X
تبلیغات
خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطره نویسی

یاد نوروزها

سلام دوستان عزیز ، شرمنده  از شما عزیزان که کمی دیر وبلاگم را بروز کردم ، علتش نبود فرصت بود ، به هر حال فرا رسیدن نوروز باستانی و سال نو را به همه شماها تبریک میگم و امیدوارم که سال خوش یمنی در پیش رو داشته باشید ، بی مناسبت نیست که یاد و خاطره ای کوتاه از ایام نوروز مخصوصاً سیزده بدر برایتان تعریف کنم  : بنازم به ایرانیان عزیز که اگر هر چه فراموششان بشود ، مراسم تحویل سال و نوروز و سفره هفت سین را از یاد نخواهند برد ، بچه ها در ایام نوروز شور و حالی وصف نا پذیر دارند ، یادم هست با آن یک مقدار عیدی که گیرمان می آمد چه ذوق و شوقی داشتیم ! و مرتب توی مخیله خودمان برنامه ریزی می کردیم که بعد از عید ، پول عیدی مان را چه بخریم ، هل هله و شادی بچه ها با گل های محمدی که توی دستشان بود و پرپر می شد  دیدن داشت ، و اما بزرگترها به مراسم عید آنقدر پایبند بودند که دوست و دشمن با هم آشتی می کردند و اگر قبلاً دو همسایه با هم بر سر مسأله ای قهر بودند هرکدام سعی می کردند روز عید برای آشتی کردن پیش قدم بشوند ! و دیگر کینه و کدورتی باقی نمی ماند ! همسایگان عرب را بنازم که به هر خانه ای وارد می شدند تبریک عید را به هر دو زبان فارسی و عربی می گفتند : " عیدکمبارک ، ایامکم سعیده انشاالله " و اما سیزده بدر ها در آنموقع توی نخلستان های آبادان و در حاشیه شط بهمنشیر غوغائی بر پا بود ، بچه ها و جوانان خانواده ها می زدند و می رقصیدند و بوی غذاها که در حال پختن بودند و یا پخته شان را گرم می کردند توی نخلستان پخش بود ، بعضی ها که رادیو داشتند همراه با باطری سنگینش به نخلستان می آوردند و از برنامه های متنوعش استفاده می کردند ، ورود رادیو های ترانزیستوری کار مردم را در این مواقع راحت تر کرد وبعد ها که رادیو گرام و صفحات آواز وارد بازار شد ، سیزده بدر ها همه جا و در کنار خانواده ها از این وسیله استفاده می شد . از همه اینها بهتر ، رقص جاهل ها و جیگولها توی بلم ها روی سطح بهمنشیر دیدن داشت ، از همه اینها با حالتر ، رقص " حسن بابی " جاهل کفیشه بود ، او با سر نیمه کچل و نوچه هایش قایقی را دربست می گرفتند و همینکه از ساحل کنده می شدند ، حسن پیراهنش را از تن در می آورد و با زیر پیراهن رکابی سر پا می ایستاد ، سیگاری روشن می کرد و وسط لبها قرار می داد و با شروع کف زدن های مرتب وصدائی که از فلوت و تیمپو همراهانش بر می خاست ، همان وسط قایق می زقصید و مردمی  را که توی نخلستان نظاره گر او بودند به وجد می آورد ! اما غروب سیزه بدر غم انگیز بود ! مخصوصاً برای بچه هائی که روز بعد کلاس درس در انتظارشان بود ! یادش بخیر آن روزها ، روز چهاردهم سر کلاس هیچکس حواسش به معلم نبود ، اکثراً توی خاطرات سیزده بدر چرت می زدند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 10:34  توسط فرخی  | 

اوسا برّه سلمانی

 مدتی است که یک خاطره از زمان بچگی ام در ذهنم بیدار شده و چون به آبادان مربوط می شود دیدم حیف است ازش بگذرم . این خاطره مربوط به سال 39 ووقوع یک قتل است که در محل کفیشه ، جائی که قبل از آنکه یکی از منازل قشنگ هزاریا به پدرم تعلق بگیرد اتفاق افتاد ! من در آن موقع بچه 9 ساله ای بیش نبودم . حالا بریم سر اصل ماجرا :

اوسا بره پیرمرد کوتاه قد و خپله و قلدری بود با کله ای از دم طاس و صورتی گوشتالود و دائم شش تیغه با پک و پوزی پیش آمده که همیشه انگار آماده " بتو چه ! " گفتن و یا " به مو چه ! " گفتن بود ! او توی بازار کفیشه شغل آرایشگری داشت و همه جا به اوسا بره سلمانی معروف بود . وی چون از همشهریان پدرم بود ، آرایشگر ما هم بود و همین جریان باعث شد که حتی شکل شمایل و نحوه حرف زدن اوسا بره هم در خاطرم باقی بماند ! گویا اوسا با جرعه سوادی که داشت از قبل چیزی نظیر شاهنامه و یا آلب ارسلان رومی را خوانده بود ، به همین جهت  وقتی مشتریانش زیاد بودند و تمام صندلی های دکانش اشغال می شد اوسا برای سر گرمی شان می رفت توی بحر روایت از تاریخ گذشته ایران ، یادم است روزی که داشت از امیر تیمورگورکانی روایت می کرد ، پسر دومی اش که مشغول کشیدن و رها کردن طناب باد بزن سقفی بود چند بار توی حرف پدرش دوید و گفت : " بابا ، بابا ، امیر تیمور کی بیدَه ؟ " اوسا که داشت پشت گوش مشتری را خیس می کرد یکهو داد زد : " خو چه دونوم کی بیدَه ! " نمی دانم دقیقاً که اوسا بره چند پسر و دختر داشت اما همیشه پسر اولی و دومی اش توی دکان ور دست پدر می پلکیدند . بسیار پیش آمد که می دیدم اوسا ، پسر دومی را به قصد کشت میزد ! حسین پسر بزرگش در آنموقع جوان بیست ساله ای بود که با برادر14 ساله اش یواشکی به دخل پدر ناخنک می زدند تا شبها برای سینما رفتن و ساندویچ خوردن ، کم نیارن ! حسین آنموقع سیگار کنت و وینستون هم می کشید ! اوسا با خانواده اش توی یک اطاق از یک منزل چند اطاقه کرایه نشین بودند ، و پسران لنده هورش هر شب که دیر وقت به منزل بر می گشتند ، با در زدن های ممتد ، سایرهمسایه ها را که توی حیاط خواب بودند خواب زده می کردند ! یکی دوتا از همسایه ها اغلب با اوسا بره بخاطر این جریان بگو مگو داشتند تا اینکه یکشب قبل از آمدن حسین و حسن از سینما ، کار مشاجره به زد و خورد می کشد و دوتا از مردها با اوسا بره در گیر می شوند ، یکی گلویش را می گیرد و دیگری از بغل با مشت به گیجگاهش می کوبد ! زبان اوسا از دهانش بیرون می جهد و دستهایش آویزان می شوند ! او جان به جان آفرین تسلیم می کند ! روز بعد تمام اهالی کفیشه از این قتل با خبر شدند و روزنامه های اطلاعات و کیهان با تیتر درشت همراه با چاپ عکسی از اوسابره نوشتند : " پیرمرد 55 ساله را زیر ضربات مشت و لگد به قتل رساندند ! " یه دو ریالی از پدرم گرفتم و بدو رفتم از روبروی دبستان مهرو از کتابفروشی امیر کبیر ، یک روزنامه اطلاعات خریدم و با ذوق و شوق به منزل رفتم ! چند وقت بعد فهمیدیم که قاتلان هر کدام به پانزده سال حبس محکوم شده اند ! هنوز دوهفته از این جریان نگذشته بود که همراه پدرم برای خرید به بازار رفتیم ، حسین پسربزرگ اوسا بره توی مغازه پدرش مشغول کار بود ، داشت سری را اصلاح می کرد و هر از گاهی سیگارش را از توی زیرسیگاری بر می داشت و پکی به آن می زد ، پدرم رفت در دکان و با حسین به احوالپرسی پرداخت و به او گفت : " حالا می خواید چه کنید ؟ مسئولیت شما بیشتر شده ، جای خالی پدره باید پر کنید " حسین با خنده جواب داد : " فعلاً همین جا میمونیم و کار می کنیم عامو، پدرمون تا زنده بود نمی ذاشت زیر پامونه هم نگاهی کنیم " پدرم به او گفت : " سعی کن موقعی که مشغول کاری سیگار نکشی که بیشتر به مشتری برسی ، تا پدرتونه بودش که جرأت اینجور کارها را نداشتید ! " حسین قاه قاه زد زیر خنده و گفت : " عامو حالا تازه از دستش راحت شدیم که در اختیار خودمون باشیم !! " خود همین حسین در سن 46 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه در گذشت !! در عکس هائی که مستر شرودر انگلیسی در سال 37 از اکثر محله های آبادان گرفته دکان سلمانی اوسا بره در وراء گاری باقلا فروش و سر دونبش با درب آبی چهار لنگه پیداست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 12:5  توسط فرخی  | 

