خاطرات جوانِ قدیم آبادان

خاطره نویسی

عباس گربه ای

حکایت غم انگیز عباس گربه ای در آبادانِ دهه سی ورد زبانها بود ، شش ساله بودم که برای اولین بار او را دیدم و خیلی هم وحشتزده شدم ، او مردی بود میانسال و کارگر نانوائی که حالا عمد یا غیر عمد و یا از روی بی احتیاطی حادثه ای برایش پیش آمده بود که به جنون گربه ای مبتلا شده بود و به زبان ساده تر ( زاری ) شده بود ! و خودش را گربه ستمدیده ای احساس می کرد که داغدار بچه هایش بود ! بنا به گفته یکی از مردان همسایه : " یک روز سرد زمستانی ، صبح زود عباس درب نانوائی را باز کرده و ابتدا برای ایجاد روشنائی ، چراغ توری را روشن می کند وبعد به سراغ تنور می رود ، ابتدا شیر گازوئیل را باز می کند ، غافل از آنکه شب قبل گربه ای برای رهائی توله هایش از سرمای شدید ، آنها را به داخل تنور خاموش منتقل کرده ! شاطر عباس وقتی احساس می کند که به حد کافی گازوئیل در کف تنور پخش شده کبریت می کشد ، به محض گُر گرفتن تنور مادر بچه گربه ها با وحشت و خشم شدید و با بدن مشتعل از داخل تنوراوج می گیرد و با غرشی خشمناک خودش را با شدت هر چه تمام تر بصورت شاطر می کوبد و شاطر با پس سر به زمین سقوط کرده و بیهوش می شود ! همزمان بقیه کارگران از راه می رسند و با دیدن جسد گربه سوخته ای در کنار خیابان مقابل نانوائی و جسم بیجان عباس و صورت لت و پاره شده اش ، پی می برند که چه اتفاقی برای همکارشان افتاده بلافاصله او را به بیمارستان می رسانند . شاطر سه روز بعد بهبود پیدا کرده و از بیمارستان خارج می شود اما دکترش تأکید می کند که دیگر نباید سر شغل سابقش برگردد . او به زندگی عادی برگشت اما دچار جنون شده بود و گهگاهی در معابر، دوچرخه اش را به دیوار تکیه می داد و در حالی که نعره گربه ای می کشید خودش را با کمربه زمین می کوبید و جفت پاها را به هوا بلند می کرد و پی در پی نعره می کشید ! آنموقع ما ، در منازل بهمنشیر و تقریبأ پشت درمانگاه " لام سی " زندگی می کردیم ، این منزل مال بابابزرگ مادری ام بود چون سابقه پدرم در شرکت نفت هنوز به آن مرحله نرسیده بود که منزل سازمانی بهش تعلق بگیرد بنا براین ما تا بچه چهارم خانواده همه توی منزل بابابزرگ به دنیا آمدیم این زندگی شیرین همنشینی با دائی ها و خاله ها در خرداد سال 38 که بابابزرگ بازنشسته شد به پایان رسید ، ردیف جی سی اطاق 3 آدرس آخرین منزل شرکتی بابا بزرگ بود که هنوزهم برپاست و برای تجدید خاطرات ، درسال 86 دیداری از خانه مذکور داشته ام ! در دوران شیرین بچگی و زندگی در این منزل بود که بعد از ظهرها همراه با خواهر دوسال از خودم بزرگتر، دست های خواهر دیگرم را که دو سال از خودم کوچکتر است می گرفتیم وبعنوان تفریح از منزل خارج می شدیم ، کوچه باغ های با صفای پشت منازل را سلانه سلانه طی می کردیم تا می رسیدیم به منازل هندیان سابق ، آن منازلی که دیوارشان مثل دیوار سابق پالایشگاه از ایرانیت آهنی بود ، اما دیگر هندیان ساکن آن منازل نبودند . این خانه ها نزدیک دبستان سینا ودبستان گلشن بودند و کوچه های محوطه ای داشتند . چیزی که الان هم چند سال است در محیط های مسکونی شهرها مد شده . این منازل هم جزء منازل منظقه بهمنشیر به حساب می آمدند . درون یکی از همین کوچه ها بود که دفعتاً صدای غرش شدید و وحشتناک گربه بگوشمان رسید ، صدای گربه هائی که با هم سر جنگ دارند ! جماعت اندکی دور مردی حلقه زده بودند که صدای خشمناک گربه در می آورد ! زنان با چهره های غمگین ، جلو درب خانه هایشان نظاره گر این صحنه غم انگیزبودند ، هنوز فاصله ای چند متری با این صحنه داشتیم که من وحشتزده ایستادم اما خواهرم به بغض من التفاتی نکرد و رفت جلو تا ببیند چه خبر است ! گریه آلود سرش داد کشیدم : " نرو اونجا بیو بریم ! " گفت : " نترس ، صب کن الان میام " مردی با کت و شلوارقهوه ای از کمر روی زمین آسفالت خوابیده بود ، پاها جفت بطرف آسمان ، انگار زنجیرشده بودند ، و هر دو دست مثل دو چتر باز شده بالای صورت و هر وقت صدای " ماآآآآآآآآآآئو!! " از دهانش خارج می شد دستهایش بشدت می لرزیدند !! بعضی از زنها که جلو درب منازلشان ایستاده بودند یکصدا هق هق می کردند !! خواهرم دست خواهر کوچیکه را گرفته بود و بی خیال ،از نزدیک داشت این صحنه غم انگیز را تماشا می کرد !

بچه های دیگر هم دست کمی از من نداشتند ! با هر صدایی که یارو از خودش در می آورد صدای جیغ بچه ها بلند می شد ، من به اصطلاح خودم را اینقدر گرفته بودم که بی صدا چانه ام بلرزد ! زنی با صدای بلند خطاب به مردها گفت " بابا خو فکری به حالش کنین ! ئی بچه های زبون بسته می ترسن خو ! " مردی در حال صلوات گفتن با نوک چاقو آسفالت را خراش داد و دور مرد بیچاره خط کشید " بعد دو مرد بکمک هم زدند زیر کتف هایش و او را نشاندند ودستی به سرش کشیدند ، عده ای از بچه ها فرار کردند توی منازلشان ! مردی لیوانی آب بدست عباس داد و او آب را تا ته سر کشید ، مرد دیگری با خنده به او گفت " اوسا چرخته می فروشی ؟ " عباس جواب سر بالا داد و بلند شد . خواهرم آمد و راه افتادیم ، کمی بعد یک مرد دو چرخه سوار از پشت سرمان آمد و ازکنار ما گذشت ، خواهرم نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد ، بهش گفتم : " هان ؟ ! مو خودوم فهمیدوم کی بود ! تو دیگه نمی خواد بخندی ! "

