسش جای دیگری بود ! پدراو از لحاظ مال و مکنت قوی حال بود اما منه خوشبخت که فرزند یک کارگرزحمتکش پالایشگاه بودم باید درفکرمی بودم که لحظه ای را به غفلت از دست ندهم ! در این باغ علاوه بر نخلهای کوتاه و بلند یک درخت کنار سر سبز و تنومند هم بود که با هر بادی مشتی کنار رسیده روی زمین می ریخت ! یکی از نگهبانان بازار فیه باغبان همین باغ هم بود و همیشه در این باغ ، سبزیجات و باقلا و خیارو کدو تنبل و گوجه هم می کاشت . اما از سکوت باغ چه بگویم که گهگاهی صدای یک قمری از فراز نخلها بگوش می رسید و بر دل می نشست و بعد هم صدای یکنواخت و آرامش بخش پالایشگاه از آنهمه فاصله ! صدایی که ازنزدیک پالایشگاه به سختی شنیده میشد !  و گاهی هم صدای آوازعربی قایقرانی که در حال صید ماهی بود سکوت را خش می انداخت ! دم غنیمت بود ، گاهی از منزل یک نان با خودم به آنجا می بردم و برای ناهار با دوتا گوجه نیمه رس می خوردم و گاهی هم سید مانع این کارم میشد و بدو می رفت منزلشان که بفاصله کمی از باغ قرار داشت و ناهار دونفری مان را توی یک سینی بر سر دست می آورد که معمولاً یک دیس برنج و یک ماهی صبوربزرگ بود ! – دهنتان آب نیفتد ! -

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:10  توسط فرخی  | 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست !

 قسمت اول :

در آبادان با سید جواد از دوران ابتدائی همکلاس بودیم تا به دبیرستان رسیدیم ، از همان وقت بچه آرام وکم حرف و با وقاری بود ، خیلی آرام و شمرده حرف میزد و هیچوقت ندیدم از کوره در برود و یا بد دهنی کند ، در دوره دبیرستان دوستی ما محکمتر شد  . روزی که من توی دبستان زاینده رود سر کلاس چهارم ابتدائی نشستم ، سید جواد دو سال قبل ازمن شاگرد آن دبستان بود و طولی نکشید که با هم به دبستان ارشدی منتقل شدیم و بعد از پایان دوران ابتدایی ، دبیرستان دانش 2 ( بزرگمهر) که همیشه با کمبود دبیر مواجه بود انتظار ما را می کشید . دو سال بعد در سال دوم متوسطه سید مردود شد و پدرش او را به دبیرستان دیگری برد، از سید بی خبر بودم تا اینکه چند ماه بعد سر نبش بازارفیه دیدمش ، معمولأ پاتوقش آنجا بود جلو مغازه بقالی و چهار دهنه عامو سید کاظمش ،  دکانهای این بازار جزء املاک پدر سید جواد و عمویش سید کاظم بودند . آنروزبه جواد گفتم : " هان سید ِخدا ، پیدات نیس ؟ " گفت : " رفتم دبیرستان ملی ... " و دیگر اهمیت ندادم که  اسم دبیرستان را ازش به پرسم . این بگذشت ، در سال چهارم دبیرستان انگارخللی در حافظه ام به وجود آمده بود که درسها را در خود جای نمی داد ! خوب می خواندم ، حفظ می کردم اما روز بعد موقع امتحان انگار نه انگار! این شد که  دچار بحران مردودی شدم ! و پیش آمد آنچه نباید می آمد ! بین من و بزرگترها شکرآب شد و آتش بحث شعله ور گردید ! گویی با این بحث ها می خواستند آنچه را که از کفم رفته در یک چشم برهم زدن بدست بیاورم ! خودم از این شکست غیر منتظره به حد کافی غمگین بودم و سعی ام برآن بود که کمتر توی منزل بمانم ، کتاب داستانی یا مجله ای می بردم و با دو چرخه ام می رفتم  منطقه بریم و در آنجا روی نیمکت های سیمانی  زیر سایه درختان تنومند بیعار ( کهور) در مسیرخیابان اصلی  به طرف فلکه الفی می نشستم ومشغول مطالعه و یا حل جدول میشدم اما وقتی برمی گشتم منزل احساس می کردم دارم بطرف سلاخ خانه میروم ! کار به آنجا کشید که به آنها گفتم دیگر نه بحث کنند و نه طعنه و کنایه بزنند  ، چون از این پس دیگر درس نخواهم خواند و به محض اینکه 18 سال ام تمام شود ، مثل بقیه دوستام میرم استخدام میشم نیرو دریایی ! پدرم هم درآمد و گفت : " می خوام که سی سال سیاه هم درس نخونی و از فردا هم بیفت دنبال پیدا کردن کارتا اون ریختته نبینم ! " دو ماه بعد که وارد 18 سالگی شدم یک روزکرایه رفت وبرگشتی از مادرم گرفتم و شناسنامه ام را برداشتم و رفتم پایگاه دریایی خرمشهر! فکر می کردم که همیشه در حالِ استخدامند ! آنچه شنیدم این بود که باید منتظر اعلامیه نیروی دریایی از رادیو باشم . دست از پا درازتر برگشتم منزل !  وهمچنان خانه نشین و در انتظار اعلامیه نیروی دریایی بودم و به این ترتیب یک ماه از سال تحصیلی جدید گذشت ! تا اینکه  روزی پدرم با جدیت درآمد و گفت : " من تا زنده ام به هر قیمتی شده نمیذارمت بری گروهبانی ، تو عقلت هنوز کامل نیس که بفهمی یه من دوغ چقدر کره داره ! شب همانروز خواهر بزرگم نشست کنارم و با خوشحالی گفت : " می خوام یه مژده بهت بدم : آقا گفته که به برادرت بگو فردا بره فیش بگیره و ثبت نام کنه دبیرستان و به درسش ادامه بده و شکستشه جبران کنه ! "  به خواهرم گفتم : " اگه نخوام درس بخونم کیه باید ببینم ؟ ! " خواهرم هم قدری نصیحتم کرد : " نکن همچی داداش ، نه ، حیف نباشه ترک تحصیل کنی ، تو از اولش خط نویس و نقاش ما بودی پس چت شده ؟! فردا برو دنبال ثبت نامت " بعداً شنیدم که همکاران پدرم هم که  قضیه ما را فهمیده بودند با او صحبت کرده بودند : " آینده بچته خراب نکن بذار به درسش ادامه بده " این را بعداً آقای ملایی از همکاران پدرم بهم گفت . فردایش  رفتم سراغ دبیرستان بزرگمهر برای ثبت نام اما به من جواب رد دادند ، سایر دبیرستانها را هم دور زدم گفتم شاید برایم در بگیرد اما دیگر دیرشده بود و دوره ثبت نام  گذشته بود ! این شد که پدرم تصمیم گرفت در یک دبیرستان ملی ثبت نامم کند . ابتدا رفتیم ملی انصاری جنب استادیوم که در آنموقع  ریاستش را آقای دکتر شهابی بر عهده داشت، این آقا پس از کلی پرسش و پاسخ ، دست آخر گفت " ما مردودی ثبت نام نمی کنیم ! " معاون دبیرستان آدرس ملی آریا را به ما داد ، که سر لین یک احمدآباد قرار داشت ، با پای پیاده راه افتادیم ، آن وقت حکایت تاکسی همه جا نبود ! بین راه علناً می دیدم که شقیقه های پدرم از شدت عصبانیت می کوبند وبازده این کوبش حرف هایی بود که بر سر من خالی می شد !  ساعت 4 بعد از ظهربود که سر از لین یک احمدآباد درآوردیم و دبیرستان ملی آریا را که بالای سر تعدادی دکان و یک پاساژخلوت واقع شده بود دیدیم . یک اتوبوس از نوع ( Bedford) انگلیسی بی دماغ ، همرنگ شله زرد ! که از واپس مانده های بد فورد های سبز شرکت نفت بود در آنسوی خیابان و مقابل درب ورودی پارک شده بود و روی بدنه اش این عبارت به چشم می خورد " سرویس اختصاصی دانش آموزان دبیرستان ملی آریا "    