سفرنامه آبادان - قسمت دوم

روز بعد ، جمعه  12 مهر ماه در اختیار خودم بودم ، جلسه ای در منزل میزبان بر قرار بود بخاطر تقسیم سهم الارث پدر خانواده که تازگی ها فوت کرده بود و داریوش باید بر این جلسه نظارت می کرد ، ماندن من در آن جلسه بیهوده بود ، ساعت 9 از منزل زدم بیرون ، ابتدا رفتم سراغ تالاب ( حفارآب شط ) در آندست خیابان که از روز قبل هوای دیدنش به سرم زده بود ، آخر هر گوشه و زوایای آبادان برای من خاطره ای در بر دارد و این حوضچه هم یکی از آن موارد است ، در مواقعی که سوار تریلی های مسافری سبزرنگ و همراه پدرم یا تنها به شهر می رفتم ، در هنگام عبور از کنار این حفار بلند می شدم و از پنجره تریلی نگاهی به سطح آن می انداختم و قایق سواری و ماهی گیری بچه های محل را که سوار بر روی دو کنده نخل به هم چسبیده بودند تماشا می کردم و یکبار هم در سال 43 با مالک سلطان آبادی برای گرفتن اجاره محل خانه شخصی پدرش که درنخلستانهای آنسوی این تالاب واقع شده بود به این مکان آمده بودیم . اززمان شکل گیری آبادان ، از طرف شرکت نفت در جوار هر منطقه ای یک تالاب مستطیل شکل به ابعاد تقریبی 500 در 200 متر حفر شده بود که بوسیله کانالی از رودخانه همجوارش آبگیری می شد و بعد با نصب یک سیستم آبرسانی ( پمپموز ) از آب این تالاب ها که در آبادان به چار حوض معروف بودند برای آبیاری بلوارها و باغچه های منازل سازمانی شرکت نفت استفاده می شد . اما حالا سالهاست که پمپوز ها خاموشند و آبیاری باغچه ها از همان آب لوله کشی کلر دار انجام می گیرد !

وقتی از میان جالی ها یا فنس های پاره پوره و زنگ خورده گذشتم و به کنار تالاب پر از نیزار رسیدم ، لای نیزار ها مرد عرب میانسالی با موئی برفی مشغول ماهی گیری بود و این هم از شانس من بود که سوژه بی رمقی نداشته باشم ! خیلی زود با این مرد که تفاوت سنی زیادی با خودم نداشت رفیق شدیم ما آبادانی های قدیم هنوز عادت دیرینه خود را در دوست یابی از دست نداده ایم ، از طرف پرسیدم : " چند نوع ماهی داره ؟ " گفت : " برزوم ، شبود ، شِلِج ، بنی هم داره " اینطور که می گفت چند روز قبل یک برزوم 27 کیلوئی و کمی پیشتر هم یک 18 کیلوئی شکار کرده و همه را بین خود و اطرافیانشان تقسیم کرده و اصرار داشت که برای ظهر مهمانش باشم چون هنوز از گوشت آنها توی فریزرشان باقی است ! ازش تشکر فراوان کردم و راه ام را به طرف ایستگاه 12 ادامه دادم تا به یکی از همسایگان قدیم سر بزنم ، اینهمه راه را رفتم و او منزل نبود ! خسته و خیس از عرق ، کنار پارک قدیمی حوالی تانکی ایستگاه 12 کمی نشستم تا رفع خستگی بشود ، نسیم فرح بخشی درختهای بیعار ( کهور های قدیمی ) را می رقصاند و بوئی از روزگاران گذشته به دماغم می رساند ! سکوتی عجیب منطقه را در بر گرفته بود بطوری که  صدای رقص درختها بگوشم می نشست ! بعد از رفع خستگی پا شدم و دوباره مسیر را تا ایستگاه 9 پیاده گز کردم تا سر از بازارچه در آوردم . بازار چه دو طبقه ای با قدمت بیش از هشتاد سال ! و هنوز محکم و پا برجا ! دوست نداشتم فوری به خانه میزبان بر گردم و همه خاطره ها را پشت سر بگذارم ، روز جمعه بود و بیشتر مغازه های بازارچه تعطیل بودند . چند عکس ازدرها و پنجره های انگلیسی با دستگیره های تخم مرغی که هنوزبر قامت بازارچه خودنمائی می کنند گرفتم جوانکی حدود بیست ساله در حال گذر ازم علت این عکس گرفتن را پرسید به او گفتم : " قدر و منزلت این در و پنجره ها و این ساختمان را ما قدیمی ها بهتر می فهمیم " و بعد هم آدرس وبلاگم را به او دادم و رفت . از شدت خستگی دستمالم را روی لبه سیمانی کنار یکی از ستون ها پهن کردم و نشستم ، دوربینم توی دستم بود که چند دقیقه بعد مرد میانسالی از راه رسید و ایستاد به سلام و احوالپرسی ، توی صورتش که دقت کردم دیدم بجای سبیل ، موهای سفید داخل دماغش تا روی لبش آویزانند و تحت تأثیر باد می رقصیدند ! ایستاد نگاهم کرد و گفت : " ببخشید آغا من دیدم که شما داشتید از در و پنجره های بالای بازارچه داشتید عکس مینداختید ، ما ساکن اینجا هستیم و جرأت اینکه حتی ماشینمونه کمی بیرون از خونه بذاریم نداریم ، کمی پیشتر مهمان داشتیم و ماشینشه همین جا گذاشت و وقتی اومد سراغش دیدیم پخششه دزدیدن ! " پا شدم سرپا و به او گفتم : ببخشید همشهری ، حالا چه ربطی هست بین پنجره ها و دزدیدن پخش ماشین ؟ " گفت : " آخر دوست دارم بدونم شما ئی عکسا را بری چه گرفتین ؟! " به او گفتم : " برای هر چه گرفتم غیر از اون فکریه که در مورد من کردید ، اول اینکه شما با اینترنت سر و کار دارید ؟ " خیلی سریع گفت " بله بله ! " وقتی بهش فهماندم که عکسها برای وبلاگم هستند ، پوزخندی زد و گفت : " میشه شماره مبایل و آدرس ایمیلتونه بهم بدید ؟ " به او گفتم یادداشت کن . نه مبایل همراهش بود و نه قلم و کاغذ ! گفت : " پس باش تا برم مبایلم بیارم " با قدم های سریع رفت و پیچید پشت بازارچه ، من هم پا شدم و به دنبالش راه افتادم ، یه وقت منو نکاره اونجا ! توی کوچه پشت بازارچه صدای بسته شدن درب یکی از منازل بگوشم رسید ، از این فرصت استفاده کردم و ازنمای اینطرف بازارچه هم دو عکس دیگر گرفتم ، کمی بعد طرف از منزل زد بیرون و تا مرا وسط کوچه دید چهره اش از تعجب طور دیگری شد ! با خنده به او گفتم : " نگران نباش همشهری اومدم اینجا که راهی از پات سبک کنم " او هم با خنده گفت : " بیا اینم قلم و کاغذ " به او گفتم : " قرار بود مبایلته بیاری ! " گفت : " خودم یه زنگی بهتون می زنم " در جوابش با خنده گفتم : " اما اگر زنگ نزدی ، سفر بعدی میام در خونه تون ها ، حالا اگر می خوای که برات بنویسم اول برو یه لیوان آب برام بیار که خیلی تشنمه ها " رفت و یه لیوان پرازآب و یخ آورد و داد دستم " به دهان بردم خیلی سرد بود ، لیوان را بدستش دادم و گفتم : " خب دیگه کسی که گیر میده به یکی خودش هم گیر می افته کا ، حالا یه زحمتی بکش بر و یه کمی آب معمولی بگیر روش چون من آب خیلی سرد نمیتونم بخورم " طرف لیوان را ازم گرفت و ایستاد و با پوزخندی نگاهم کرد و بعد رفت و خیلی سریع برگشت ، رفع تشنگی ام که شد ، آنچه را که خواسته بود اعم از شماره مبایل و ایمیل و آدرس وبلاگ برایش نوشتم و بدستش دادم و او بلافاصله گفت : " ببخشید که ما شخصیت شما را نشناخته بودیم ! " من هم با خنده به او گفتم : " همیشه گفتن : در قضاوت عجله نکن ! " دست هایمان در هم فرو رفت و او هم تا سر کوچه به بدرقه ام آمد . اما تا به حال هنوز زنگی به من نزده !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 12:57  توسط فرخی  | 