آفتاب داشت غروب می کرد که رسیدیم منزل ، ظبق عادت بیشتر آبادانی ها ، در نیمه باز بود و رفتیم داخل و در را بستم ، بابابزرگ کنار شیرآب و لب پاشویه داشت وضو می گرفت ، بهش سلام کردم و رفتم بطرف اطاق خودمان ، هوا رو به سردی می رفت و مثل کمی پیشتر نمی شد توی حیاط بشینیم ، پدرم توی اطاق روی بالش لم داده بود ومشغول خواندن هفته نامه " پالایش " بود که از طرف شرکت نفت منتشر می شد و بعد ها به نام " مشعل آبادان " تغییر نام داد . مادرم داشت روی پارچه سفیدی گلدوزی می کرد ، هر دو با هم پرسیدند : " هان ؟ کجا رفتید ؟ " سلامی گفتم و رفتم نشستم کنار پدرم . کمی بعد او نگاهی به من انداخت و با خنده به خواهرم گفت : " پس برادرت چشه انگار پکره ؟ " خواهرم از سیر تا پیاز همه چیز را تعریف کرد . پدرم مرا تسلی داد و گفت : " آغا نباید بترسی ، ماشالا مردی هستی ! " من انگار لالمونی گرفته بودم ، کلامی حرف نمیزدم ، در جواب پدرم فقط پوز خندی زدم و دستم را گذاشتم زیر چانه ام ، فکر منظره ای که دیده بودم همه وجودم را در بر گرفته بود . بعد از شام ، دراز کشیده بودم و پدرم طبق عادت همیشه اش دست محبت به سر و گردن و کمرم می کشید . کمی بعد مادرم بساط چای را آورد و جلو پدرم گذاشت . عادت ما بچه های آنموقع این بود که موقع چای خوردن بزرگترها ما هم کنار سینی چای می نشستیم . حالا یا چای گیرمان می آمد یا نمی آمد و یا مادرم آب داغی از کتری توی قوری می ریخت و یک چای کمرنگ و بچه گول زنک به ما می رسید ! پدرم ضمن چای خوردن ، از خاطرات دوران بچگی و نو جوانی اش برای مان تعریف می کرد . اما آنشب من سرم پایین بود و توی عالم خودم سیر می کردم ، برای لحظاتی احساس کردم سکوتی بر قرار شد ، وقتی سرم را بلند کردم دیدم پدرم با چهره ای بشاش مرا نگاه می کند ، آنوقت یک استکان چای جلوم گذاشت و گفت : " امشب نمی دونم چته ؟! مثل هرشب نیستی ، بیا ای چاییه بخور و بعد هم یه سیگار برات روشن می کنم میدم دستت تا از غصه کشتی های غرق شده ات در بیای ! " خنده ای کردم و مشغول خوردن چای شدم . پدرم خودش هم اهل دود و دم نبود ، فقط هدفش این بود که مرا به خنداند !

دوازده سال بعد در سن جوانی موقعی که با یکی از دوستانم برای تفریح به کنار حفار جنب سینما تاج ( سینما نفت امروزی ) رفته بودیم و مشغول تماشا و گوش دادن به آهنگ موزون کوبیدن میخهای بزرگ بر بدنه لنجی بودیم که در حال ساخت بود و برای آخرین بار شاطرعباس را در آنجا مشغول صحبت با یکی از کارگران گَلاف ( لنج ساز) دیدم ، دوستم هم او را شناخت و با خنده بیخ گوشم گفت : " تا شر گردنمون نیفتاده بیو از اینجا بریم ! " این حفار نهر بزرگی بود که از اروند رود جدا می شد و بارانداز و محل تعمیر و ساخت لنجها بود ، دهانه این نهر در محل فعلی بازار بزرگ ماهی فروشان قرار داشت و تا حد سینما نفت امتداد می یافت . زمانی این نهر جزء چند نهری بوده که پیش از تولد ما درتمام آبادان جریان داشتند .

http://jonoob.net/yad/gorbeh.JPG  

 

http://jonoob.net/yad/hafar.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 12:1  توسط فرخی  | 

سینما های آبادان قدیم

در آبادان قدیم تعداد بیست سالن سینما وجود داشت ، تعداد انگشت شماری از این سینماها مربوط به شرکت نفت و بقیه خصوصی بودند ، تا آنجایی که این حقیر به یاد دارم سینماهای شرکت نفت شامل سینما تاج و بهمنشیر سینما باشگاه نفت ، باشگاه اروند ، باشگاه گلستان و سینما تابستانی بریم ، اینها فقظ فیلم های خارجی را نمایش می دادند اما سینماهای بخش خصوصی نه تنها فیلم های خارجی که بیشتر فیلم های ایرانی را نمایش می دادند ، نرخ بلیط سینما بهمنشیر که مختص طبقه کارگر بود از همه ارزانتر بود ، دو ریال و چهار ریال ، حال آنکه بقیه سینماها به تومن حساب می شد ، سینما بهمنشیر یک سینمای تابستانی بود بدون هیچگونه سقفی ، زیر هوای آزاد و گرم تابستان و شرجی ها ، نه بچه ها و نه بزرگترها توی این فکرا نبودن ، اما توی زمستان دیده بودم که برای همین سینما بهمنشیر یک سقف کاذب ، یک شاب با برزنت و لوله آهنی دو اینچ ( استیج ) برقرار می کردند ، اما سالن مجهز سینما تاج که آن زمان مختص کارمندان منطقه بوارده بود حال و هوای دیگری داشت ، چه از لحاظ دکوراسیون و چه از لحاظ دستگاه های خنک کننده . هنوز قیافه پرده سینما بهمنشیر و وضعیت داخلی اش ازیادم نرفته ، پرده روی یک سکوی آجری ساخته شده بود و بالای پرده سه نورافکن قوی نصب بود که تا وقتی فیلم شروع نشده بود پرده را روشن نگه می داشتند ، آبسردکن و دستشویی ها پشت پرده قرار داشتند ، قبل از شروع فیلم و تاریک شدن چراغها برای سرگرمی تماشاچیان ، ترانه های ایرانی پخش می شد ، آنموقع ها قبل از شروع فیلم اصلی اخبار تصویری پخش می شد که به آن نیوز می گفتند . سینماهای شخصی یا خصوصی هم درجه یک و دو و سه داشتند . سینمای سه طبقه شیرین و رکس ، از سینماهای درجه یک بودند با سالن های گچ بری شده و تهویه های مرتب و صندلی های راحت . سینما متروپل و سینما آسیا در مرکز شهر آبادان و سینما کیهان سر لین یک احمدآباد جزء درجه دو ها بودند و بقیه مثل سینما ایران سر لین یک احمدآباد و سینما خورشید جنب شهربانی مرکزی و سینما پیروزدر منطقه پیروزآباد و سینما سعدی که بعدها شد شهناز در محله کفیشه و سینما ساحل جنب پل ایستگاه 7 از درجه سه ها بودند . کمتر پدر و مادری از هر خانواده با بچه هایشان به سینما می رفتند ، سینما روها اغلب پسر و دختر های جوان بودند و یا ذوج های جوان ، جلو هر سینما یک پاسبان کشیک می داد اما بدون وجود او هم هیچوقت ندیدم کسی برای دیگران ایجاد مزاحمت کند ، در کنار هر سینمائی یک ساندویچ فروشی بنام همان سینما قرار داشت که بنام همان سینما بود و به " بیسترو" معروف بودند مثل بیسترو رکس که بعد از سوختن سینما تا مدتی به کاسبی خودش ادامه داد و توی عکسهای باقیمانده از آن دوران تابلو آن پیداست . بغیر از بیسترو ها معمولأ جلو سینماها بساط پاکوره و سمبوسه و تخمه و آجیل و نخود پخته ( لبلبو – آبجوجه ) برقرار بود . عده ای از مردم که برای خوردن این چیزها وسواس داشتند ، چیزهایی مثل ساندویچ نان وکاهو با پنیر و یا تخم مرغ آب پز و گهگاهی کتلت از منزل با خودشان به سینما می بردند و نوشابه شان را از توی سینما تهیه می کردند ، سینماهای جدیدتر هر کدام توی راهروهایشان یک ساندویچ فروشی هم داشتند و ضمن پخش فیلم و درون فضای نیمه تاریک سالن سینما ها هم بساط ساندویچ و نوشابه گردان هم بر قرار بود که اینها اغلب بهانه بدست بچه هایی می دادند که از فیلم و سینما چیزی به جز خوردن نمی شناختند ! البته در آن زمان با وجود خانواده های پر بچه ، پدر و مادر های پر حوصله ای هم بودند که گاهی دیده می شد که با همه بچه ها به سینما می رفتند ، کوچولو های دو سه ساله از همان ابتدای شروع فیلم نگاهکی به پرده سینما می انداختند و با تبلیغات قبل از فیلم خنده های کودکانه سر می دادند و کمی بعد سر پای پدر و مادر به خواب عمیقی فرو می رفتند ، خود من هر وقت با خواهر و برادرها به سینما می رفتیم چون پسر بزرگ خانواده بودم معمولأ خواهر و یا برادر کوچکتری روی پای من بخواب می رفت و بعد از پایان فیلم وقتی از سینما خارج می شدیم و بیدار می شد اولین حرفش این بود که : " دیگه تمام شد ؟ ! " و آن وقت بود که من می زدم زیر خنده و بهش می گفتم : " آره و حالا دیگه راه برو ! " از روزگار شیرین دوران زندگی در آبادان قدیم ، شبی به خاطرم مانده که با خانواده رفته بودیم سینما ایران سر لین یک احمد آباد که گویا لاشه اش هنوز باقیست ، آبان سال 37 بود و فیلم لات جوانمرد به کارگردانی و بازیگری مجید محسنی و فخری خوروش که این دومین فیلمش بود ، نیمه های فیلم هوا آنقدر سرد شد که من از سرما به خودم می پیچیدم ، برادر و خواهر کوچکم روی پای پدر و مادرم بخواب رفته بودند . سال 39 هم با پدرم در یک شب گرم مردادماه رفته بودیم سینما بهمنشیر فیلم رنگی سایه های سفید که از زندگی اسکیموها حکایت می کرد ، وقتی برگشتیم منزل و مادرم از چگونگی فیلم پرسید ، پدرم با خنده به او گفت : فیلمی بود که اونا روی پرده سینما سرما و یخبندان داشتند و ما اینطرف از گرما خیس عرق بودیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:26  توسط فرخی  | 