 

دوستان عزیز در عکس فوق ساختمان بی سقف و نیمه مخروبه دبیرستان ملی آریا را مشاهده می فرمایید ، دبیرستانی که زمانی بدترین دانش آموزان را به بهترین ها تبدیل می کرد ، بزودی قسمت دوم این خاطرات را خواهید خواند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 19:32  توسط فرخی  | 

بازار فیه

 

سلامی گرم نثار دوستان و همشهریان گرامی ، فیه – ( به فتح ف و کسر- ی و حرف ه ) در زبان عربی به معنی سایه بان و نخلستانی انبوه است که زمین آن آفتاب را به خود نمی دید ! بانی این بازار بزرگ درآبادان که در منطقه پیروزآباد و به فاصله یک کیلومترنرسیده به بیمارستان پروفسورجوادی واقع شده مرد محترمی از اهالی آن منطقه بنام سید عباس موسوی فیه بود ( تولد 1307 و متوفی به سال 1359 شمسی ) در سال 1336 که پی ریزی برای ساختمان منازل هزاریها آغاز گشت بازار فیه هم از دل نخاستانهای انبوه حاشیه بهمنشیر سر درآورد بنا به اظهارات آقای سید جواد موسوی فیه فرزتد ارشد مرحوم سید عباس : " روزی که پدرم شروع به ساختن بازار کرد چون آن منطقه همه اش بیابان بود اقوام و همسایگان به طعنه می گفتند : حالا این بازار ساخته شود مشتری اش کو ؟! " اما دیدیم که طی پنج سال بعد چه رونقی گرفت . در خرداد 1341که ما هم در پیروزآباد مسکن گزیدیم دهانه این بازار بعلت محصور بودن بین نخلهای تنومند از فاصله سیصد متری نبش کوچه ما دیده نمیشد ! پدرم در روزهای اول برای خرید تا احمدآباد می رفت ! اما چند روز بعد که برای اولین بار به اتفاق پدرم وارد این بازار شدیم پدرم از شلوغی و رونق آن تعجب کرد ! از این بازار خاطرات زیادی برایم باقی ماند که از همه شان مهمتر دوستی و همکلاس بودن با همین سید جواد فرزند ارشد مرحوم سید عباس است که دو عضو جدایی ناپذیر بودیم اما وقوع جنگ و گرفتاری های بعدی ، مفارقتی 32 ساله را برای ما رقم زد ! از سابقه دوستی تا جدایی و پیدا کردن این دوست یکرنگ  داستانی جان گرفته که هر چه از سر و ته اش زدم و از جملات بیهوده کاستم آخرش کمتر از 5 صفحه آچار نشد ، آیا حوصله خواندن دارید ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 19:38  توسط فرخی  |