سفرنامه آبادان - قسمت اول

مگه میشه از آبادان ننوشت ؟ یا اگر موقعیتی پیش آمد از زادگاه همیشه خرم مان دیداری نداشته باشیم ؟! نه ، تا زنده ام ، هرگز . روز 9 مهرماه 92 ، همین تازگیها سفری داشتم به زادگاه قشنگم ، این سفر پیامد سفر سال قبلم به آبادان بود ، خاطره اش برای خودم هم  حزن انگیز است اما چه می شود کرد ؟! همه که عمر نوح را ندارند ! بخاطر سفر اردیبهشت 91 به آبادان و عکس انداختنم زیر درخت کناری که یادگار پدرم است ، و هنوز هم با برگهای درشت و سرسبزش توی باغچه منزل سابقمان خودنمائی می کند ، خدا برایم دوستانی از راه رساند که قبلاً در موردش نوشته ام ، بطور مختصرقضیه از این قرار بود که دو جوان سیاه چرده از همشهری هایمان روی سکوئی در سایه دیوار منزلشان نشسته بودند و وقتی من رفتم زیر سایه کنارم ایستادم تا دامادم ازم عکس بیندازد خنده ای تعجب آمیز بر چهره آن دوتا عزیز که دوستانی بودند از دو کوچه ، مسعود و فوآد ، جاری شد و دستی تکان دادند ! همین جریان باعث آشنائی ام با آنها شد و در این اوضاع و احوال با پدر خوش اخلاق و خوش برخورد مسعود هم آشنا شدم و همه با هم زیر درخت کنار عکس انداختیم ! وقتی پدر مسعود رفت توی منزل و کاغذ و قلم آورد و گفت : " آدرس وبلاگت را برایم بنویس " از خوشحالی بخاطر یافتن چنین دوستی ، موقع نوشتن آدرس ، دستم می لرزید ! مسعود در همان موقع از من درخواست کرد اگر از دنیای قدیم آبادان عکس و یا فیلم دارم  روی سی دی بزنم و در سفر بعدی برایش ببرم ، در سفر بعدی ام که هشت ماه بعد صورت گرفت و برای یک جشن تولد به آبادان دعوت شده بودیم ، از این موقعیت استفاده کرده و صبح روز بعد که جمعه بود به اتفاق خانمم و خواهرم با شوهرش ، ابتدا رفتیم و ماهی مورد نیازمان را از بازارفیه خریدیم و بعد به کوچه سابقمان رفتیم تا آنچه را که مسعود تقاضا کرده بود تحویلش دهم ، اینبار بخاطر سی دی آقا مسعود ، رابطه خانوادگی گرمی بین ما بر قرار شد ! پدر مسعود از منزل آمد بیرون و از ما خواهش کرد کمی دور هم باشیم ، اگر چه داریوش – شوهر خواهرم با صدای بلند گفت : " بابا ماهی ها خراب میشن ها ! " به او گفتم : " تو فکر نباش ماهی ها لای یخ آرمیده اند و هیچشون نمیشه ، اما اگر دست این دوست نو رسیده را کنار بزنیم ، می ترسم دلخور بشه ، فقط برای ده دقیقه "  

اما این ده دقیقه به یک ساعت کشید و داریوش هم دست آخر غر زد که : " دیدی چه ده دقیقه ای بود ؟ ! " به او گفتم : " مگه رسیدت چنین دوستی ؟ ! و مگر قراره همیشه برای مسعود سی دی بیارم ؟ ! " دوستی ما از طریق تلفن های همراه و پیام ها ادامه پیدا کرد ، برای تعطیلات نوروز 92 از نادرپدرمسعود در خواست کردم سفری پیش ما به دزفول بیایند ، گفت : " به شرطی که آزاد باشیم حتماً می آیم چون ما خیلی وقته هم از آبادان نزدیم بیرون " متاسفانه برایشان جور نشد که بیایند ! توی شهریور مدتی بود که مسعود جواب پیام هایم را نمی داد و یا اگر می داد ، پیام ها غم انگیز بودند ! تا اینکه شبی مبایلم به صدا درآمد ، دیدم مسعود است ، صدای مسعود زیر و بالا می شد : " عامو رجب دوست نداشتم شما را تو زحمت بندازم و این راه طولانی و خطرناک را بخاطر ما طی کنید ، اما دیگه ناچار شدم حرف بزنم ، منو ببخش که تا حالا بهتون نگفتم ، الان 24 روزه که آغام فوت کرده ! " علتش را که پرسیدم گفت : " بر اثر ایست قلبی بوده ! " به مسعود تسلیت گفتم ، و بعد از او به خودم ! که چه دوست خوش اخلاقی نصیبم شده بود و دیری نپائید ! دوست خوب مثل کیمیاست و من کیمیای بزرگی را از دست داده بودم ! مراسم چهلم روز 11 مهرماه بود . از روز قبل به اتفاق همان داریوش که بزور من با آن خدابیامرز آشنا شده بود ، رفتیم آبادان ، اطراق ما در منزل شرکتی خواهر زاده داریوش واقع در ایستگاه 9 و پشت بازارچه بود ، بازارچه ایستگاه 5 و ایستگاه 9 وخانه های آنجا بیش از هشتاد سال از قدمتشان می گذرد . اینها دو بازارچه هستند شبیه به هم با سقف های بلند و دو طبقه ، طبقه همکف مغازه هستند و طبقه بالا محل مسکونی صاحبان مغازه ها بود که هم از کنار مغازه و هم از درون بوسیله پلکانی به بالا راه داشت ، از این دو بازارچه  خاطرات دیرینه ای دارم که به سن کودکی ام مربوط می شود ، آن زمان که ایستگاه شش فرح آباد توی منزل بابابزرگ زندگی می کردیم و محل خرید ما از بازار ایستگاه 7 و بازارچه شرکتی ایستگاه 5 بود که پدرم هیچوقت نتوانست و یا نخواست بی خبر من و برای خرید از منزل خارج شود . توی بازارچه ها همه چیز بود ، خواربار فروشی ، عطاری ، قصابی ، نانوائی ، آرایشگری ، بانک ، دفتر پست و میوه و تره بار، خوشبختان الان هم این بازارچه ها فعالند .