شعری برای اول مهرماه

آخرای شهریور آسمون آبودان چه میشد !

همه می دونن که بیش از همیشه آبی تر میشد !

اونی که یه قطارتجدید شده بود

برای مردن و زنده شدن آماده میشد

خوشه های رطب آویزون از نخلها

اما رطب ها دیگه آب لمبو و پر از شیره میشد

شهر شور و حال دیگری پیدا می کرد

رفت و آمد بیشتری هم دیده می شد

قبولی های خرداد دوان دوان

 می دویدن پی ثبت نام و گرنه دیر میشد

عده ای کز می کردن کنار شمشادا

لای انگشتاشون سیگار دیده میشد

بوی شمشادا همه جا پراکنده بود

بر وقارشون گلهای سفید دیده میشد

گل های خوشه ای و معطر شمشادا

مثل شیپور های سفید روئیده میشد

کوچکترا زار میزدن به مادرا

تو لونجای آویزونشون بهانه کیف و کفش دیده میشد

بین بزرگترا صحبت از معدل بود و نمره ها

صحبت از رازی و فرخی و ابن سینا شنیده میشد

حرف از ترک تحصیل بود و رفتن دنبال کار

"می خوام برُم مهناوی بشوم" زیاد شنیده میشد !

موقع کلاس بندی تو اون هوای گرم

همهمه بر پا بود و روبوسی زیاد دیده میشد

رفته رفته هوای گرم جاشه به خنکا می داد

جلو مدرسه ها بساط آبجوجه و پاکوره برپا میشد

اتوبوس به چهار راه آبودان که می رسید

اول صبح ، جمال " ممد شیطون " پلیس پیدا می شد

بچه ها براش دست تکون می دادن

پوز خندی زیر سبیلای شیطونیش دیده میشد

اونم دستی برای بچه ها بالا می برد

شلیک خنده تو اتوبوس به هوا بلند میشد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 11:23  توسط فرخی  | 

شهریور های آبادان

شهریور های آبادان ، تو اون قدیما ، شور و حال دیگری به شهر می داد ، چون موقع امتحانات تجدیدی ها بود و ثبت نام قبولی ها و درب مدارس باز و رفت و آمد بسیاری برقرار بود ، خیابان ها و پیاده روها که تا آنموقع رفت و آمد زیادی به خودشان ندیده بودند حالا باید سنگینی عبور و مرور ماشین های بیشتری و قدمها را بر گُرده اسفالتشان تحمل می کردند ، صدای ترانه هایی که از رادیو پخش می شد گویی مختص همان اوضاع و احوال انتخاب شده بودند ! پسرها و دخترهای دبیرستانی با عجله از کنار هم رد می شدند ، چهره های اینها همه حکایت از حواسی داشت که روی امتحانات شهریور و آینده ای نا معلوم دور می خورد ! بوی شمشاد های اطراف باغچه ها و بوی گازپالایشگاه قاطی هم فضایی بوجود می آورد که انگار اهالی آبادان از استنشاق آن دچار هیجان زاید الوصفی می شدند و تندتر راه می رفتند ! ایستگاهای اتوبوس که تا آنموقع ، کمتر آدمی را زیر سایه بان خودشان می دیدند ، از نیمه های شهریور به بعد روز به روز شلوغ تر می شدند ، تُک گرما می شکست و هوا رفته رفته خنکی بیشتری به خودش می دید و باد ملایمی بر سر و روی آدمها می خورد و مردم با شور و اشتیاق و حوصله بیشتری برای خرید روزانه و مایحتاج مدرسه بچه ها از منزل خارج می شدند ، در آنموقع تا کلاس چهارم ابتدائی کتابها از طرف مدارس بصورت رایگان در اختیار دانش آموزان قرار می گرفت اما از پنجم ببعد کتابها در کتابفروشی ها فروخته می شد و بعضی مواقع سر کتابفروشها جای سوزن انداز نبود ! . بعد از ظهر و دم غروبها همسایه ها کُپه کپه جلو منازلشان جمع می شدند و در باره ثبت نام بچه ها و خرید وسایل و کتابهای تحصیلی بچه هایشان به گفتگو می پرداختند . مهر ماه که از راه می رسید از شدت این هیجانات و این صحبت ها کاسته می شد ، خیابانها و پیاده روها از ساعت هشت به بعد نفس می کشیدند . دوستی داشتم بنام حسن که منزلشان یک کوچه پشت سر ما بود ، تا قبل از گرفتن مدرک ششم ابتدائی او هم توی دبستان ارشدی درس می خواند و با وجود اینکه یک سال از من بزرگتر بود اما یه کلاس از من پائین تر بود ، حسن از همان بچگی ، خپله و کوتاه قد بود با موهایی که بطور طبیعی مثل سیخ بالا می رفت و چهره ای شبیه ژاپنی ها داشت ، وقتی مدرک ششم ابتدائی اش را گرفت قصد ترک تحصیل داشت ، بهش گفتم : " حسن از حالا ؟! آخر با این سن کم وولک می خی چکار کنی ؟! " با خنده گفت : " بابا تو هم حوصله داری رجب ! میرُم یه کاری پیدا می کنوم بعدش هیژده سالوم که شد میرُوم گوربانی یا مهناوی مگه چشه ؟! " اما حسن بزور پدر و مادره رفت دبیرستان ، وقتی او را توی دبیرستان دیدم بهش گفتم " حسن تبریک ! مثل اینکه از خر شیطون اومدی پایین ؟ ! " گفت : " سیکلومه می گیروم بعد میروم تو ارتش " به او گفتم : " کجای کاری ؟! تا اووخت بازم سنت دوسال کمه " نیشش از هم باز شد و با دست راستش بیخ گوشم دوسه تا بشکن زد و گفت : " تا اووَخ یه دو سال هم درجا میزنوم تا هیژده سالوم تموم بشه ، حالا تو می خی دیپلم بگیری ؟ " با خنده بهش گفتم : " خو معلومه " خندید و گفت : " رجب میروم گروبان میشُم تا تو بخی دیپلم بگیری مو استوار میشُم ، وقتی رفتی خدمت باید جلوم دست ببری بالا ، فرماندت میشُم ، رجب بشین پاشو می برومت ها ! " چند سال از این صحبت ها گذشت و حسن با سیکل ترک تحصیل کرد ! من هم از دبیرستان بزرگمهر جدا شدم و پدرم دبیرستان ملی آریا را پیش رویم نهاد ، صبح ها که با اتوبوس به دبیرستان می رفتم ، حسن را می دیدم که با برادرانش حسین و حمید می رفتند شهر کار می کردند ، نمی دانم چه کاری بود که با هم می رفتند . با دیپلم گرفتن من ، شنیدم که حسن هم کار خودش را کرده و در ارتش استخدام شده ، من هم دو سال خدمت وظیفه ام را با درجه گروهبان یکمی در اردیبهشت 54 به پایان رساندم و فقط افسوس این را می خوردم که چرا در این فاصله حسن را ندیدم که حالش را بگیرم چون حسن با سیکل استخدام شده بود و قطعأ یک درجه پائین تر از من بود ! خرداد 54 به استخدام بانک صادرات دزفول درآمدم ، سه ماه بعد برای مدتی مرا به شوش دانیال فرستادند ، روزی از روزها که با سر وضع کارمندان آن دوره پشت باجه مشغول کار بودم ، ژاندارمی وارد بانک شد و با صدایی بم سلام کرد ، کلاهش را برداشت و روی باجه گذاشت و بعد دفترچه پس اندازی با تعدادی اسکناس در کنارکلاهش قرار داد ، سرم را که بلند کردم با کمال تعجب دیدم ژاندارم کسی جز حسن نیست !! نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت : " هان رجب مثل که اینجایی ؟! " من هم به او گفتم " حسن تو اینجا چکار می کنی ؟! آخرش کار خودته کردی ؟! " گفت : " آره اینجا نگهبان موزَم " بعد با شعف خندید و گفت : " والا ! از بچه ها شنیده بودم که تو بانک صادرات استخدام شدی ، وولک اما فکر نمی کردوم که اینجا بینمت ! " در جوابش گفتم : " موقت اینجام اما بعد میرم دزفول ، حالا حسن هر کاری داری اینجا میتونی بشین پاشو هم ببریم ! " خندید و گفت : " نه آقا ما کوچیک همه شمائیم " و بعد دفترچه پس انداز با پولهایش را طوری بدستم داد که حلقه ازدواجش را میان انگشتان توپولش ببینم ! به او تبریک گفتم و او با خنده ای نمکین تشکر کرد و گفت : " ها دیگه ازدواج کردیمو خودمونه گیر انداختیم " بهش گفتم : " ها وولک دیگه نمی خی ترک تحصیل کنی ؟ ! " خندید و گفت : " چرا ، برای همیشه ! "