در روز موعود ، برای مراسم دوست از دست رفته مان ساعت نه و نیم صبح سر کوچه سابقمان پیاده شدیم ، صدای تلاوت قرآن فضای کوچه را انباشته بود ، مسعود و دو برادر دیگرش به استقبال ما آمدند ، از اتفاقات جالب این مراسم اینکه مجلس مردانه در منزلی بود که با منزل خاطراتم فقط با همان دیوار مشترک قدیمش فاصله داشت ! وقتی به داخل منزل مورد نظر راهنمائی شدیم ، حال دیگری به من دست داد ، برای یکبار دیگر و با نگاهی به دیوار کوتاه مشترک و شیروانی های منزلمان و درخت کناری که وزش ملایم نسیم پائیزی شاخه های سر سبزش را می رقصاند ، خاطرات شیرین گذشته دوباره جلو چشمم جان گرفتند ! دیدن دیوارمشترک یعنی پلکانی برای رفتن روی شیروانی بزرگ ، یعنی فرار از دست پدرم موقعی که قصد کتک زدنم را داشت ! و آنطرف این دیواریعنی تابلو سال آخر دبیرستان و نوشتن فرمولهای گسترده تری نیترو تولوئن و بنزن با گچ شمعی و معنی تعدادی لغت فارسی که همیشه جلو چشمم باشند ! صاحبخانه وقتی مرا توی حیاطشان موقع عکاسی دید ابتدا با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد مسیر نگاهش را بطرف داریوش گرداند ! داریوش در حالیکه داشت از خنده ریسه می رفت ، به طرف گفت : " آخر این خونه سابقشون بوده ، اینجا بزرگ شده ! " با این حرف چهره صاحبخانه رنگ دیگری به خودش گرفت و گفت : " آهان ! پس حالا که ایطوره بگیر بگیر! هرچی دلت میخواد عکس بگیر ! "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 13:1  توسط فرخی  | 

بوشهر - قبر ژنرال انگلیسی

 نوشتن خاطرات همه سفر هایم به بوشهر باعث خستگی شما و خودم می شود اما بخشی را که مربوط به قبر ژنرال انگلیسی می شود چون جنبه تاریخی دارد حکایت می کنم ، قبلاً خود بچه های بوشهر روی وبلاگ هایشان در این مورد مطالبی را همراه با عکس های جالب آورده اند اما تحقیق و تفحص بنده مربوط به شهریور سال 77 است که پس از ده سال موفق شدم به مطلبم برسم  . سفرهای من بیشتر در تابستان پیش آمده اند که بشود بچه ها را هم با خودم ببرم  برای اولین بار که به فکر پیدا کردن قبر ژنرال انگلیسی افتادم در سفرسال 67 بود به همراهی دوستی از اهالی جفره ماهینی در بوشهر. قضیه پیدا کردن قبر این ژنرال انگلیسی در بوشهر خود داستان جدا گانه ای دارد که بطور اختصار می آورم : در سال 67 که با دوستم آقای خداکرم عسکری رفته بودیم برای پیدا کردن قبر تاریخی مذکور، محل آنرا توی راهنمای 12 صفحه ای هتل جهانگردی نوشته بودند " خیابان برق کوچه ابومسلم " غافل از آنکه خیابان برق که در بلوار سنگی واقع شده حالا همان خیابان توحید کنونی است ، و نوشته بودند محل قبر در گلخانه شهرداری بوشهر واقع شده . هیچکس آدرس مذکور را نمی دانست و همه می گفتند " گلخانه شهرداری نزدیک بیمارستان قدیم و در جاده ساحلی قرار دارد " به آنجا رفتیم و آقای عسکری شروع کرد به گشتن لای بوته های گل و گیاه و مرتب غر میزد : " عجیبه ها ، پس ئی قبرکو کجاس ؟ ! " حتی دانش آموزی که در آنجا درس می خواند به کمک ما آمد اما بی نتیجه بود پیرمرد چروکیده ای که گویا باغبان آنجا بود و توی سایه اندک یک ابریشم کوچک و نزدیک دستگاه پمپاژ آب ، دستش زیر چانه اش وبه حالت نشسته روی یک نیمکت بخواب عمیقی فرو رفته بود ، دانش آموز رفت و دستش را گذاشت روی شانه پیرمرد و چرتش را پراند ! دانش آموز به او گفت " ببخشید عامو ، قبر ئی ژنرال انگلیسی کجاس ؟ " پیرمرد گیج و مبهوت و با چشمان کلاپیسه و قرمزش نگاهی به او انداخت و گفت : " قبر جونرال انگریزی ؟! ... آهان اووره ، تو گلخونه شهرداری نزدیک فلکه فرودگاهه یه چیزی هم روش ساختن  " این را گفت و باز به خواب عمیقی فرو رفت ! بدون معطلی و با تاکسی رفتیم و در محل مذکور پیاده شدیم ، جالب است که خود آقای عسکری و اهالی بوشهر فقط اسمی از قبر ژنرال شنیده بودند ! و حالا من از شهر دیگری به بوشهر رفته بودم برای یافتن چه چیزی ؟! توی گلخانه شهرداری گرما و شرجی بیداد می کرد ! دوباره آقای عسکری شروع کرد به جستجو در لابلای درختها و گلها ، اما دست آخر بی هیچ نتیجه ای روی یکی از نیمکتها وا رفتیم ، کمی بعد عسکری بدو رفت و از کیوسک داخل فلکه بستنی و نوشابه خرید و گذاشت وسط و به شوخی گفت : " بخور عامو ، فعلاً تو فکر قبرکو نباش ! روزگاریه که هر کس بیش از حد مشغله فکری و مالی داره تا چه برسه که بخواد قبر ناخدایه انگلیسی بلد باشه ! " بعد از آن از چند نفر دیگر هم آدرس مذکور را پرسیدیم ، هیچکس نمی دانست یا توی این فکرها نبود ! ساعت از دوازده گذشته بود که دیدم آقای عسکری گفت : " حالا ای پیداش نکردیم چی ؟ " فهمیدم که حوصله اش سررفته ! به او گفتم : " هیچی ، قیدشه میزنیم تا یه وقتی دیگه "

شاید باور کردنی نباشد ، که بگویم بعلت بی حوصلگی شخص همراهم و بعد هم امواج معطل کننده ای که در زندگی خودم پیش آمد ! دیدن قبر ژنرال انگلیسی در بوشهر که در چند صد متری ما قرار داشت ، به ده سال بعد یعنی شهریورسال 77 امکان پذیر شد !! در سال 75 سفر دیگری به بوشهر داشتم اما کوتاه و با عجله بود و آنقدر فکرم متوجه مشکلات مالی و عدیده ای که در زندگی ام پیش آمده بود که فرصتی برای فکر کردن در مورد تکمیل سفرنامه ام نداشتم ! تا اینکه در شهریور 77 به بهانه آخرین دیدار خانوادگی از عامو عبداله رهسپار بوشهر شدیم ، من و ابراهیم بودیم و مادرش ، مادر و پسر 15 سال بود که به بوشهر نرفته بودند ! عامو عبداله ما مدت 5 سال بود که بر اثر سکته ناقص زمین گیر شده بود !  هنگام غروب آفتاب بود که در جفره پیاده شدیم ، عامو عبداله عصا بدست روی صندلی سر نبش کوچه شان نشسته بود و دنیا را تماشا می کرد ، حالا او در سن 63 سالگی پیر و فرتوت و خمیده قامت شده بود ! او را به خانم نشان دادم باورش نشد ! با او به سلام و احوالپرسی پرداختیم ، بنده خدا با آن نیم تنه فلج راحت ما را شناخت و با زبانی که به سختی به حرف زدن باز می شد ما را به منزلش تعارف کرد !

عصر روز بعد با دوربینی که حمایلم بود و به همراهی پسرم ابراهیم و به قصد پیدا کردن قبر ژنرال راه افتادیم ، و این در حالی بود که مثل همان ده سال قبل راهنمای دوازده صفحه ای هتل جهانگردی را با خودم داشتم ، اینبار دور فلکه سنگی صاحب کیوسک روزنامه فروشی ما را راهنمائی کرد که جای تشکر دارد ، خیابان برق ( توحید ) کوچه ابومسلم ، ادامه بلوار سنگی بطرف فرودگاه ، اگر چه باد شمال در وزش بود اما لباسها خیس از عرق به بدنمان چسبیده بود که موفق به پیدا کردن قبر ژنرال شدیم ! هر چه که نگاه اش می کردم دلم از دیدنش سیر نمیشد ! ده سال در خیالم پروریده بودمش ! محوطه فضای سبزی که بنای قبر ژنرال در وسط آن قرار دارد به نظر میرسد بقایای یک نخلستان قدیمی است که اکنون بطور تقریب یک مساحت هزار و پانصد متری از آن مابین منازل مسکونی بر جای مانده ، شهرداری بوشهر در سال 1373 شمسی دیوار کوتاهی به دور این محوطه کشیده با ظاهری از رش سفید   ، دیوار یک و نیم متر ارتفاع دارد و بدین ترتیب آن گورستان کوچک متجاوزین انگلیسی بصورت پارک کوچکی درآمده با جدول بندی و چمن کاری و تعدادی نخل که همه هم میوه دار بودند و زیر هر نخل هم مقداری رطب ریخته بود ، پارک دارای یک درب اصلی و دو فرعی است ، تعدادی از بر و بچه های دبیرستانی در آن روز توی محوطه مشغول درس خواندن بودند و معلوم نیست کدام فرصت طلب اهل دل بر روی دیوار کنار درب اصلی با رنگ سیاه و برس نوشته بود " پارک عاشقان سنگی ! " در کنار درب اصلی یک تابلو بزرگ آهنی با زمینه آبی و نوشته ها زرد رنگ نصب شده که تابش شدید آفتاب باعث پریدگی رنگ آن شده و من به سختی این جمله روی تابلو را خواندم : " بنای تاریخی ژنرال معروف به جرنیل " جرنیل تحریف شده ژنرال است بزبان محلی ، در پشت تابلو که از آفتاب مصون مانده اسامی افراد مدفون شده در آن محل قید شده ، اینطور که نوشته روی تابلو نشان می دهد این افراد در جنگی که در سال 1857 میلادی بین متجاوزین نیروی دریائی انگلیس و افراد باقر خان تنگستانی رخ داده کشته شده اند ، اینها عبارتند از :

1-ژنرال استاکر، فرمانده کل قوای اعزامی به خلیج فارس – علت مرگ خودکشی 2- ناخدا اِتِرسی ، فرمانده قوای بحری – علت مرگ خودکشی 3 – سرتیپ استاپفورد ، افسر ستاد – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 4 – سرهنگ دوم مالت ، فرمانده هنگ سواره نظام سبک – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 5 – ستوان اِتِرسون ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 6 – ستوان وارن ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 7 – ستوان فرانکلند ، افسر ارشد هنگ دوم سواره اروپائی – علت مرگ ، اصابت گلوله در جنگ . و عده ای سرباز هندی و انگلیسی . در این جنگ نا برابر ، احمد خان فرزند شجاع باقر خان و عده ای از احرار به شهادت می رسند و باقر خان نیز از داغ فرزند خود زمین گیر شده و بوشهر به تصرف قوای انگلیس در می آید . انگلیسی ها برای دفن کشته های خود در گوشه دنجی از بوشهر آنموقع و در میان انبوه نخلهای سر به فلک کشیده قطعه کنونی را انتخاب می کنند و این بنای یاد بود را بر روی آنها می سازند ، اگر بوشهریها آدمهای غریب نواز و پر ترحمی نبودند حالا اثری از این ساختمان تاریخی وجود نداشت . مصالحی که برای ساخت این بنای یاد بود به کار رفته از آجر قرمز لندنی هستند . و من که به دور از بوشهر زندگی می کنم زمانی این بنای تاریخی را دیدم که حال و روز سالهای قبل را نداشت ! جای کتیبه معروفش که با خط عبری و ستاره داوود منقوش بوده به یغما رفته و علاوه بر آن یک استوانه سیمانی هم که بر بالای ستون قرار داشته ندیدم ! از باغبانی که داشت چمنها را آب می داد در مورد کتیبه پرسیدم با حالت تاسف باری گفت : " ای آقا ! شهرداری حاضر نیست به ما قفل بده که بعد از خاتمه کارمون حداقل ای دوتا درب را قفل کنیم ، بچه های فضول محله چشم ما را که دور دیدند از این ستون بالا میرن و آجراشه از او بالا میندازن پائین ! " اما حالا بعد از اینهمه سالها می بینم دستی به سر و صورت این بنای یاد بود کشیده اند و اطرافش را با زنجیر زینت بخشیده اند

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 11:53  توسط فرخی  | 

سفری به بوشهر

دوستان عزیز این بار تصمیم گرفته ام شما را با خودم سفری به بوشهر ببرم ، بندری که آنرا مثل زادگاه ام آبادان دوست دارم - همه جای ایران سرای منست .علاقه و سفرهای مکررم به این بندر جنوبی کشور باعث شد که از همان سال های جوانی تمام خاطرات سفرهایم را به بوشهر که اولینشان در سال 59 و درست 25 روز قبل از شروع جنگ انجام گرفت تا آخرین آنها در سال 90 بصورت سفرنامه ای در بیاورم و از سالها قبل پس از چند بار باز نویسی خاتمه اش دادم . حالا تصمیم گرفته ام از این سفرنامه تا پیش از چاپش اگر روزگاری قسمت باشد ! قسمت هائی از آنرا بعنوان تنوع و سر گرمی عزیزان روی وبلاگ ناقابلم بیاورم . برای شروع این مطلب شعر " شیدای بندر " را که در سال 83 نوشته ام ابتدا تقدیم دوستان عزیز آبادانی و بوشهری نموده و بعد به یک مطلب تاریخی از این سفرنامه تحت عنوان " قبر ژنرال انگلیسی " شما را دعوت می کنم  ضمناً قابل یاد آوری است که بنده اغلب دوستان یکرنگی را هم که توی آبادان داشتم اکثراً بوشهری اما زاده آبادان بودند و از همه جالب تر اینکه هیجده ماه از دوران خدمت سربازی ام را که در دزفول در گروهان سوم پیاده بودم فرمانده گروهانم یکی از همین بوشهری های زاده آبادان بود ! یادش گرامی وجایش بهشت باد . توضیح مختصری در مورد عکس پائین : این عکس یادگار اولین سفرم به بوشهردر شهریور 59 است نفر ایستاده خودم هستم و کشتی که در عکس دیده می شود قسمتی از کشتی بخت برگشته رافائل است که اکنون سی سال از غرق آن در فاصله کوتاهی از ساحل می گذرد و به تایتانیک ایران معروف شده ، برادران بوشهری در مورد آن توضیحات لازم را روی وبلاگ هایشان داده اند !

بوشهر بندری که نه زادگاه منست / نه محل زندگی و مأوای منست

ولیکن عجیب دیوانه این بندرم / اگر چه آبادان زادگاه منست !

چیست علت این دیوانگی ؟ / که سالهاست شیدای این خاکم :

به یاد دارم از دوران نو جوانی / زان پس که خواندم داستانی

از نویسنده نامدار آن دیار / سر گذشت مظلومیت تنگسیری

جاودانه اثری از صادق چوبک / که نیست بدان عظمت نویسنده ای

داستان دیگری که دیوانه ترم ساخت / سر گذشت دلیران تنگستان بود

شاهکاری از نویسنده دیگر آن دیار / به قلم مرحوم آدمیت بود

نقطه عطف این عاشقی / سفر اولینم به آن بندر بود

اولین بار در پنجم شهریور پنجاه و نه / رویای دیدن بوشهر به حقیقت پیوست

در یک شب شرجی و بوی ماهی / شدم مفتخر به دیدار چنین بندری

در برگشت از این سفر / از بار غصه این سفر زود گذر

گوئی چیزی مانده بود از من بجای / که فکرم را همه مشغول داشته بود !

در گذر ازجوار نخل های پر بار / و تابش آفتاب بر این ایستاده های تبدار

باد شرجی و بوی طراوت نخلها / توأم با فریاد دل فایز بیمار

چنان در خودش فرو برده بود مرا / که گوئی طفلکانم مانده بودند بجای !

چه بود که اینچنینم فرو برده بود ؟! / که بوشهر مرا این چنین در ربود

شاید میهمان نوازی صمیمانه و بی ریا / یا که بر خورد خوب و خونگرمی مردمش / یا دیدن نخلهای سرسبز و بلند/ یا که از بوی دریا و شرجی اش

شاید یاد آور آبادان بود / آن کوچه های دنج و بوی قلیه ماهی اش !