توضیحات عکسها : دبستان فروغی آبادان تأسیس 1324 و عکسی از اوایل دوره آموزشی خدمت نظام در پادگان لشکرک تهران ، چهارنفر از بچه های آبادان : از راست اسفندیار امیرعلی ، رجبعلی دریغ ( خودم ) ، مجید کاظمی زاده ، محمد خداپرست

 http://jonoob.net/yad/foroogh.JPGhttp://jonoob.net/yad/rajab.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 9:51  توسط فرخی  | 

یادگارهای کهن آبادان

 پشت طارمه های منازل ایستگاه دوازده ، با قدمتی بیش از هشتاد سال و نانوایی بین این منازل که هنوز مثل قبل از جنگ با سوخت گازوئیل کار می کرد ! و این منازل که تا قبل از شروع جنگ ، شهریور 59 ، چند نسل در آنها زندگی کرده بودند و این شانس نسل آخری بود که جغد جنگ به باغشان آفتی همیشگی زد ! این عکسها مربوط به سفر سال 86 بنده به آبادان هستند ، این منازل تا زمانی که تحت پوشش شرکت نفت بودند ، تمیز و مرتب بودند و ذره ای آشغال در اطرافشان دیده نمی شد ! رفتگرها با گاری مخصوص حمل زباله ، صبح تا ظهر مشغول تخلیه زباله دان های دیواری و متحرک منازل بودند ! اما حالا چی ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 12:5  توسط فرخی  | 

یاد نوروزها

سلام دوستان عزیز ، شرمنده  از شما عزیزان که کمی دیر وبلاگم را بروز کردم ، علتش نبود فرصت بود ، به هر حال فرا رسیدن نوروز باستانی و سال نو را به همه شماها تبریک میگم و امیدوارم که سال خوش یمنی در پیش رو داشته باشید ، بی مناسبت نیست که یاد و خاطره ای کوتاه از ایام نوروز مخصوصاً سیزده بدر برایتان تعریف کنم  : بنازم به ایرانیان عزیز که اگر هر چه فراموششان بشود ، مراسم تحویل سال و نوروز و سفره هفت سین را از یاد نخواهند برد ، بچه ها در ایام نوروز شور و حالی وصف نا پذیر دارند ، یادم هست با آن یک مقدار عیدی که گیرمان می آمد چه ذوق و شوقی داشتیم ! و مرتب توی مخیله خودمان برنامه ریزی می کردیم که بعد از عید ، پول عیدی مان را چه بخریم ، هل هله و شادی بچه ها با گل های محمدی که توی دستشان بود و پرپر می شد  دیدن داشت ، و اما بزرگترها به مراسم عید آنقدر پایبند بودند که دوست و دشمن با هم آشتی می کردند و اگر قبلاً دو همسایه با هم بر سر مسأله ای قهر بودند هرکدام سعی می کردند روز عید برای آشتی کردن پیش قدم بشوند ! و دیگر کینه و کدورتی باقی نمی ماند ! همسایگان عرب را بنازم که به هر خانه ای وارد می شدند تبریک عید را به هر دو زبان فارسی و عربی می گفتند : " عیدکمبارک ، ایامکم سعیده انشاالله " و اما سیزده بدر ها در آنموقع توی نخلستان های آبادان و در حاشیه شط بهمنشیر غوغائی بر پا بود ، بچه ها و جوانان خانواده ها می زدند و می رقصیدند و بوی غذاها که در حال پختن بودند و یا پخته شان را گرم می کردند توی نخلستان پخش بود ، بعضی ها که رادیو داشتند همراه با باطری سنگینش به نخلستان می آوردند و از برنامه های متنوعش استفاده می کردند ، ورود رادیو های ترانزیستوری کار مردم را در این مواقع راحت تر کرد وبعد ها که رادیو گرام و صفحات آواز وارد بازار شد ، سیزده بدر ها همه جا و در کنار خانواده ها از این وسیله استفاده می شد . از همه اینها بهتر ، رقص جاهل ها و جیگولها توی بلم ها روی سطح بهمنشیر دیدن داشت ، از همه اینها با حالتر ، رقص " حسن بابی " جاهل کفیشه بود ، او با سر نیمه کچل و نوچه هایش قایقی را دربست می گرفتند و همینکه از ساحل کنده می شدند ، حسن پیراهنش را از تن در می آورد و با زیر پیراهن رکابی سر پا می ایستاد ، سیگاری روشن می کرد و وسط لبها قرار می داد و با شروع کف زدن های مرتب وصدائی که از فلوت و تیمپو همراهانش بر می خاست ، همان وسط قایق می زقصید و مردمی  را که توی نخلستان نظاره گر او بودند به وجد می آورد ! اما غروب سیزه بدر غم انگیز بود ! مخصوصاً برای بچه هائی که روز بعد کلاس درس در انتظارشان بود ! یادش بخیر آن روزها ، روز چهاردهم سر کلاس هیچکس حواسش به معلم نبود ، اکثراً توی خاطرات سیزده بدر چرت می زدند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 10:34  توسط فرخی  | 

اوسا برّه سلمانی

 مدتی است که یک خاطره از زمان بچگی ام در ذهنم بیدار شده و چون به آبادان مربوط می شود دیدم حیف است ازش بگذرم . این خاطره مربوط به سال 39 ووقوع یک قتل است که در محل کفیشه ، جائی که قبل از آنکه یکی از منازل قشنگ هزاریا به پدرم تعلق بگیرد اتفاق افتاد ! من در آن موقع بچه 9 ساله ای بیش نبودم . حالا بریم سر اصل ماجرا :