یا که دیدن دریای پر تلألو / یا آن خانه ها و عمارات تاریخی اش

که مرا به یاد دلاورانش انداخته بود / رئیسعلی و خالو حسین دشتی اش

ظهر پر مخافتش دلم را سوخته بود / که در افق آسمان و دریا را بهم دوخته بود / از آن پس سفرهای پر شورو حال / به پیش آمدم یکی پس از دیگری

پس از چند سفر ، به فکرم رسید / نویسم از آنها سفرنامه ای

" سفرنامه بوشهر " برآنم داشت / تا بربندم بار سفرهای دیگری

هنوز سفرنامه ام کال و نارس بود / سفرهای پر نشیب وفراز درپیش بود

که " کوچه های خلوت بندر" این داستان / مرا در خود فروبرد سالهای سال

شبانگاه تا پاسی از نیمه شب / نشستم بپای " کوچه ها " بی مجال

تا که آنچه خواستم برایم شکل گرفت / از آن پس دیگر این دل آرام گرفت

هنوز تا هنوز است من ، بیقرار این خطه ام / عجبا که انگار زاده این بندرم !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 12:41  توسط فرخی  | 

فاجعه سینما رکس آبادان

مرداد ماههای هر سال که از راه می رسند غم بزرگی روی دلم سنگینی می کند و دست و دلم به نوشتن حرکت نمی کند ! یاد فاجعه سینما رکس آبادان می افتم که چه برگ سیاه و تلخی بود در تاریخ کشور ما ! روز 28 مرداد 57 عده ای از همشهریان ما که برای تماشای فیلم گوزن ها در این سینما نشسته بودند به ناگاه دست های پلیدی که از قبل با هم تبانی کرده بودند ، آتشی آفریدند و تماشاچیان بی خبر از همه جا را زنده زنده طعمه این آتش کردند ! وقتی عکس های شهدای این فاجعه بزرگ ملی در روزنامه ها چاپ شد چهره بسیاری از آنها برایم آشنا بود ، از همکلاسی های دوران ابتدائی ام گرفته تا دبیرستان در بین آنها دیده می شد ! از میان شهدا عکس اسکندر قنبر زاده همکلاس سیاه چرده و بلند قد  دوران ابتدائی ام که در میان بچه ها به " اسکی " معروف بود همراه دو خواهر و دو برادرش که از قربانیان این توطعه بودند در میان عکس ها به چشم می خورد !  در آن روزها از نظر روحی وضعی برایم پیش آمد که تا مدتها قادر به حرف زدن با زن و بچه های خودم هم نبودم ، در آنموقع ، این حقیر بفاصله چهارساعت ، دور از آبادان و در شهر دزفول ، چهارمین سال استخدامم در بانک صادرات آنجا را می گذراندم ، یک ماه بعد توانستم به آبادان بروم و چهره غمزده اقوام و دوستان را ببینم ، چهره در هم ریخته خود سینما را هم از نزدیک دیدم که با زنجیر قطوری درش را قفل کرده بودند ، غافل از آنکه هنوز اجساد سوخته ای در لابلای بقایای صندلی ها بجا مانده اند ! مثل همه چیز آبادان ، از این سینمای مدرن آن دوران هم خاطرات زیادی دارم ، این 28 مردادی که گذشت مصادف با سی و پنجمین سالگرد این فاجعه بود ، نمی دانم با خواندن فاتحه و تسلیت گفتن به بازماندگان شهدائی که تعداد آنها را بین 450 تا 900 نفر اعلام کرده اند با چه کلماتی می توان دل سوخته آنها را تسلی بخشید ! خدایشان رحمت کند و جایشان بهشت باد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 11:29  توسط فرخی  | 

من و نخل ها

تابستان ها وقتی مسافرتی در قسمت جنوب کشوربرایم پیش می آید ، نمی دانم چه علاقه ای است این که من دارم ؟! روستا های بین راه که نخل هایی از آنها قد برافراشته اند و چشم انداز زیبائی را برایشان بوجود آورده اند ، با حسرت می نگرم و پیش خودم می گویم : " ایکاش می شد در اینجا زندگی کنم ! " شاید بخاطر علاقه ام به یک زندگی آرام و بی دغدغه و بدور از غوغای شهر نشینی است که این فکر از مخیله ام می گذرد ! از این هم عجیب تر اینکه روستا هائی که فاقد نخل هستند علاقه ای در من ایجاد نمی کنند ! و علت این علاقه را از زمان بچگی می بینم که در آبادان به دنیا آمدم و از روزی که چشمم دنیای اطراف را شناخت همه جا نخل می دیدم و سبزی و خرمی دنیای نخل ها ، کبریت هائی بود که به کبریت سه نخلی معروف بودند روی جعبه شان عکس سه تا نخل بود که سر از میان چمنزاری وسیع در آورده بودند و کلبه ای هم در میان آنها خود نمائی می کرد ، همیشه محو تماشای جعبه این کبریتها می شدم که یکهو یکی از بزرگترها آنرا از دستم می گرفت و می گفت : " کبریت بازی خطرناکه ! " وقتی جعبه ای خالی از این کبریت ها پیدا می کردم که تمیز و بی عیب و نقص بود ، مدتها آنرا نگهداری می کردم و گاهی به شکل روی آن چشم می دوختم ، این علاقه در من ماند و ماند تا این که در دوره دبیرستان  ، نخلستان قشنگ فیه ، جنب منزلمان محل درس خواندنم شده بود ، آنچه در آن زمان بین درس خوانان نخلستان مد بود استفاده ازصندلی های تاشو بود ، صبحها تمام دانش آموزانی که برای درس خواندن رو به نخلستان می نهادند علاوه بر کتابها که توی دستشان بود ، یک  صندلی تاشو هم روی دوششان قرار داشت . در ایام امتحانات از صبح زود به آنجا می رفتم تا صدای خوش پرندگان و بوی خوش نخل ها و گل های محمدی کنار جویبارها علاقه ام را به درس دو چندان کند ، از همان زمان نخل را مثل بسیاری از چیزهای دیگر ، نشانه ای از وجود خدا می دیدم و این حکایت همچنان باقی است ، عیبی که نداره با همه سنی که ازم گذشته با دوربینم ازلای پنجره اتوبوس از مناظر بیرون و روستا های نخلدار عکس بگیرم ؟ خانم مرتب غر می زنه که " چه حوصله ای داری ؟! چه علاقه ای بود که تموم نشد ؟! " به او می گویم : " من و نخلستان از روزگار طفولیت با هم رفیقیم ! "  یادم میاد روزگاری که در سنسن کودکی ایستگاه شش فرح آباد ، توی منزل بابا بزرگ نشسته بودیم ، محل خرید مان بازار ایستگاه هفت بود که در گوشه ای از نخلستان وسیع بهمنشیر قرار داشت و هر زمان که پدرم به قصد بازار راه می افتاد پشت پای او بودم ، کاسب های خرده فروش نرسیده به بازار و در جوار نخلستان می نشستند ، عشقم به این بود که تا پدرم برای خرید چیزی می نشست من از فرصت استفاده کرده و بدو می رفتم سر خاکریز و نخلستان درندشت آنسو را نگاه می کردم ! تا اینکه پدرم مرا صدا میزد . این عشق در وجودم نه تنها رو به نقصان ننهاده بلکه قویتر هم شده ، این که عیب و نقصی نیست ؟ هست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 12:49  توسط فرخی  | 

خاطرات سربازی - بخش دوم

 

اتوبوس سلانه سلانه ، آبادان شهر خاطره ها را پشت سر می گذاشت ، ساعت 30/12 از کنار بازار محله مان فیه گذشتیم و بعد نگاهی حسرت بار به کوچه خودمان انداختم ! گوئی آخرین نگاه است ! سعی کردم از ورای پنجره های دراز و باریک دیوار ساتر سر نبش ، داخل کوچه را برای لحظه ای نگاه کنم  ! ظهر بود و کوچه در سکوت فرو رفته بود ، بچه فضولا حالا همه تو خونه هاشون پای سفره ناهار بودند ، نگاه حسرت بار بعدی ام متوجه زمین خاکی دور مقبره سید شوبر شد ، زمینی که سالها میدان فوتبال ما بود . توی خرمشهر راننده اتوبوس با سرکار مرادی مشورتی کرد و او هم با صدائی رسا ، اعزامیان را مخاطب قرار داد : " آقایون آقای راننده فرمایش می کنه که می خواید ناهار بخورید یا فعلاً به راهمون ادامه بدیم ؟ "  رأی اکثریت با کسانی بود که دوست داشتند ناهار را توی خرمشهر بخورند . در ابتدای جاده خروجی شهر ، جائی که چندین دفتر شرکت  باربری بود و رستوران و قهوه خانه و جگرکی ، اتوبوس  مقابل اولین رستوران توقف کرد ، رستوران خلوت بود  راننده با صدای بلند گفت : " ناهار و نماز ، با صبر و حوصله ، هیچ عجله ای هم در کار نیست ، بفرمائید "  اول از همه سرکار مرادی پیاده شد  و جلو درب رستوران ایستاد و خروج بچه ها را نگاه می کرد چند تائی به طعنه گفتند : " بچه ها طرف ایستاده کنترل می کنه که کسی در نره ! " بچه ها شروع کردند به خارج شدن از اتوبوس ، بعضی ها هم سه پله را یکجا می پریدند پائین ! صاحب رستوران مرد میانسال و تنومندی بود با ریشی انبوه و سیاه ، او در حالی که قلیان می کشید به همه خوشامد می گفت ، صدایش تا بیرون رستوران هم شنیده می شد ، باد بهاری خوشی در حال وزیدن بود و درختان نخل و سپستان را توی برق آفتاب می رقصاند ، همین باد چند لحظه بعد  درب اتوبوس را روی دست یکی از بچه ها که در حال پیاده شدن بود  بست و صدای ناله جگرخراش طرف  شنیده شد ! صاحب رستوران از جا پرید ! سرکار مرادی  بلافاصله در را باز کرد و هوشنگ  دوست ما را که در شرف از حال رفتن بود بغل زد و آورد توی رستوران و روی  صندلی نشاند ، هوشنگ بیچاره دستش را با دست دیگرش گرفته بود و توی خودش پیچ و تاب می خورد ! فرو رفتگی کبودی روی انگشتان دست راست او دیده می شد ! صاحب رستوران بلافاصله با صدای بلند قدحی درخواست کرد و یکی از کارگران برایش آورد و او هم آب زرد شده قلیان را توی قدح خالی کرد وداد به کارگرش و سفارش کرد روی اجاق کمی حرارت بدهد و بیاورد و بعد  به سرکار مرادی گفت : " بیارش اینجا  " هوشنگ را کنار خودش نشاند ، آب گرم شده قلیان را آوردند و حاج آقا دست هوشنگ را گرفت و با ملایمت توی آن قرار داد و با دستهای توپول و زمختش  شروع کرد به ماساژ دادن انگشتان کبود شده ، در همین احوال قلیان چاق شده را مجدداً برای حاج آقا آوردند ، نی قلیان را لای لبهایش قرار داد و همچنان دست هوشنگ را توی قدح آب قلیان ماساژ می داد ، بقیه بچه ها مشغول خوردن غذایشان بودند ، کمی بعد از توی جعبه کمک های اولیه پمادی را بدست حاج آقا دادند و او بعد از آنکه دست هوشنگ را با پارچه تمیزی خشک کرد ، کمی از پماد را روی انگشتان هوشنگ مالید و باند پیچی کرد و دستور داد : " آقا هوشنگ امروز مهمان منه هر غذائی که میل داره براش بیارید "  یادم هست که آنروز رستوران نوشابه اش ته کشیده بود و دو تن از کارگران رستوران برای بچه ها ی بهانه گیر ، دوغ درست کردند و لیوانهای هر نفر را از دوغ پر کردند ، غذاها خورده شد و هوشنگ براستی مهمان حاج آقا بود و او هر چه اصرار کرد حاج آقا گفت : " حرف مرد یکیه " و بعد با همه دست داد و تا پای اتوبوس به دنبال ما آمد و گفت : " من بنده نا چیز خدا برای همه شما دعا می کنم که دوران خدمت را بسلامتی بگذرونید ، به امان خدا ! " ساعت سه و نیم در اوج گرمای ظهر رسیدیم سه راهی اهواز و خرمشهر و توقف کوتاهی داشتیم برای خوردن چای و دست به آبی ، آنموقع این سه راهی به این شلوغی نبود و فلکه ای به این بزرگی نداشت ، فقط یک سه راهی بود که در میان جنگلی از درختان گز قرار داشت و اینطرف و آنطرف دوسه تائی رستوران و قهوخانه بود و همین تعداد هم گاراژ دیده می شد  . باد نیمه گرم ملایمی می وزید ، یک شیر آب کنار جاده و جلو یکی از قهوه خانه بود ، من در حالی که داشتم دست و رویم را می شستم که خواب از سرم بپرد ، نو جوان عربی به من نزدیک شد و با لحنی که بی آلایشی از آن می بارید پرسید : " آغا شمایه دارن کجا می برن ؟ " به او گفتم : " سربازی " در جوابم با لبخند تلخی گفت : " آخ ، ایشالا معافتون کنن " به او گفتم : " نه دیگه از معافی گذشتیم ! "

و جوانک دوباره گفت : " آخ  ! نمیشه فرار کنین ؟! "  خندیدم و با اشاره سر جواب منفی دادم ، دستم را بطرفش دراز کردم و موقعی که رفتم بطرف اتوبوس ، ایستاد و با نگاهی دلسوزانه گفت : " خدا هم کریمه " . شب بین راه تعدادی انگشت شمار توانستند چرتکی بخوابند ، عده ای  از زور بیکاری و بیخوابی ، ساعاتی از شب را زدند و رقصیدند ، اما از ساعت سه ببعد همه انگار سم خورده بودند ! ساعت هفت صبح رسیدیم تهران ، در آن ساعت جنب و جوش در پایتخت شروع شده بود ، وانت بارهای سه چرخ پر از میوه و تروبار و اتوبوس های دوطبقه در حال تردد بودند ، عده ای از سرنشینان اتوبوس ما دوباره جان گرفتند و پا شدند به خواندن ترانه های بندری و بومی آبادان ، دو نفر هم وسط اتوبوس خودشان را پیچ و تاب می دادند و خم وراست می شدند ! اتوبوس هائی که از کنار ما می گذشتند و مردمی که روی پیاده رو در حال تردد بودند با نگاه های تعجب آمیز و مات و مبهوت درون اتوبوس ما را نگاه می کردند ! و بچه ها دست می زدند و " کیش و کیش .... " می خواندند . کمی بعد همه خنده ها به پایان رسید ! جلو پادگان فرح آباد پیاده شدیم و سرکار مرادی ما را به خط کرد و اولین " از جلو نظام ! " را داد ، یکی گفت : " از حالا ؟! " و سرکار مرادی  با خنده گفت " بعله دیگه ، باید یاد بگیرید ! " و ساکها را برداشتیم و به دنبال سرکار مرادی وارد پادگان شدیم ، بعد از قدری معطلی یک ستوان یکم کوتاه قد و زبل از اطاق دژبانی آمد بیرون و از سرکار مرادی برگه اسامی را گرفت وبا لحنی آتشین گفت : " خوب گوش کنید ! اسم هرکس را خوندم با صدای بلند میگه : من ! " بعد از حضور و غیاب ، سرکار مرادی و افسر زبل زیر برگه دو نسخه ای اسامی را امضا کردند و نسخه دوم را بدست سرکار مرادی داد و مرخصش کرد ، مرادی رو به بچه ها کرد و گفت : " آقایون خداحافظ همگی ، ایشالا خوش بگذره " و ساکش را برداشت و رفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 11:49  توسط فرخی  | 

خاطرات سربازی - قسمت اول

 

دوستان و همشهریان خوبم ، در اردیبهشت سال 52 یعنی درست 40 سال پیش ، ما از آبادان  به خدمت سربازی اعزام شدیم . به همین مناسبت به فکر افتادم که اینباریک قسمت از خاطرات چند ماه اول دوران سربازی ام را که اولین تجربه طولانی مربوط به دوری از خانواده و شهر و دیارم آبادان می شود تقدیم عزیزان کنم ، برای سرگرمی بد نیست بخوانید :