اوسا بره پیرمرد کوتاه قد و خپله و قلدری بود با کله ای از دم طاس و صورتی گوشتالود و دائم شش تیغه با پک و پوزی پیش آمده که همیشه انگار آماده " بتو چه ! " گفتن و یا " به مو چه ! " گفتن بود ! او توی بازار کفیشه شغل آرایشگری داشت و همه جا به اوسا بره سلمانی معروف بود . وی چون از همشهریان پدرم بود ، آرایشگر ما هم بود و همین جریان باعث شد که حتی شکل شمایل و نحوه حرف زدن اوسا بره هم در خاطرم باقی بماند ! گویا اوسا با جرعه سوادی که داشت از قبل چیزی نظیر شاهنامه و یا آلب ارسلان رومی را خوانده بود ، به همین جهت  وقتی مشتریانش زیاد بودند و تمام صندلی های دکانش اشغال می شد اوسا برای سر گرمی شان می رفت توی بحر روایت از تاریخ گذشته ایران ، یادم است روزی که داشت از امیر تیمورگورکانی روایت می کرد ، پسر دومی اش که مشغول کشیدن و رها کردن طناب باد بزن سقفی بود چند بار توی حرف پدرش دوید و گفت : " بابا ، بابا ، امیر تیمور کی بیدَه ؟ " اوسا که داشت پشت گوش مشتری را خیس می کرد یکهو داد زد : " خو چه دونوم کی بیدَه ! " نمی دانم دقیقاً که اوسا بره چند پسر و دختر داشت اما همیشه پسر اولی و دومی اش توی دکان ور دست پدر می پلکیدند . بسیار پیش آمد که می دیدم اوسا ، پسر دومی را به قصد کشت میزد ! حسین پسر بزرگش در آنموقع جوان بیست ساله ای بود که با برادر14 ساله اش یواشکی به دخل پدر ناخنک می زدند تا شبها برای سینما رفتن و ساندویچ خوردن ، کم نیارن ! حسین آنموقع سیگار کنت و وینستون هم می کشید ! اوسا با خانواده اش توی یک اطاق از یک منزل چند اطاقه کرایه نشین بودند ، و پسران لنده هورش هر شب که دیر وقت به منزل بر می گشتند ، با در زدن های ممتد ، سایرهمسایه ها را که توی حیاط خواب بودند خواب زده می کردند ! یکی دوتا از همسایه ها اغلب با اوسا بره بخاطر این جریان بگو مگو داشتند تا اینکه یکشب قبل از آمدن حسین و حسن از سینما ، کار مشاجره به زد و خورد می کشد و دوتا از مردها با اوسا بره در گیر می شوند ، یکی گلویش را می گیرد و دیگری از بغل با مشت به گیجگاهش می کوبد ! زبان اوسا از دهانش بیرون می جهد و دستهایش آویزان می شوند ! او جان به جان آفرین تسلیم می کند ! روز بعد تمام اهالی کفیشه از این قتل با خبر شدند و روزنامه های اطلاعات و کیهان با تیتر درشت همراه با چاپ عکسی از اوسابره نوشتند : " پیرمرد 55 ساله را زیر ضربات مشت و لگد به قتل رساندند ! " یه دو ریالی از پدرم گرفتم و بدو رفتم از روبروی دبستان مهرو از کتابفروشی امیر کبیر ، یک روزنامه اطلاعات خریدم و با ذوق و شوق به منزل رفتم ! چند وقت بعد فهمیدیم که قاتلان هر کدام به پانزده سال حبس محکوم شده اند ! هنوز دوهفته از این جریان نگذشته بود که همراه پدرم برای خرید به بازار رفتیم ، حسین پسربزرگ اوسا بره توی مغازه پدرش مشغول کار بود ، داشت سری را اصلاح می کرد و هر از گاهی سیگارش را از توی زیرسیگاری بر می داشت و پکی به آن می زد ، پدرم رفت در دکان و با حسین به احوالپرسی پرداخت و به او گفت : " حالا می خواید چه کنید ؟ مسئولیت شما بیشتر شده ، جای خالی پدره باید پر کنید " حسین با خنده جواب داد : " فعلاً همین جا میمونیم و کار می کنیم عامو، پدرمون تا زنده بود نمی ذاشت زیر پامونه هم نگاهی کنیم " پدرم به او گفت : " سعی کن موقعی که مشغول کاری سیگار نکشی که بیشتر به مشتری برسی ، تا پدرتونه بودش که جرأت اینجور کارها را نداشتید ! " حسین قاه قاه زد زیر خنده و گفت : " عامو حالا تازه از دستش راحت شدیم که در اختیار خودمون باشیم !! " خود همین حسین در سن 46 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه در گذشت !! در عکس هائی که مستر شرودر انگلیسی در سال 37 از اکثر محله های آبادان گرفته دکان سلمانی اوسا بره در وراء گاری باقلا فروش و سر دونبش با درب آبی چهار لنگه پیداست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 12:5  توسط فرخی  | 

سفرنامه آبادان - قسمت دوم

روز بعد ، جمعه  12 مهر ماه در اختیار خودم بودم ، جلسه ای در منزل میزبان بر قرار بود بخاطر تقسیم سهم الارث پدر خانواده که تازگی ها فوت کرده بود و داریوش باید بر این جلسه نظارت می کرد ، ماندن من در آن جلسه بیهوده بود ، ساعت 9 از منزل زدم بیرون ، ابتدا رفتم سراغ تالاب ( حفارآب شط ) در آندست خیابان که از روز قبل هوای دیدنش به سرم زده بود ، آخر هر گوشه و زوایای آبادان برای من خاطره ای در بر دارد و این حوضچه هم یکی از آن موارد است ، در مواقعی که سوار تریلی های مسافری سبزرنگ و همراه پدرم یا تنها به شهر می رفتم ، در هنگام عبور از کنار این حفار بلند می شدم و از پنجره تریلی نگاهی به سطح آن می انداختم و قایق سواری و ماهی گیری بچه های محل را که سوار بر روی دو کنده نخل به هم چسبیده بودند تماشا می کردم و یکبار هم در سال 43 با مالک سلطان آبادی برای گرفتن اجاره محل خانه شخصی پدرش که درنخلستانهای آنسوی این تالاب واقع شده بود به این مکان آمده بودیم . اززمان شکل گیری آبادان ، از طرف شرکت نفت در جوار هر منطقه ای یک تالاب مستطیل شکل به ابعاد تقریبی 500 در 200 متر حفر شده بود که بوسیله کانالی از رودخانه همجوارش آبگیری می شد و بعد با نصب یک سیستم آبرسانی ( پمپموز ) از آب این تالاب ها که در آبادان به چار حوض معروف بودند برای آبیاری بلوارها و باغچه های منازل سازمانی شرکت نفت استفاده می شد . اما حالا سالهاست که پمپوز ها خاموشند و آبیاری باغچه ها از همان آب لوله کشی کلر دار انجام می گیرد !

وقتی از میان جالی ها یا فنس های پاره پوره و زنگ خورده گذشتم و به کنار تالاب پر از نیزار رسیدم ، لای نیزار ها مرد عرب میانسالی با موئی برفی مشغول ماهی گیری بود و این هم از شانس من بود که سوژه بی رمقی نداشته باشم ! خیلی زود با این مرد که تفاوت سنی زیادی با خودم نداشت رفیق شدیم ما آبادانی های قدیم هنوز عادت دیرینه خود را در دوست یابی از دست نداده ایم ، از طرف پرسیدم : " چند نوع ماهی داره ؟ " گفت : " برزوم ، شبود ، شِلِج ، بنی هم داره " اینطور که می گفت چند روز قبل یک برزوم 27 کیلوئی و کمی پیشتر هم یک 18 کیلوئی شکار کرده و همه را بین خود و اطرافیانشان تقسیم کرده و اصرار داشت که برای ظهر مهمانش باشم چون هنوز از گوشت آنها توی فریزرشان باقی است ! ازش تشکر فراوان کردم و راه ام را به طرف ایستگاه 12 ادامه دادم تا به یکی از همسایگان قدیم سر بزنم ، اینهمه راه را رفتم و او منزل نبود ! خسته و خیس از عرق ، کنار پارک قدیمی حوالی تانکی ایستگاه 12 کمی نشستم تا رفع خستگی بشود ، نسیم فرح بخشی درختهای بیعار ( کهور های قدیمی ) را می رقصاند و بوئی از روزگاران گذشته به دماغم می رساند ! سکوتی عجیب منطقه را در بر گرفته بود بطوری که  صدای رقص درختها بگوشم می نشست ! بعد از رفع خستگی پا شدم و دوباره مسیر را تا ایستگاه 9 پیاده گز کردم تا سر از بازارچه در آوردم . بازار چه دو طبقه ای با قدمت بیش از هشتاد سال ! و هنوز محکم و پا برجا ! دوست نداشتم فوری به خانه میزبان بر گردم و همه خاطره ها را پشت سر بگذارم ، روز جمعه بود و بیشتر مغازه های بازارچه تعطیل بودند . چند عکس ازدرها و پنجره های انگلیسی با دستگیره های تخم مرغی که هنوزبر قامت بازارچه خودنمائی می کنند گرفتم جوانکی حدود بیست ساله در حال گذر ازم علت این عکس گرفتن را پرسید به او گفتم : " قدر و منزلت این در و پنجره ها و این ساختمان را ما قدیمی ها بهتر می فهمیم " و بعد هم آدرس وبلاگم را به او دادم و رفت . از شدت خستگی دستمالم را روی لبه سیمانی کنار یکی از ستون ها پهن کردم و نشستم ، دوربینم توی دستم بود که چند دقیقه بعد مرد میانسالی از راه رسید و ایستاد به سلام و احوالپرسی ، توی صورتش که دقت کردم دیدم بجای سبیل ، موهای سفید داخل دماغش تا روی لبش آویزانند و تحت تأثیر باد می رقصیدند ! ایستاد نگاهم کرد و گفت : " ببخشید آغا من دیدم که شما داشتید از در و پنجره های بالای بازارچه داشتید عکس مینداختید ، ما ساکن اینجا هستیم و جرأت اینکه حتی ماشینمونه کمی بیرون از خونه بذاریم نداریم ، کمی پیشتر مهمان داشتیم و ماشینشه همین جا گذاشت و وقتی اومد سراغش دیدیم پخششه دزدیدن ! " پا شدم سرپا و به او گفتم : ببخشید همشهری ، حالا چه ربطی هست بین پنجره ها و دزدیدن پخش ماشین ؟ " گفت : " آخر دوست دارم بدونم شما ئی عکسا را بری چه گرفتین ؟! " به او گفتم : " برای هر چه گرفتم غیر از اون فکریه که در مورد من کردید ، اول اینکه شما با اینترنت سر و کار دارید ؟ " خیلی سریع گفت " بله بله ! " وقتی بهش فهماندم که عکسها برای وبلاگم هستند ، پوزخندی زد و گفت : " میشه شماره مبایل و آدرس ایمیلتونه بهم بدید ؟ " به او گفتم یادداشت کن . نه مبایل همراهش بود و نه قلم و کاغذ ! گفت : " پس باش تا برم مبایلم بیارم " با قدم های سریع رفت و پیچید پشت بازارچه ، من هم پا شدم و به دنبالش راه افتادم ، یه وقت منو نکاره اونجا ! توی کوچه پشت بازارچه صدای بسته شدن درب یکی از منازل بگوشم رسید ، از این فرصت استفاده کردم و ازنمای اینطرف بازارچه هم دو عکس دیگر گرفتم ، کمی بعد طرف از منزل زد بیرون و تا مرا وسط کوچه دید چهره اش از تعجب طور دیگری شد ! با خنده به او گفتم : " نگران نباش همشهری اومدم اینجا که راهی از پات سبک کنم " او هم با خنده گفت : " بیا اینم قلم و کاغذ " به او گفتم : " قرار بود مبایلته بیاری ! " گفت : " خودم یه زنگی بهتون می زنم " در جوابش با خنده گفتم : " اما اگر زنگ نزدی ، سفر بعدی میام در خونه تون ها ، حالا اگر می خوای که برات بنویسم اول برو یه لیوان آب برام بیار که خیلی تشنمه ها " رفت و یه لیوان پرازآب و یخ آورد و داد دستم " به دهان بردم خیلی سرد بود ، لیوان را بدستش دادم و گفتم : " خب دیگه کسی که گیر میده به یکی خودش هم گیر می افته کا ، حالا یه زحمتی بکش بر و یه کمی آب معمولی بگیر روش چون من آب خیلی سرد نمیتونم بخورم " طرف لیوان را ازم گرفت و ایستاد و با پوزخندی نگاهم کرد و بعد رفت و خیلی سریع برگشت ، رفع تشنگی ام که شد ، آنچه را که خواسته بود اعم از شماره مبایل و ایمیل و آدرس وبلاگ برایش نوشتم و بدستش دادم و او بلافاصله گفت : " ببخشید که ما شخصیت شما را نشناخته بودیم ! " من هم با خنده به او گفتم : " همیشه گفتن : در قضاوت عجله نکن ! " دست هایمان در هم فرو رفت و او هم تا سر کوچه به بدرقه ام آمد . اما تا به حال هنوز زنگی به من نزده !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 12:57  توسط فرخی  | 

سفرنامه آبادان - قسمت اول

مگه میشه از آبادان ننوشت ؟ یا اگر موقعیتی پیش آمد از زادگاه همیشه خرم مان دیداری نداشته باشیم ؟! نه ، تا زنده ام ، هرگز . روز 9 مهرماه 92 ، همین تازگیها سفری داشتم به زادگاه قشنگم ، این سفر پیامد سفر سال قبلم به آبادان بود ، خاطره اش برای خودم هم  حزن انگیز است اما چه می شود کرد ؟! همه که عمر نوح را ندارند ! بخاطر سفر اردیبهشت 91 به آبادان و عکس انداختنم زیر درخت کناری که یادگار پدرم است ، و هنوز هم با برگهای درشت و سرسبزش توی باغچه منزل سابقمان خودنمائی می کند ، خدا برایم دوستانی از راه رساند که قبلاً در موردش نوشته ام ، بطور مختصرقضیه از این قرار بود که دو جوان سیاه چرده از همشهری هایمان روی سکوئی در سایه دیوار منزلشان نشسته بودند و وقتی من رفتم زیر سایه کنارم ایستادم تا دامادم ازم عکس بیندازد خنده ای تعجب آمیز بر چهره آن دوتا عزیز که دوستانی بودند از دو کوچه ، مسعود و فوآد ، جاری شد و دستی تکان دادند ! همین جریان باعث آشنائی ام با آنها شد و در این اوضاع و احوال با پدر خوش اخلاق و خوش برخورد مسعود هم آشنا شدم و همه با هم زیر درخت کنار عکس انداختیم ! وقتی پدر مسعود رفت توی منزل و کاغذ و قلم آورد و گفت : " آدرس وبلاگت را برایم بنویس " از خوشحالی بخاطر یافتن چنین دوستی ، موقع نوشتن آدرس ، دستم می لرزید ! مسعود در همان موقع از من درخواست کرد اگر از دنیای قدیم آبادان عکس و یا فیلم دارم  روی سی دی بزنم و در سفر بعدی برایش ببرم ، در سفر بعدی ام که هشت ماه بعد صورت گرفت و برای یک جشن تولد به آبادان دعوت شده بودیم ، از این موقعیت استفاده کرده و صبح روز بعد که جمعه بود به اتفاق خانمم و خواهرم با شوهرش ، ابتدا رفتیم و ماهی مورد نیازمان را از بازارفیه خریدیم و بعد به کوچه سابقمان رفتیم تا آنچه را که مسعود تقاضا کرده بود تحویلش دهم ، اینبار بخاطر سی دی آقا مسعود ، رابطه خانوادگی گرمی بین ما بر قرار شد ! پدر مسعود از منزل آمد بیرون و از ما خواهش کرد کمی دور هم باشیم ، اگر چه داریوش – شوهر خواهرم با صدای بلند گفت : " بابا ماهی ها خراب میشن ها ! " به او گفتم : " تو فکر نباش ماهی ها لای یخ آرمیده اند و هیچشون نمیشه ، اما اگر دست این دوست نو رسیده را کنار بزنیم ، می ترسم دلخور بشه ، فقط برای ده دقیقه "  

اما این ده دقیقه به یک ساعت کشید و داریوش هم دست آخر غر زد که : " دیدی چه ده دقیقه ای بود ؟ ! " به او گفتم : " مگه رسیدت چنین دوستی ؟ ! و مگر قراره همیشه برای مسعود سی دی بیارم ؟ ! " دوستی ما از طریق تلفن های همراه و پیام ها ادامه پیدا کرد ، برای تعطیلات نوروز 92 از نادرپدرمسعود در خواست کردم سفری پیش ما به دزفول بیایند ، گفت : " به شرطی که آزاد باشیم حتماً می آیم چون ما خیلی وقته هم از آبادان نزدیم بیرون " متاسفانه برایشان جور نشد که بیایند ! توی شهریور مدتی بود که مسعود جواب پیام هایم را نمی داد و یا اگر می داد ، پیام ها غم انگیز بودند ! تا اینکه شبی مبایلم به صدا درآمد ، دیدم مسعود است ، صدای مسعود زیر و بالا می شد : " عامو رجب دوست نداشتم شما را تو زحمت بندازم و این راه طولانی و خطرناک را بخاطر ما طی کنید ، اما دیگه ناچار شدم حرف بزنم ، منو ببخش که تا حالا بهتون نگفتم ، الان 24 روزه که آغام فوت کرده ! " علتش را که پرسیدم گفت : " بر اثر ایست قلبی بوده ! " به مسعود تسلیت گفتم ، و بعد از او به خودم ! که چه دوست خوش اخلاقی نصیبم شده بود و دیری نپائید ! دوست خوب مثل کیمیاست و من کیمیای بزرگی را از دست داده بودم ! مراسم چهلم روز 11 مهرماه بود . از روز قبل به اتفاق همان داریوش که بزور من با آن خدابیامرز آشنا شده بود ، رفتیم آبادان ، اطراق ما در منزل شرکتی خواهر زاده داریوش واقع در ایستگاه 9 و پشت بازارچه بود ، بازارچه ایستگاه 5 و ایستگاه 9 وخانه های آنجا بیش از هشتاد سال از قدمتشان می گذرد . اینها دو بازارچه هستند شبیه به هم با سقف های بلند و دو طبقه ، طبقه همکف مغازه هستند و طبقه بالا محل مسکونی صاحبان مغازه ها بود که هم از کنار مغازه و هم از درون بوسیله پلکانی به بالا راه داشت ، از این دو بازارچه  خاطرات دیرینه ای دارم که به سن کودکی ام مربوط می شود ، آن زمان که ایستگاه شش فرح آباد توی منزل بابابزرگ زندگی می کردیم و محل خرید ما از بازار ایستگاه 7 و بازارچه شرکتی ایستگاه 5 بود که پدرم هیچوقت نتوانست و یا نخواست بی خبر من و برای خرید از منزل خارج شود . توی بازارچه ها همه چیز بود ، خواربار فروشی ، عطاری ، قصابی ، نانوائی ، آرایشگری ، بانک ، دفتر پست و میوه و تره بار، خوشبختان الان هم این بازارچه ها فعالند .

در روز موعود ، برای مراسم دوست از دست رفته مان ساعت نه و نیم صبح سر کوچه سابقمان پیاده شدیم ، صدای تلاوت قرآن فضای کوچه را انباشته بود ، مسعود و دو برادر دیگرش به استقبال ما آمدند ، از اتفاقات جالب این مراسم اینکه مجلس مردانه در منزلی بود که با منزل خاطراتم فقط با همان دیوار مشترک قدیمش فاصله داشت ! وقتی به داخل منزل مورد نظر راهنمائی شدیم ، حال دیگری به من دست داد ، برای یکبار دیگر و با نگاهی به دیوار کوتاه مشترک و شیروانی های منزلمان و درخت کناری که وزش ملایم نسیم پائیزی شاخه های سر سبزش را می رقصاند ، خاطرات شیرین گذشته دوباره جلو چشمم جان گرفتند ! دیدن دیوارمشترک یعنی پلکانی برای رفتن روی شیروانی بزرگ ، یعنی فرار از دست پدرم موقعی که قصد کتک زدنم را داشت ! و آنطرف این دیواریعنی تابلو سال آخر دبیرستان و نوشتن فرمولهای گسترده تری نیترو تولوئن و بنزن با گچ شمعی و معنی تعدادی لغت فارسی که همیشه جلو چشمم باشند ! صاحبخانه وقتی مرا توی حیاطشان موقع عکاسی دید ابتدا با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد مسیر نگاهش را بطرف داریوش گرداند ! داریوش در حالیکه داشت از خنده ریسه می رفت ، به طرف گفت : " آخر این خونه سابقشون بوده ، اینجا بزرگ شده ! " با این حرف چهره صاحبخانه رنگ دیگری به خودش گرفت و گفت : " آهان ! پس حالا که ایطوره بگیر بگیر! هرچی دلت میخواد عکس بگیر ! "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 13:1  توسط فرخی  | 

بوشهر - قبر ژنرال انگلیسی

 نوشتن خاطرات همه سفر هایم به بوشهر باعث خستگی شما و خودم می شود اما بخشی را که مربوط به قبر ژنرال انگلیسی می شود چون جنبه تاریخی دارد حکایت می کنم ، قبلاً خود بچه های بوشهر روی وبلاگ هایشان در این مورد مطالبی را همراه با عکس های جالب آورده اند اما تحقیق و تفحص بنده مربوط به شهریور سال 77 است که پس از ده سال موفق شدم به مطلبم برسم  . سفرهای من بیشتر در تابستان پیش آمده اند که بشود بچه ها را هم با خودم ببرم  برای اولین بار که به فکر پیدا کردن قبر ژنرال انگلیسی افتادم در سفرسال 67 بود به همراهی دوستی از اهالی جفره ماهینی در بوشهر. قضیه پیدا کردن قبر این ژنرال انگلیسی در بوشهر خود داستان جدا گانه ای دارد که بطور اختصار می آورم : در سال 67 که با دوستم آقای خداکرم عسکری رفته بودیم برای پیدا کردن قبر تاریخی مذکور، محل آنرا توی راهنمای 12 صفحه ای هتل جهانگردی نوشته بودند " خیابان برق کوچه ابومسلم " غافل از آنکه خیابان برق که در بلوار سنگی واقع شده حالا همان خیابان توحید کنونی است ، و نوشته بودند محل قبر در گلخانه شهرداری بوشهر واقع شده . هیچکس آدرس مذکور را نمی دانست و همه می گفتند " گلخانه شهرداری نزدیک بیمارستان قدیم و در جاده ساحلی قرار دارد " به آنجا رفتیم و آقای عسکری شروع کرد به گشتن لای بوته های گل و گیاه و مرتب غر میزد : " عجیبه ها ، پس ئی قبرکو کجاس ؟ ! " حتی دانش آموزی که در آنجا درس می خواند به کمک ما آمد اما بی نتیجه بود پیرمرد چروکیده ای که گویا باغبان آنجا بود و توی سایه اندک یک ابریشم کوچک و نزدیک دستگاه پمپاژ آب ، دستش زیر چانه اش وبه حالت نشسته روی یک نیمکت بخواب عمیقی فرو رفته بود ، دانش آموز رفت و دستش را گذاشت روی شانه پیرمرد و چرتش را پراند ! دانش آموز به او گفت " ببخشید عامو ، قبر ئی ژنرال انگلیسی کجاس ؟ " پیرمرد گیج و مبهوت و با چشمان کلاپیسه و قرمزش نگاهی به او انداخت و گفت : " قبر جونرال انگریزی ؟! ... آهان اووره ، تو گلخونه شهرداری نزدیک فلکه فرودگاهه یه چیزی هم روش ساختن  " این را گفت و باز به خواب عمیقی فرو رفت ! بدون معطلی و با تاکسی رفتیم و در محل مذکور پیاده شدیم ، جالب است که خود آقای عسکری و اهالی بوشهر فقط اسمی از قبر ژنرال شنیده بودند ! و حالا من از شهر دیگری به بوشهر رفته بودم برای یافتن چه چیزی ؟! توی گلخانه شهرداری گرما و شرجی بیداد می کرد ! دوباره آقای عسکری شروع کرد به جستجو در لابلای درختها و گلها ، اما دست آخر بی هیچ نتیجه ای روی یکی از نیمکتها وا رفتیم ، کمی بعد عسکری بدو رفت و از کیوسک داخل فلکه بستنی و نوشابه خرید و گذاشت وسط و به شوخی گفت : " بخور عامو ، فعلاً تو فکر قبرکو نباش ! روزگاریه که هر کس بیش از حد مشغله فکری و مالی داره تا چه برسه که بخواد قبر ناخدایه انگلیسی بلد باشه ! " بعد از آن از چند نفر دیگر هم آدرس مذکور را پرسیدیم ، هیچکس نمی دانست یا توی این فکرها نبود ! ساعت از دوازده گذشته بود که دیدم آقای عسکری گفت : " حالا ای پیداش نکردیم چی ؟ " فهمیدم که حوصله اش سررفته ! به او گفتم : " هیچی ، قیدشه میزنیم تا یه وقتی دیگه "

شاید باور کردنی نباشد ، که بگویم بعلت بی حوصلگی شخص همراهم و بعد هم امواج معطل کننده ای که در زندگی خودم پیش آمد ! دیدن قبر ژنرال انگلیسی در بوشهر که در چند صد متری ما قرار داشت ، به ده سال بعد یعنی شهریورسال 77 امکان پذیر شد !! در سال 75 سفر دیگری به بوشهر داشتم اما کوتاه و با عجله بود و آنقدر فکرم متوجه مشکلات مالی و عدیده ای که در زندگی ام پیش آمده بود که فرصتی برای فکر کردن در مورد تکمیل سفرنامه ام نداشتم ! تا اینکه در شهریور 77 به بهانه آخرین دیدار خانوادگی از عامو عبداله رهسپار بوشهر شدیم ، من و ابراهیم بودیم و مادرش ، مادر و پسر 15 سال بود که به بوشهر نرفته بودند ! عامو عبداله ما مدت 5 سال بود که بر اثر سکته ناقص زمین گیر شده بود !  هنگام غروب آفتاب بود که در جفره پیاده شدیم ، عامو عبداله عصا بدست روی صندلی سر نبش کوچه شان نشسته بود و دنیا را تماشا می کرد ، حالا او در سن 63 سالگی پیر و فرتوت و خمیده قامت شده بود ! او را به خانم نشان دادم باورش نشد ! با او به سلام و احوالپرسی پرداختیم ، بنده خدا با آن نیم تنه فلج راحت ما را شناخت و با زبانی که به سختی به حرف زدن باز می شد ما را به منزلش تعارف کرد !

عصر روز بعد با دوربینی که حمایلم بود و به همراهی پسرم ابراهیم و به قصد پیدا کردن قبر ژنرال راه افتادیم ، و این در حالی بود که مثل همان ده سال قبل راهنمای دوازده صفحه ای هتل جهانگردی را با خودم داشتم ، اینبار دور فلکه سنگی صاحب کیوسک روزنامه فروشی ما را راهنمائی کرد که جای تشکر دارد ، خیابان برق ( توحید ) کوچه ابومسلم ، ادامه بلوار سنگی بطرف فرودگاه ، اگر چه باد شمال در وزش بود اما لباسها خیس از عرق به بدنمان چسبیده بود که موفق به پیدا کردن قبر ژنرال شدیم ! هر چه که نگاه اش می کردم دلم از دیدنش سیر نمیشد ! ده سال در خیالم پروریده بودمش ! محوطه فضای سبزی که بنای قبر ژنرال در وسط آن قرار دارد به نظر میرسد بقایای یک نخلستان قدیمی است که اکنون بطور تقریب یک مساحت هزار و پانصد متری از آن مابین منازل مسکونی بر جای مانده ، شهرداری بوشهر در سال 1373 شمسی دیوار کوتاهی به دور این محوطه کشیده با ظاهری از رش سفید   ، دیوار یک و نیم متر ارتفاع دارد و بدین ترتیب آن گورستان کوچک متجاوزین انگلیسی بصورت پارک کوچکی درآمده با جدول بندی و چمن کاری و تعدادی نخل که همه هم میوه دار بودند و زیر هر نخل هم مقداری رطب ریخته بود ، پارک دارای یک درب اصلی و دو فرعی است ، تعدادی از بر و بچه های دبیرستانی در آن روز توی محوطه مشغول درس خواندن بودند و معلوم نیست کدام فرصت طلب اهل دل بر روی دیوار کنار درب اصلی با رنگ سیاه و برس نوشته بود " پارک عاشقان سنگی ! " در کنار درب اصلی یک تابلو بزرگ آهنی با زمینه آبی و نوشته ها زرد رنگ نصب شده که تابش شدید آفتاب باعث پریدگی رنگ آن شده و من به سختی این جمله روی تابلو را خواندم : " بنای تاریخی ژنرال معروف به جرنیل " جرنیل تحریف شده ژنرال است بزبان محلی ، در پشت تابلو که از آفتاب مصون مانده اسامی افراد مدفون شده در آن محل قید شده ، اینطور که نوشته روی تابلو نشان می دهد این افراد در جنگی که در سال 1857 میلادی بین متجاوزین نیروی دریائی انگلیس و افراد باقر خان تنگستانی رخ داده کشته شده اند ، اینها عبارتند از :

1-ژنرال استاکر، فرمانده کل قوای اعزامی به خلیج فارس – علت مرگ خودکشی 2- ناخدا اِتِرسی ، فرمانده قوای بحری – علت مرگ خودکشی 3 – سرتیپ استاپفورد ، افسر ستاد – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 4 – سرهنگ دوم مالت ، فرمانده هنگ سواره نظام سبک – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 5 – ستوان اِتِرسون ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 6 – ستوان وارن ، افسر هنگ بیستم پیاده – علت مرگ اصابت گلوله در جنگ 7 – ستوان فرانکلند ، افسر ارشد هنگ دوم سواره اروپائی – علت مرگ ، اصابت گلوله در جنگ . و عده ای سرباز هندی و انگلیسی . در این جنگ نا برابر ، احمد خان فرزند شجاع باقر خان و عده ای از احرار به شهادت می رسند و باقر خان نیز از داغ فرزند خود زمین گیر شده و بوشهر به تصرف قوای انگلیس در می آید . انگلیسی ها برای دفن کشته های خود در گوشه دنجی از بوشهر آنموقع و در میان انبوه نخلهای سر به فلک کشیده قطعه کنونی را انتخاب می کنند و این بنای یاد بود را بر روی آنها می سازند ، اگر بوشهریها آدمهای غریب نواز و پر ترحمی نبودند حالا اثری از این ساختمان تاریخی وجود نداشت . مصالحی که برای ساخت این بنای یاد بود به کار رفته از آجر قرمز لندنی هستند . و من که به دور از بوشهر زندگی می کنم زمانی این بنای تاریخی را دیدم که حال و روز سالهای قبل را نداشت ! جای کتیبه معروفش که با خط عبری و ستاره داوود منقوش بوده به یغما رفته و علاوه بر آن یک استوانه سیمانی هم که بر بالای ستون قرار داشته ندیدم ! از باغبانی که داشت چمنها را آب می داد در مورد کتیبه پرسیدم با حالت تاسف باری گفت : " ای آقا ! شهرداری حاضر نیست به ما قفل بده که بعد از خاتمه کارمون حداقل ای دوتا درب را قفل کنیم ، بچه های فضول محله چشم ما را که دور دیدند از این ستون بالا میرن و آجراشه از او بالا میندازن پائین ! " اما حالا بعد از اینهمه سالها می بینم دستی به سر و صورت این بنای یاد بود کشیده اند و اطرافش را با زنجیر زینت بخشیده اند

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 11:53  توسط فرخی  | 

مطالب قدیمی‌تر