تاریخ اعزام ما را توی برگه آماده به خدمت 10/2/52 رقم زده بودند اما تأکید هم شده بود که از یکهفته قبل هم بوسیله رادیو آبادان اعلام خواهد شد . تا قبل از اینکه برگه را بگیریم ، از 15 فروردین تا پایان ماه که دوره تحویل مدارک و ثبت نام بود من و بهزاد وعلیقلی که از بچه های محلمان بودند و هر سه با هم در شهریور 51 دیپلم گرفته بودیم هر روز شال و کلاه می کردیم و می رفتیم حوزه و کمی بعد که کار دیگری نداشتیم می رفتیم خیابان گردی ، محل حوزه نظام وظیفه آبادان در آنموقع در منطقه سیکلین یا سیک لاین بود توی خیابانی که دبیرستان با عظمت رازی در ابتدایش واقع شده و بعد هم اداراتی مثل مخابرات و پست و تلگراف و تلفن و مرکز دژبانی نیروی دریائی و راهنمائی و رانندگی و آتش نشانی و درب شرقی پالایشگاه و اداره کارگزینی شرکت نفت و منازل سیکلین ( منازلی که یک زمانی مختص زندگی سیک های هندی بودند )  در آنجا قرار داشتند و هنوز هم هستند . به قول بچه های آنموقع : این دوره " گز استریت " – خیابان گردی و گشت و گذار ، یک دوره کوتاه  و خاطره انگیز از دوران جوانی ما بود که با پیش آمدن دوران خدمت به سرعت سپری شد ، در آن زمان گرفتن مدرک دیپلم ، دری بود که به روی زندگی هر جوان ایرانی باز می شد ، بعد از دوران خدمت هم کار فراوان بود و کار و زندگی هم در مقابل جوانان قرار داشت ، هر چند که بودند عده ای جوان که لذت خواب صبح را در منزل پدر با هیچ چیز عوض نمی کردند و از مشاغل ادارای گریزان بودند و همیشه به دنبال راهی بودند که یکشبه راه صد ساله طی کنند ! دوست ما بهزاد از این فرقه بود که موقعیتی خیلی بهتر از من نصیبش شد اما نتوانست حفظش کند ! در ادامه این حکایت همه چیز دستگیرتان خواهد شد . بهزاد عضو تیم فوتبال باشگاه پیروز بود که درب ورودی زمین فوتبالش  روبروی درب دبستان زاینده رود قرار دارد . در همان دوران چند روزه بیکاری ، روز پنجم اردیبهشت 52 از طرف باشگاه پیروز ضیافت شامی به افتخار فوتبالیست هائی که داشتند به خدمت اعزام می شدند ترتیب داده شد ، بهزاد از من خواست که در این جشن او را همراهی کنم ، مثل آنشب به یاد ماندنی و گرد همائی همکلاسی های سابق ، دیگر هیچوقت پیش نیامد ! شبی فراموش ناشدنی بود و عکاس هم داشتیم . دهم اردیبهشت هم از راه رسید و خبری از اعزام نشد ، ماها دچار یک خوش خیالی شده بودیم که شاید این دوره را از خدمت معاف کنند ! اما نه اینطور نشد ، روز پانزده اردیبهشت در تابلو اعلانات حوزه نظام وظیفه این اطلاعیه را خواندیم : " اعزام مشمولین دیپلمه رأس ساعت 8 صبح روز 18 اردیبهشت از مقابل پاسگاه ژاندارمری جمشیدآباد انچام خواهد شد . لازم است که مشمولین حداقل سی دقیقه قبل از حرکت در محل حاضر باشند "

در آن روز وداع ها انجام شد و ما رأس ساعت مقرر در محل بودیم  ، آنروز بعد از سه ساعت معطلی و نیامدن اتوبوسها ، از طریق بلندگوی پاسگاه اعلام کردند که اعزام مشمولین روز بعد انجام خواهد شد ! همه با چهره های خندان ساکها را برداشتیم و گفتیم  : " بریم بابا یه روز هم یه روزه ! " با دوتن از دوستان که همراهم آمده بودند برگشتیم منزل و به محض رسیدن ، یکی شان به مادرم گفت :

" بیا ننه رجب ، دوباره آوردیمش برات ! یه روز دیگه هم از خدمتش رفت " مادرم با چهره ای که شادی از آن می بارید از آنها تشکر کرد و من به او گفتم : " همش تقصیر او کاسه آبی بود که پشت سرم ریختی " آن یک روز دیوانه کننده هم به هر شکلی بود گذشت !

 روز بعد – 19/2/52 دیگر خیال برگشت مجدد به منزل از سرمان پرید چون رأس ساعت 8 صبح اتوبوسها برای اعزام مشمولین به شهرهای مختلف آمدند و تا اسامی را بخوانند و سوار شویم و راه بیفتیم ساعت یازده و نیم شد ، هر اتوبوس شامل چهل نفر مشمول و یک درجه دار ژاندارمری بعنوان سرپرست بود که مسئولیت رساندن این عده را به پادگان آموزشی مربوطه عهده دار بودند ، سرپرست اتوبوس ما یک گروهباندوم ژاندارم بود با حدود سی و پنج سال سن و قامتی متوسط و چاق با سبیلی پت و پهن و خنده رو بنام سرکار مرادی ، به محض اینکه راه افتادیم  کمی هم برای ما وعظ کرد :

" خب آقایون از اینکه با شما همسفر هستیم خوشحالیم ، من مرادی هستم از ژاندارمری آبادان که مسئولیت رساندن شما را تا پادگان مربوطه عهده دارهستم ، امیدوارم که سفری خوش و فراموش نشدنی در کنار هم داشته باشیم ، بعنوان کمک هزینه خرج بین راه شما به تعداد نفرات هر نفر " 9 تومنو پنزار" به ما دادن که البته همش هم خرد نیست ، هر کس پول خرد داره در راه رضای خدا به من بینوا کمک کنه تا به بقیه دوستان هم بتونیم این پول رو برسونیم  ! "

رسیده بودیم سر لین یک احمدآباد که پول های خرد ته کشیدند و مأمور چاق و خنده روی ما مجبور شد کمی بعد از سینما ایران اتوبوس را مقابل یک شعبه بانک ملی جدیدالتأسیس نگه دارد ، او از اتوبوس پرید پایین و رفت از بانک هر قدر که توانست پول خرد گرفت و راه افتادیم . این اتوبوس یک کاروان شادی به تمام معنی بود ، سر نشینانش همه در آبادان پرورش یافته بودند و تعدادی هم از بچه های پیروزآباد و از همسایگان خودمان بودند مثل " منصور رأفت " همه اما فقط وسوسه یک چیز را داشتند و آن هم اینکه با ما ، معدل های بالای 14، چه معامله ای خواهند کرد ! در دوره های قبل معدل های این چنینی همه سپاه دانش و یا بهداشت می شدند اما بین راه سرکار مرادی آب پاکی روی دست همه ریخت و گفت : "  بطور کلی هر کیه می برن تهرون برای دوره آموزشی فقط گروبان وظیفه می شه ! اما آقایون باز هم صد در صد معلوم نیست ، اونجا که رسیدید مشخص میشه !  در تهرون دو پادگان فرح آباد و لشکرک هستند که مخصوص آموزش درجه دارای وظیفه اند و ما ابتدا شما رو تحویل پادگان فرح آباد میدیم اما بعد تقسیم می شید و تعداد بیشتر را می فرستند لشکرک ، این پادگان مثل بهشته  " از اینجا فهمیدیم که اینبار معدل بالاها برخلاف سابق همه گروهبان وظیفه خواهند شد ، حالا فرق ما با آنهائی که سپاه دانش می شدند در این بود که آنها به هر ده کوره و بی آب و برق و دور افتاده ای هم که می رفتند دوران خدمت را راحت می گذراندند و بعد جذب آموزش و پرورش می شدند و تا پنج سال دوران تعهد خدمتشان را در همان محل می گذراندند ، به همین علت خیلی ها از شغل معلمی گریزان بودند ، اما ما باید با دورانی پرفشار و مخاطره انگیز و مانور ها و رزم های شبانه و صبح و عصر به پادگان رفتن می گذراندیم ! " یکی دوتا از بچه ها که معدل های بالای 16 داشتند حالشان گرفته شد و یکی شان علناً به گریه افتاد ! چند تائی گفتند : " خدا کنه ما را نفرستن لشکرک ، خیلی از شهر دوره ! " سرکار مرادی گفت : " اتفاقاً لشکرک مثل بهشته ، پر از درخت میوه اس ، همچین که راه می رید سیب و گردو از زمین وردارید بخورید ! "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:48  توسط فرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر